
شهيد حميدرضا احمدي خلجي در هيجدهم خرداد سال 1341 متولد شد و 27 سال بعد در 23 خرداد سال 1367 در جريان عمليات بيتالمقدس7 به شهادت رسيد. حميدرضا از سال 1365 در دانشگاه علوم پزشكي ايران مشغول تحصيل در رشته علوم آزمايشگاهي شد. دانشجويي با سواد و درسخوان كه به لحاظ ابعاد شخصيتي قدرت جذبكنندگي زيادي داشت و در همان سالهاي دهه 60 افراد زيادي به بركت حضور شهيد سواد خواندن و نوشتن ياد گرفتند. عصمت رضواني مادر شهيد در گفتوگو با «جوان» مروري بر خاطرات پسرش دارد كه در ادامه ميخوانيد.
گفتوگو را با مرور دوران كودكي شهيد شروع كنيم. اولين خاطرات و تصاويري كه از كودكي پسرتان داريد مربوط به چه زماني ميشود؟ حميد سه ساله كه بود وقتي ميخوابيد به من ميگفت شما نماز را برايم بخوان، بعد پهلويم ميخوابيد و من نماز را برايش ميخواندم و او هم با من ميخواند و بعد ميخوابيد. زماني هم كه به مدرسه رفت خيلي عالي بود و همه از حميد راضي بودند. هيچ وقت مدرسه من يا پدرش را نخواست. پس از آن هم به دانشگاه رفت و درسش را ادامه داد. بعد از انقلاب دوست داشت به سپاه برود يا برود قم معمم شود. براي گزينش سپاه كه آمده و از همسايهها درباره حميد سؤال پرسيده بودند همسايهها گفته بودند ما چنين كسي را نميشناسيم. آنقدر كم از خانه بيرون ميرفت كه همسايهها هم به درستي حميد را نميشناختند.
شهيد فرزند چندمتان بود؟ اولين فرزندم بود. محرم به دنيا آمد و محرم هم شهيد شد. از همان كوچكي هيچ اذيت و آزاري نداشت و بچهاي نبود كه به كوچه برود و دير بيايد. سرش به درس و كتاب گرم بود. فقط زمان انقلاب بود كه به هواي درس خواندن از خانه بيرون ميرفت و شبها با دست و صورت سياه و صداي گرفته به خانه برميگشت. مدام به حميد ميگفتم مادر اين كارها را نكن ميگيرند و ميكشنت كه جواب ميداد اگر ما نرويم پس چه كسي برود. از اول جنگ هم عازم جبهه شد و وقتي سالهاي آخر به جبهه ميرفت، ميگفتم مادر شما دو تا بچه داري و كافي است، اين همه آدم در اين دنياست كه جواب ميداد نه من بايد بروم و اين وظيفهام است. اين حرفها را در وصيتنامهاش هم آورده است. آخرين باري كه ميخواست به جبهه برود به او گفتم بچههايت خيلي به تو علاقه دارند و پدرت ميگويد من جاي حميد ميروم كه گفت بگذاريد اينبار بروم، بار ديگر بابا برود كه رفت و ديگر نيامد. سه ماه مفقود بود و پدرش براي گرفتن اطلاعي از حميد خيلي اين طرف و آن طرف رفت. وقتي هم كه فهميدند شهيد شده جنازهاش از بين رفته بود و ديگر چيزي نبود كه بخواهند بياورند.
با توجه به مطلبي كه اشاره كرديد شهيد دروس حوزوي هم ميخواند؟ از همان اول كه درس ميخواند دوست داشت فقط معمم شود. خيلي كتاب ميخواند. اندازه يك دراور بزرگ كتاب داشت. از زبان انگليسي، قرآن، دعا، درسهاي حوزه علميه، دانشگاه و همه را ميخواند. دنبال علم بود. هميشه مطالعه ميكرد. خيلي دوست داشت باسواد باشد. هميشه از رسول خدا حديث ميآورد و ميگفت رسول خدا دستور داده كه هر مسلمان بايد چند مسلمان ديگر را باسواد كند. بعد كه به سپاه رفت همراه حاجآقا ثمري كه مدتي در سياسي- عقيدتي سپاه بود به ستاد مركزي سپاه رفته و از آنجا به قم ميرود. 30 جزء قرآن را از حفظ بود. هر حرفي كه ميزد نخست سورهاي از قرآن را برايمان ميخواند. پاي همه امضاهايش انالله و انااليه راجعون مينوشت. آن زمان ما در مغازهمان حدود 10 كارگر داشتيم كه پيششان ميرفت و با آنها صحبت ميكرد. مينشست با آنها صحبت ميكرد و اگر 180 درجه مخالف نظر ميدادند يك كلمه هم بين حرفشان صحبتي نميكرد و ميگذاشت كامل حرفشان را بزنند و بعد صحبت ميكرد. خدا شاهد است الان كه نزيك به 30 سال از شهادتش ميگذرد هروقت به خيابان جمهوري ميروم بچههايي كه آن زمان حميدرضا را ميشناختند و همكلامش بودند ميگويند واقعاً اين بچه چيز ديگري بود و اگر همه مثل اين بچهها باشند آدم هيچموقع گناه و خلاف نميكند و دستوراتي را كه اسلام گفته انجام ميدهد. ميگويند حميدرضا طوري با ما صحبت ميكرد كه ما اصلاح شديم و درسي از شهيد ياد گرفتيم كه بعد از گذشت اين همه سال، هنوز از ايشان ياد ميكنيم.
دانشگاه در چه رشتهاي قبول شد و تا چه مقطعي ادامه داد؟در رشته علوم آزمايشگاهي قبول شد و اواخر دوره ليسانش بود که به شهادت رسيد.
بعد از شهادت مدرک ليسانسش را دادند؟بله، ليسانسش را دادند. فكر كنم کمتر از يك سال مانده بود تا ليسانسش را بگيرد. آن زمان جنگ برايش از همه چيز مهمتر بود وگرنه اگر ادامه ميداد حتماً دكترايش را هم ميگرفت. قرار بود سر كلاسهايش برود ولي گفت بايد به منطقه بروم و منطقه مهمتر است. موقع تشييع جنازهاش سه ماشين و سه اتوبوس از دانشگاه آمدند.
همسرش را خودش انتخاب كرد يا شما پيشنهاد داديد؟خير خودش انتخاب كرد. دو دختر داشت و زماني كه شهيد شد يكي از بچههايش شير ميخورد و ديگري دو سال و نيمش بود. بچههايش را خيلي دوست داشت. وقتي از جبهه برميگشت اول ميآمد اينجا ببيند كه بچههايش اينجا هستند يا نه. موقعي هم كه در خانه ما نبودند با همان خستگي راه به خانه مادر خانمش ميرفت و بچهها را برميداشت و ميآورد و ميگفت من فردا دوباره بايد بروم و ميخواهم بچهها كنارم باشند.
شهيد درباره جنگ و حضرت امام چه صحبتهايي با شما ميكرد و چه نظري داشت؟وقتي امام سخنراني داشتند هيچكس در خانه نبايد صحبت ميكرد تا حرفهاي امام را به خوبي گوش كند. گاهي ميگويم وقتي امام رحلت كرد خوب شد حميدم نبود وگرنه از شدت ناراحتي دق ميكرد.
بعد از اولين باري كه به جبهه رفت مدام ميآمد ميگفت مامان راضي هستي؟ گفتم آخر چه كارت كنم، بگويم نرو كه ميروي، ميگفت نه من ميخواهم شما راضي باشي. ميگفت مامان شما ببين امامحسين بچههايش را در راه خدا داد يك وقت سروصدا نكني، چون ميدانست اگر اتفاقي بيفتد من خيلي ناراحت ميشوم ميخواست من را آماده كند. چند سال كه از جنگ گذشت ديگر رفتن و آمدن رزمندگان براي خانوادههايشان عادي شده بود. اوايل جنگ حالت ديگري داشت، ولي چند سال كه از جنگ گذشت جنگ براي مردم عادي شد.
جريان جبهه رفتنش چگونه اتفاق افتاد؟ همان اوايل جنگ به جبهه رفت؟هفت روز از جنگ ميگذشت كه يك شب به خانه آمد و ديدم كولهپشتياش را جمع كرده و ميگويد ميخواهم به جبهه بروم. گفتم هفت روز بيشتر از جنگ نميگذرد و تو هنوز چيزي ياد نگرفتي. گفت از كجا ميداني؟ خلاصه من در اتاقش را قفل كردم تا نتواند جايي برود. ساعت 5 صبح براي نماز كه بلند شدم در اتاق را باز كردم ديدم حميد نيست. پنجره را باز كرده و رفته بود. كاغذي روي تشكش گذاشته بود كه در آن نوشته بود من به جبهه رفتم. همراه دايياش كه آن زمان معاون آقاي جعفري وزير بازرگاني بود به دنبالش رفتيم كه آدرس دادند پشت نيروهوايي 70، 80 نفر را صف كردهاند و ميخواهند اعزام كنند. آنجا او را ديدم كه بعد اعزام شد و پس از چند بار رفتن و آمدن عضو سپاه شد.
زماني كه آنها به جبهه ميرفتند خيلي خطرناك بود. هنوز نيروها انسجام و امكانات نداشتند و شرايط براي جنگيدن خيلي مساعد نبود. هميشه هم به جنوب ميرفت چون از سرما عاجز بود. يك مدت مجروح شد و تقريباً سه ماه بيمارستان اهواز بود و ما اطلاع نداشتيم. البته داييهايش كه يكي از آنها سپاهي و ديگري معاون وزير بود اطلاع داشتند ولي چيزي به ما نميگفتند. آن زمان حميد مسئول نهضت سوادآموزي كل سپاه بود و ما فكر ميكرديم مثل هميشه گرفتار است براي همين نميتواند بيايد.
در جبهه هم به رزمندهها درس ميداد؟عاشق اين بود كه يك نفر را باسواد كند. موقعي كه عمليات بود و ميدانست فردا عمليات دارند كه بايد به منطقه ميرفت ولي زماني كه عمليات نبود به ستاد مركزي ميرفت و بچههايي كه شهر را نديده و سواد نداشتند را به همراه پرسنلي كه زير نظرش بودند به يكي از مدارس ميبرد و در عرض 70 روز باسوادشان ميكرد. خانمش تعريف ميكند گاهي اوقات ميگفت به من اجازه بده يك هفته خانه نيايم چون تعدادي از بچهها عقب افتادهاند و بايد با آنها درس كار كنم. وقتي به خانه ميآمد خيلي سرحال بود و لبخند مليحانهاي ميزد و ميگفت اين بچههايي كه به منطقه رفتند براي من نامه نوشتهاند و ميتوانند بخوانند و بنويسند. خيلي از اين موضوع لذت ميبرد. لذتي بالاتر از اين برايش نبود كه كسي را باسواد كند. كل قرآن را حفظ بود. اوايل كه به سپاه رفت ماهي 2000 تومان حقوق ميگرفت و ازدواج كرده بود و بچه هم داشت ميآمد خمس مالش را ميداد. ميگفتم مادر تو با اين 2000 تومان كرايه خانه ميدهي كه ميگفت نه مامان بركت دارد. سال 54 در كنار فعاليتهاي انقلابياش ديپلمش را گرفت.
زمان شهادت چند سال داشت؟27 سالش بود. يكدفعه ميگفت آنقدر جلو رفته بودم كه نفسهاي عراقيها را ميشنيدم ولي خدا وعده داده بود كه وجعلنا من بين ايديهم كه دشمن شما را نميبيند. ميگفت تانكهاي عراقي درست از بغل پاي من رد ميشدند. ميگفت خانواده ما شهيد نداده و ناراحتم. خاطرم است بچه خواهرم تخريبچي بود. 9 تا تجديد آورده بود و ميخواست ترك تحصيل كند كه حميد خيلي ناراحت شد و گفت چطور به خودت اجازه ميدهي ترك تحصيل كني؟! امروز ما بايد درس بخوانيم. ميگفت در همان جبهه بايد درسمان را بخوانيم. آدم خاصي بود. تا وقتي كه بود من او را نشناختم. تا زماني كه شهيد نشده بود نميدانستم كيست؟ در عمليات بيتالمقدس همراه همرزمان ديگرش شهادتنامه نوشته بودند. 40 نفر نوشته و امضاء كرده بودند منتها فقط حميدرضا نوشته بود
انالله و انا اليه راجعون.
آخرين ديدارتان را به خاطر داريد؟بله، قرار بود بچه برادرش به دنيا بيايد و از بيمارستان بياورند. دم در قصد رفتن داشت كه گفتم حميد نرو بگذار بچه برادرت را بياورند بعد برو. گفت نه مامان ديرم شده و بايد زودتر بروم. اتفاقاً تا حميد رفت بچه را آوردند. وقتي سراغ حميد را گرفتند نميدانم يكهو چطور به دلم افتاد كه گفتم حميد رفت و شايد ديگر برنگردد.
شهادتش چگونه اتفاق افتاد؟ساعت 3، 4 عمليات بيتالمقدس7 شروع ميشود. در شلمچه ما قدم به قدم شهيد داديم تا توانستيم منطقه را بگيريم. اين در حرف شايد ساده به نظر آيد ولي اين حرف شوخي نيست. ما بهترين جوانهايمان را در راه دفاع از كشور داديم. از جمع گردان آنها سه نفر شهيد ميشوند كه جنازهشان سه ماه در شلمچه بدون اينكه خاكي رويشان بريزند زير آفتاب 50 درجه ميماند. از پلاك و لباسهايش متوجه شديم پيكر چه كسي است چون تمام صورتش از بين رفته بود. بقيه دوستانش در گردان اسير ميشوند و ما هر جا ميرفتيم عكس اسرا را ميديديم اين سه نفر جزو آنها نبودند. هر اسيري كه ميآمد از او سؤالي درباره حميد ميپرسيديم. خانوادهاش هم برايشان جا افتاده بود كه او اسير شده و حتي شب عيد خانمش اتاقش را آماده كرد و گفت حميدرضا ميآيد. اگر بود، الان 50 سالش بود. حميدرضا عاشق بچهها و خانوادهاش بود.