کد خبر: 819187
تاریخ انتشار: ۰۵ آبان ۱۳۹۵ - ۱۸:۴۵
گفت‌وگوي «جوان» با سميه شاهجويي، همسر شهيد مدافع حرم محمد طحان دومين شهيد مدافع حرم شهر سمنان
شهيد محمد طحان، دومين شهيد جبهه مقاومت اسلامي شهر سمنان پس از سردار شهيد حسن شاطري از نيروهاي سپاه قائم آل محمد (عج) استان سمنان است كه در دفاع از حريم اهل بيت به شهادت رسيد.
صغري خيل فرهنگ
شهيد محمد طحان، دومين شهيد جبهه مقاومت اسلامي شهر سمنان پس از سردار شهيد حسن شاطري از نيروهاي سپاه قائم آل محمد (عج) استان سمنان است كه در دفاع از حريم اهل بيت به شهادت رسيد. وقتي تصاوير تشييع پيكر شهيد محمد طحان را مرور مي‌كردم، متوجه حضور اميرمحمد هشت ساله، تنها يادگار شهيد شدم كه با حال و هواي كودكانه‌اش در ميان جمع تشييع‌كنندگان بود و تنها خدا مي‌داند به اين كودك هشت ساله چه گذشته است. اميرمحمد اين روزها دلتنگي‌هايش را براي مادر زمزمه مي‌كند و سميه شاهجويي همسر شهيد در گفت‌وگو با ما از شيرمردي به نام محمد طحان مي‌گويد كه دل از همه تعلقات بريد و براي حراست از حرم اهل بيت راهي جبهه مقاومت اسلامي شد.

چه سالي با شهيد طحان ازدواج كرديد و آشنايي‌تان با ايشان به چه سالي برمي‌گردد؟
من و محمد دخترخاله و پسرخاله بوديم. از كودكي ايشان را مي‌شناختم. اول دبيرستان هم كه بودم خانواده ايشان از من خواستگاري كردند و پدرم گفت بايد درسم تمام شود، بعد از اتمام درسم مجدداً به خواستگاري‌ام آمدند و پاسخ مثبت دادم. محمد از سال 1382 به جمع سبزپوشان سپاه پاسداران ملحق شد. در آذر 1385 عقد كرديم و 20 ارديبهشت 1386 زندگي مشتركمان را آغاز كرديم.
پس قبل از ازدواج تان ايشان نظامي بودند، نگاه‌تان به شغل ايشان چه بود؟ احتمال مي‌داديد روزي به ميدان جنگ برود و شهيد شود؟
آن زمان كه من با ايشان ازدواج كردم خبري از جنگ و جبهه نبود. با خودم مي‌گفتم كه جنگي در كار نيست. البته شرايط زندگي با يك نظامي را خوب مي‌دانستم چون در يك خانواده نظامي بزرگ شده بودم. محمد هم اصلاً آدمي نبود كه ته دل من را خالي كند، هميشه به من روحيه مي‌داد. هيچ گاه حرفي از شهادت يا جانبازي برايم نمي‌زد. همسرم وقتي از مأموريت بر مي‌گشت با آنكه خسته بود ما را براي تفريح بيرون مي‌برد. نبودن‌هايش را در حداقل زمان ممكن جبران مي‌كرد. محمد رزمنده گردان توپخانه بود و در رشته خودش كه ديدباني بود مشغول به كار شد. در كارش بسيار حرفه‌اي بود. زماني كه قبول مسئوليت مي‌كرد بسيار درست و منظم كارش را  انجام مي‌داد.
زندگي شما چقدر با سبك زندگي شهدا همسو بود؟
پدرم از جانبازان دفاع مقدس است، محمد خيلي وقت‌ها جزئيات جنگ، جبهه و جهاد را از پدرم مي‌پرسيد و پاي روايات و خاطرات ايشان مي‌نشست. بسيار علاقه‌مند بود تا در مورد زندگي شهدا و خاطراتشان بيشتر بداند. حتي من و پسرمان را به يادواره شهدا مي‌برد تا با فرهنگ شهادت آشنا كند. بسيار هم به حال شهدا غبطه مي‌خورد. زماني كه سردار شاطري به شهادت رسيدند، غبطه خوردن همسرم به عاقبت بخيري ايشان را به خوبي مي‌ديدم. محمد با شنيدن خبر شهادت حاج حسن شاطري، منقلب شد و مي‌گفت خوش به حال حاج حسن. من اصلاً شهيد شاطري را نمي‌شناختم ولي وقتي ديدم حال و روز محمد مساعد نيست و به هم ريخته است، از همسرم پرسيدم شهيد شاطري كه بود كه تو به خاطرش اينقدر منقلب شدي؟ گفت هم محل بوديم و كمي از كارها و اقدامات شاطري را برايم توضيح داد. محمد از شهادت و نبودنش حرفي نمي‌زد، نمي‌خواست كه من ناراحت شوم. چون مي‌دانست با تمام وجودم او را دوست دارم.
شهيد از چه زماني تصميم به رفتن گرفت؟
از سال 1392 شروع كرد به مقدمه‌چيني براي رفتن به سوريه. اوايل كاملاً مخالفت مي‌كردم، هر بار صحبتش پيش مي‌آمد مي‌گفتم حالا زود است بگذار براي زمان ديگر. وقتي اوضاع سوريه جدي‌تر شد به او گفتم عزيزم سوريه چه ربطي به من دارد؟ محمد هم با من حرف مي‌زد و مي‌گفت عزيزم اگرموضوع مهم و بزرگي چون حرم حضرت زينب(س)‌ را كنار بگذاريم، بايد به دشمني دشمنان با كشور عزيزمان اشاره كنم. تروريست‌ها ايران را هدف گرفته‌اند. من مي‌روم ابتدا براي دفاع از اسلام و حضرت زينب(س) و بعد براي دفاع از كشورم. اين حرف‌ها بينمان رد و بدل مي‌شد تا اينكه يك روز از سر كار به خانه برگشت و گفت عزيزم امروز براي سوريه ثبت نام مي‌كردند و من هم نام‌نويسي كردم. آن زمان بود كه ديگر دنيا روي سرم خراب شد. از محمد پرسيدم حالا كي راهي مي‌شوي؟ گفت زمان اعزام معلوم نيست. در دلم گفتم خدايا كاري كن كه سفر محمدم جورنشود چون مي‌دانستم كه او تصميم خودش را گرفته است. دو روز بعد خبر آمد كه فرمانده‌شان اسم چند نفر را خط زده است كه اسم همسر من هم جزو اين خط خورده‌ها بود. من خيلي خوشحال شدم. ولي او ناراحت بود. فرداي آن روز رفته بود تا دليل خط خوردن اسمش را بفهمد. به او گفته بودند شما از گردان توپخانه بيرون آمده و به قرارگاه رفته‌ايد. آنها معتقد بودند كه چون مدتي ديدباني نكرده، همه چيز را از ياد برده است ولي من بهتر از هر كسي مي‌دانستم كه محمد بهتر از قبل مي‌تواند ديدباني كند چون اعتقاد داشت كه انسان بايد تعليمات، آموزش‌ها و دروسش را طوري به ياد بسپارد كه تا زمان پير شدن بتواند از پس همه چيز بر آيد. اين قضيه تمام شد ولي محمد براي رفتن نااميد نشده بود. يك روز به محمد گفتم شب زودتر بيا خانه تا من شام درست كنم و بيرون برويم. محمد هم گفت باشد. قرار بود بعد از نماز برگردد كه دير كرد. به موبايلش زنگ زدم و پرسيدم كجايي؟ چرا دير كردي؟ گفت مي‌آيم برايت توضيح مي‌دهم. وقتي برگشت گفت كار من براي سوريه هماهنگ شده است. آن لحظه قلبم داشت مي‌ايستاد. گفتم مگر اسمت خط نخورده است؟ گفت  چرا گروه ادوات اسم من را نوشته‌اند و موافقت‌هاي لازم انجام شده است. ديگر نمي‌توانستم كاري كنم ولي اين را بگويم اين دفعه اصلاً به محمدم نگفتم كه نرود، حتي زماني كه قلبم داشت مي‌ايستاد، گريه نكردم و با تمام وجود راضي بودم. شايد براي اين مخالفت نكردم چون مي‌دانستم رزمنده جبهه مقاومت اسلامي شدن يكي از آرزوهايش است. با آنكه محمد از آرزوهايش چيزي نمي‌گفت. من از قنوت نمازهاي غفيله‌اش اين آرزو را دانستم و اينكه بسيار مشتاق شهادت است.
چند بار به سوريه اعزام شد؟
بار اول قبل از اعزام به تهران رفت و از آنجا او را به سوريه فرستاند. بعد از سه روز برگشت و بسيارخوشحال شدم، گويي بهترين روز زندگي من بود. تااعزام دوم محمد دو، سه هفته طول كشيد. براي بار دوم كه مي‌خواست اعزام شود پدر و مادرهاي هردوي ما از كربلا آمده بودند. همه كارها را براي آمدن مهمان‌ها انجام داد و غذاي مهماني مادرش را هم خودش درست كرد. در همين اثنا بود كه گوشي‌اش زنگ خورد و اطلاع دادند كه ساعت 2 اعزام دارند. من در دلم گريه مي‌كردم اما در ظاهر مي‌خنديدم كه نكند ته دل همسرم خالي شود و از اين سفر منصرف شود، اين دفعه هم بعد از چند روز برگشت. وقتي برگشت با شوخي گفت اينها آبروي من را برده‌اند مدام خداحافظي مي‌كنم و هنوز جاي اول خودم ايستاده‌ام. براي بار سوم، اعزامش ساعت 12 شب بود اما اين دفعه دلم آرام بود وقتي مي‌خواست برود از پدر و مادرم خداحافظي كرد و به ديدن پدر مادرش رفتيم اما به آنها نگفت كه به سوريه مي‌رود چون مادرش طاقت نداشت. خاله و شوهر خاله ام 12 سال پيش مرگ يكي از فرزندانشان را تجربه كرده بودند و تاب از دست دادن محمد را نداشتند و غير از محمد پسر ديگري نداشتند.
اعزام سومش منتهي به شهادت شد؟ موقع وداع صحبتي هم بين شما رد و بدل شد؟
بله، آن روز بعد از خداحافظي محمد با پدر و مادرش، برگشتيم خانه و وسايلش را جمع كرد. عقربه‌هاي ساعت تند تند مي‌گذشت. ساعت 12شب بود. محمد را از زير قرآن رد كردم. گفتم زماني كه چشمت به گنبد خانم افتاد، ياد من باش و سلام من را محضر ايشان برسان. گفت باشد. لحظات سختي بود، فقط به محمدم خيره شده بودم. محمد به من گفت مراقب بچه و خودت باش. من هم از محمد خواستم تا مراقب خودش باشد. وقتي از پله‌ها پايين مي‌رفت، قلبم آرام گرفت. در لحظه خداحافظي با خودم گفتم اگر محمد برود ديگر بر نمي‌گردد شهيد خواهد شد. مي‌دانستم ويژگي‌هاي اخلاقي نابش، او را آسماني خواهد كرد. بعد از راهي كردن محمد، وقتي به داخل خانه آمدم با خود گفتم خدايا توكل به تو راضي‌ام به رضايت. محمدم را اول به تو و بعد به خود حضرت زينب (س) مي‌سپارم. محمد 14 مهر ماه سال 1394به سوريه اعزام شد. وقتي خوشحالي محمد را مي‌ديدم من هم خوشحال مي‌شدم. من حاضر بودم جانم را براي خوشحالي و رضايت همسرم بدهم. عاشق محمد بودم و هر كاري مي‌كردم كه او خوشحال شود.
سوريه كه بود با هم ارتباط داشتيد؟ از نحوه شهادتش اطلاع داريد؟
محمد در مدتي كه منطقه بود، در طول روز شايد سه مرتبه زنگ مي‌زد و گاهي هم يك هفته‌ از ايشان بي‌خبر مي‌ماندم. در طول همصحبتي اجازه نمي‌دادم كه بغض‌ها و اشك‌هايم دل محمدم را خالي كند. يك هفته مانده به بازگشت محمد و اتمام مأموريتش، رزمندگان متوجه مي‌شوند كه داعش منطقه‌اي كه آنها در اختيار گرفته بودند را مجدداً تصرف كرده است، به خاطر كم بودن نيروي ديدبان محمد داوطلبانه به كمك بچه‌ها مي‌رود. نزديكي‌هاي ظهر از بچه‌ها سؤال مي‌كند كه اذان گفته شده يا نه، بعد از خواندن نماز ظهر با اصابت تركش به چشم راستش بيهوش شده و به بيمارستان منتقل مي‌شود. در نهايت بعد از جانبازي از ناحيه چشم در ساعت 11و 30دقيقه 15 آبان ماه سال 1394به آرزوي ديرينه‌اش مي‌رسد و عباس گونه به قافله كربلائيان ملحق مي‌شود.
چطور از خبرشهادتش مطلع شديد؟
روز دوشنبه بود و من به مدرسه پسرم رفته بودم. خواهرم تماس گرفت و گفت كه پدرمان خواسته به منزل آنها بروم. نمي‌خواستم بروم اما با اصرارخواهرم، همراه با پسرم راهي شدم. وقتي رسيدم متوجه شدم مادر و خواهرم گريه مي‌كنند. از آنها خواستم تا حقيقت را بگويند. پدرم گفت شايعه شده كه محمد زخمي شده است. من به پدرم گفتم محمدم شهيد شده. پدر در پاسخم گفت دخترم زماني كه شوهرت را براي دفاع از حريم آل الله فرستادي، مي‌دانستي اين راه اسارت دارد، جانبازي دارد، شهادت دارد. از آنجا همراه پدرم به خانه پدر شوهرم رفتم. همه فاميل آمده بودند و همه اين اتفاقات نويد شهادت محمدم را مي‌دادند اما من نمي‌خواستم باوركنم. خيلي سخت بود. پدر شوهرم گفت محمد شهيد شده و ديگر بر نمي‌گردد. اولش خيلي گريه كردم بعد همان شب وصيتنامه محمدم را باز كرديم و آن را خوانديم. ديدم كه در وصيتنامه تأكيد كرده است كه راضي نيست گريه كنيم. ديگرگريه نكردم. پيكر محمدم روي دستان مردم سمنان به سمت امامزاده يحيي (ع)‌استان سمنان رفت و با شكوه وصف ناشدني تشييع شد.
از يادگار شهيد هم بگوييد.
حاصل زندگي من و محمد يك پسر هشت ساله به نام اميرمحمد است كه سعي مي‌كنم او را ولايي تربيت كنم تا سربازي شايسته براي رهبرم باشد. پسرم بي‌تابي مي‌كند و اين روزها هم بي‌تابي‌هايش زياد‌تر شده است. اميرمحمد زمان شهادت پدرش كوچك‌تر بود، اما الان ترس از دست دادن من هم به اين بي‌تابي‌هايش اضافه شده است. اميرمحمدم به من مي‌گويد، مامان همسران شهيد هيچ وقت نمي‌ميرند. دلش كه مي‌گيرد و مي‌خواهد بيرون برود، مي‌گويد اگر بابا بود الان ما را بيرون مي‌برد. اميدوارم امانتدار خوبي براي شهيدم باشم.
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار