کد خبر: 805564
تاریخ انتشار: ۲۹ مرداد ۱۳۹۵ - ۲۰:۱۵
گفت‌وگوي «جوان» با پدرحافظ قرآن شهيد احمد مكيان از شهداي مدافع حرم
جوان، خوش قد و بالا، روحاني و حافظ قرآن؛ اينها مشخصات احمد مكيان، ‌جوان 23 ساله آباداني است كه 26 خرداد ماه 1395 همزمان با نهم ماه رمضان در سوريه به شهادت رسيد.
احمدمحمدتبريزي
جوان، خوش قد و بالا، روحاني و حافظ قرآن؛ اينها مشخصات احمد مكيان، ‌جوان 23 ساله آباداني است كه 26 خرداد ماه 1395 همزمان با نهم ماه رمضان در سوريه به شهادت رسيد. پدرش روحاني بود و احمد از همان دو، سه سالگي با قرآن آشنا و مأنوس شد. زندگي احمد به لحاظ عددي زياد نبود و در اوج جواني به شهادت رسيد ولي به لحاظ فعاليت‌هاي قرآني و علمي‌ بسيار پربار و باتجربه بود.  مجيد مكيان در گفت‌وگو با «جوان» از راهي كه فرزندش پيمود تا به درجه رفيع شهادت برسد، مي‌گويد.
      
عشق و علاقه‌ شهيد به قرآن از چه زماني شكل گرفت؟ خود شما هم در اين مسير كمكش كرديد؟
احمد سال 1372 در ماهشهر متولد شد و آن زمان من هنوز ملبس به لباس روحانيت نشده بودم. خانواده‌مان كاملاً در فضاي معنوي و مذهبي مسجد بودند و فضاي خانه‌مان را برنامه‌هاي مسجد پر كرده بود. گاهي اوقات كلاس قرآن و مجلس امام حسين(ع) را در خانه‌ براي بچه‌ها مي‌گذاشتيم. احمد تا دو سالگي در اين فضا بزرگ شد و بعد از ماهشهر به آبادان نقل مكان كرديم. در آبادان فعاليت‌هايمان ادامه داشت. با توجه به اينكه محل زندگي‌ ما يك شهرك تازه‌ساز بود و مسجد و حسينيه نزديك خانه‌مان نبود كلاس قرآن را در خانه‌ برگزار مي‌كردم. احمد دو سال و نيم بيشتر نداشت كه در جلسه‌ها مي‌نشست و به قرائت قرآن گوش مي‌داد و آيات قرآن را با بچه‌هاي كلاس تكرار مي‌كرد. در همين فضا من حفظ قرآن را با احمد كار مي‌كردم. در سه سالگي به احمد مداد دادم و با اينكه كاغذ را خط خطي مي‌كرد ولي نوع قلم دست گرفتنش خوب بود. در همين دوران الفبا را يادش دادم و خوب هم ياد مي‌گرفت و مي‌نوشت. بعد روخواني را با او كار كردم و در سن چهار سالگي احمد تمام قرآن را مي‌خواند. هر جا دست مي‌گذاشتي آيه را مي‌خواند. بعد از سه سال به قم رفتيم و آنجا ملبس شدم. در مدرسه كه ثبت‌نام كرد كلاس اول، دوم و سوم را با معدل 20 قبول شد. معلم‌ها اعتراض مي‌كردند چرا شما جلوتر از كلاس به احمد درس مي‌دهيد. من هم مي‌گفتم جلوتر درس نمي‌دهيم و احمد خودش اين درس‌ها را بلد است. مي‌گفتند اگر دانش‌آموز اينطور جلوتر باشد در كلاس بيكار مي‌ماند. بعد از اين به دنبال يك مؤسسه قرآني سطح بالا كه احمد را در آن سن ثبت‌نام كند مي‌گشتم تا اينكه معلم‌ها طرح جهشي را به ما دادند و احمد يك سال جهشي درس خواند و بعد از يك سال ما او را در مؤسسه حفظ قرآن و نهج‌البلاغه ثبت‌نام كرديم. پسرم در يك سال نزديك به 20 جزء قرآن را حفظ كرد. بعد از يك سال با مشورت چند تن از دوستانش گفت بابا يك سال مهلت بده تا به مدرسه بروم و قرآن را يا در خانه مي‌خوانم يا دوباره به مؤسسه برمي‌گردم. من راضي شدم و در اين يك سال قرآن را در خانه تمرين مي‌كرد. بعضي دوستان روحاني هم با احمد برنامه مي‌گذاشتند. يكي از روحانيون حافظ كل قرآن بود و با احمد قرآن را در حرم دوره مي‌كرد.
شهيد دروس حوزوي هم خوانده بود؟
احمد كلاس سوم راهنمايي كه رسيد به درخواست خودش تصميم به ثبت‌نام در حوزه گرفتيم ولي پذيرش حوزه تمام شده بود. گفتم احمد برگرد و حفظ قرآنت را تمام كن كه گفت نه بايد به حوزه بروم. به حوزه سربندر رفتيم و به صورت غير رسمي ثبت‌نام كرد. يك سال در اين حوزه درس خواند و با نمرات بالا قبول شد و بعد با پذيرش و امتحان دادن در حوزه قم قبول شد و در مدرسه امام رضا(ع) نزديك به چهار ماه درس خواند كه نام مدافعان حرم به گوشش رسيد و از همانجا جرقه رفتنش زده شد. بعد از يك سال و با دوندگي بسيار موفق شد به سوريه برود. به خاطر اعزامش درس در حوزه را هم رها كرد.
گفتيد كه فرزندتان 20 جزء قرآن را حفظ كرده بود، بعدها باز به حفظ قرآن مي‌پرداخت؟
بله، به نظرم جزءهاي بيشتري حفظ كرد. ولي چون زياد حرف نمي‌زد من ديگر نمي‌دانستم دقيقاً چند جزء حفظ است.
به نظر خودتان انس با قرآن چقدر روي رفتار و سكنات شهيد تأثير داشته است؟
احمد خيلي با قرآن انس داشت. به حرم زياد مي‌رفت و قرآن مي‌خواند. در ماشين قرآن را تكرار مي‌كرد و بعضي اوقات چله مي‌گرفت و در حرم و جمكران قرآن مي‌‌خواند. خدا را شكر از نظر اخلاقي از طرف همسايگان و دوستان هيچ كس از او شاكي و ناراحت نبود و همه از او راضي بودند و تعريفش را مي‌كردند.
با شما درباره دلايل رفتنش به سوريه صحبت كرده بود؟
يك روز روبه‌روي تلويزيون نشسته بوديم و وقتي رفتار وحشيانه داعشي‌ها و تهديد حرم اهل بيت(ع) و مناطق شيعه‌نشين از سوي تروريست‌ها را ديد گفت من بايد بروم از حرم دفاع كنم. مادرش گفت تو سني نداري و هنوز 20 سالت تمام نشده است. احمد گفت نه من بچه نيستم و بايد بروم. همان جا به دنبال كارهاي اعزامش رفت و به دوستاني كه در سپاه مي‌شناختيم مراجعه كرد. اما اجازه رفتن نمي‌دادند. در اين مدت مدام از مدافعان حرم صحبت مي‌كرد و در آخر راهي براي اعزام پيدا كرد. من اين راه را به او نگفتم و خودش بر اثر پيگيري راهش را پيدا كرد.
شما با رفتنش مخالفتي نداشتيد؟
من مخالفت نمي‌كردم چون خودم بالاي منبر مردم را براي جهاد تشويق مي‌كنم و مي‌دانم اگر مسلمانان نيازي داشته باشند همه بايد بروند. نياز بود كه بچه‌هاي جوان بروند و اين فضاي معنوي را ببينند. البته بگويم من هيچ‌وقت بچه‌هايم را براي رفتن تشويق نكردم ولي وقتي درباره جهاد صحبت مي‌كنيم مي‌گوييم در وجود شيعيان بايد باشد تا هميشه آماده دفاع از حريم مذهب‌شان باشند. مادرش اوايل كمي مخالفت كرد ولي بعد رضايت داد.
شهيد چند بار به سوريه اعزام شد؟
نزديك به شش، هفت بار اعزام شد.
از شرايط سوريه با شما صحبت كرده بود؟
احمد كم صحبت مي‌كرد و به من مي‌گفت نبايد به دوستانت بگويي كه من به سوريه مي‌روم و مي‌آيم. وقتي از آنجا تعريف مي‌كرد انسان براي رفتن هوايي مي‌شد. وقتي برمي‌گشت همان روز اولش هواي رفتن به سرش مي‌زد. اگر مادرش براي ديدنش بي‌تابي نمي‌كرد اصلاً همان چند روز هم به خانه نمي‌آمد. مي‌آمد مادرش را ببيند و برگردد.
برخي از بستگان مطرح كردند اگر احمد ازدواج كند نسبت به شخص ديگري احساس مسئوليت مي‌كند و سخت‌تر مي‌تواند برود و بيايد و شايد ديگر به سوريه نرود. هنگامي كه احمد از اين صحبت‌ها باخبر شد به من گفت پدر از الان بگويم اگر مي‌خواهي من ازدواج كنم كه سوريه نروم بايد بگويم اصلاً به اين موضوع فكر نكنيد كه به خاطر ازدواج از رفتن منصرف شوم. اگر ازدواج هم كنم، باز مي‌روم. از الان مي‌گويم تا در آينده سوءتفاهم به وجود نيايد. زماني هم كه براي خواستگاري رفت گفت اولين شرطم اين است كه بعد از ازدواج به سوريه مي‌روم كه نخست خانواده عروس مخالفت كردند ولي در نهايت دخترشان موافقت كرد و ازدواج كردند. احمد همانطور كه گفته بود هفته دوم عازم شد، خداحافظي كرد و رفت.
شهيد از لحاظ ويژگي‌هاي شخصيتي و رفتاري چطور فرزندي بود؟
هميشه به دنبال حقيقت مي‌گشت. اگر در موضوعي به دنبال حقيقت مي‌رفت تا اصل واقعيت را پيدا نمي‌كرد نظري نمي‌داد. اگر هم قبلاً نظر اشتباهي‌ داده بود مي‌گفت اشتباه كرده‌ام و الان درستش اين است. رهبر را بالاترين مقام خودش بعد از ائمه قرار داده بود كه بايد حرفش را گوش داد و توصيه مي‌كرد اگر مي‌خواهيم پيشرفت كنيم بايد پشت سر رهبر باشيم.
يكي ديگر از ويژگي‌هايش اين بود كه سعي مي‌كرد تا جايي كه مي‌تواند آداب اسلامي را رعايت كند به خصوص در رابطه با جوان‌ها و بزرگترها سعي مي‌كرد كسي از او اشكال نگيرد. مي‌گفت ما كه از خانواده‌اي مذهبي و روحاني هستيم اگر اشكال داشته باشيم ديگر از بقيه مردم نبايد انتظار داشته باشيم. مقيد به اين اخلاق بود كه كاري نكند تا كسي از دستش ناراحت شود. اين چهار ويژگي را خيلي رعايت مي‌كرد و به برادرهايش هم تأكيد مي‌كرد كه رعايت كنند.
به نظرتان انس با قرآن تا چه اندازه در پيدا كردن مسير زندگي‌ پسرتان تأثير داشته است؟
قرآن تأثير بسزايي داشت. در كنار انس با قرآن، فضايي كه جوان در آن قرار مي‌گيرد هم خيلي مؤثر است. در خانواده ما بحث جهاد و بسيج هم مطرح بود و روي احمد تأثير بيشتري مي‌گذاشت. الان با جوان‌ها كه صحبت مي‌كنم مي‌گويند با پدر و مادرمان صحبت كنيد تا اجازه بدهند ما هم برويم. يا مي‌گويند ما را ثبت‌نام كنيد، همانطور كه احمد را برديد ما را هم ببريد. با اينكه سنشان از احمد كمتر است ولي شجاع و باايمان هستند. جوي كه مسجد و بسيج دارد خيلي روي جوان تأثير دارد تا هميشه آماده دفاع از مذهب باشد. خدا را شكر بسياري از جوانان اين احساس را دارند كه دفاع از مذهب يكي از واجباتشان است.
نظر شما، مادر و همسرش نسبت به رفتن و شهادتش چه بود؟
مادرشان را هر كاري كنيم مادر است و عشق و علاقه‌ا‌ش جنس و رنگ ديگري دارد و دوري از فرزند برايش سخت است ولي ايشان هم بايد كنار بيايد. هميشه مي‌گويد به عكسش نگاه مي‌كنم و با او حرف مي‌زنم. من هم از همان روزي كه پسرم را فرستادم منتظر اين روز و لحظه بودم. خانمش هم به رفتن همسرش راضي بود و خانم بزرگواري است و به اين مسئله افتخار مي‌كند. احمد بعد از ازدواج چهار بار ديگر اعزام شد و به شهادت رسيد.
در پايان اگر از شهيد مكيان نكته يا خاطره‌اي داريد برايمان بيان كنيد.
يك بار كه از سوريه برگشته بود به احمد گفتم از آنجا چيزي بگو تا من هم استفاده كنم. گفت بابا يقين دارم تا خواست خدا نباشد من شهيد نمي‌شوم. بعد تعريف كرد كه آخر شب منطقه‌اي را گرفتيم و چون خيلي خسته بوديم در خانه‌اي خوابيديم. بعد از اينكه بيدار شديم فهميديم وسط تله دشمن هستيم و دورمان مواد منفجره است و نخ‌هايي روي زمين گذاشته‌اند كه اگر پايمان به آنها بخورد منفجر مي‌شود. از كار خدا وقتي خوابيديم مثل يك مرده خوابيديم و هيچ حركتي نكرديم. كوچكترين حركتي باعث انفجار مي‌شد. مي‌گفت آنجا يقين پيدا كرديم تا خدا نخواهد ما شهيد نمي‌شويم. وقتي به خانه مي‌آمد مي‌گفت بابا دعا كن من شهيد شوم. به هر كسي مي‌رسيد مي‌گفت دعا كنيد كه من هم شهيد شوم چون خدا نمي‌خواهد من شهيد نمي‌شوم. خاطره ديگري از دستگيري يكي از تك‌تيراندازهاي تكفيري داشت كه خيلي از بچه‌ها را شهيد كرده بود. براي تشخيص مكان تك‌تيرانداز مجبور شدند از كارشناس استفاده كنند تا ببينند از كجا شليك مي‌كند. تك‌تيرانداز از يك سمت مي‌زد و از سمت ديگر گرد و خاك بلند مي‌شد و نمي‌شد تشخيص داد از كدام طرف شليك كرده است. با تلاش فراوان بالاخره بچه‌ها محاصره‌اش مي‌كنند و دستگير مي‌شود. آنجا احمد به همراه سه نفر ديگر بود. تعريف مي‌كرد وقتي مي‌خواهند از تك‌تيرانداز سؤال كنند هنوز كيف‌هايشان را از خانه اين اسير برنداشته بودند كه خانه منفجر مي‌شود. انگار مواد منفجره در خانه گذاشته بود و مي‌گفت آنجا هم شهادت نصيبمان نشد.

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار