سينما فقط حرف خوب زدن نيست؛ بايد بلد باشي خوب هم حرف بزني. نبايد فيلمنامه، صرفاً بشود مشتي آدمكهاي سياه و سفيد كه اسير تز دادن و فانتزيبازي هستند؛ به نظرم در «رسوايي2» بارمعنايي كلمات گم شدهاند. بالاخره بايد قصه باشد تا بشود با آن مانيفست داد وگرنه كاري لخت ميسازيم.
سينما پر است از شعار و حرفهاي قشنگ؛ همه نيز تكرارياند ولي گوش شنوا وقتي برايش هست كه قصهاي را تَنگش بچسبانند تا ملت جذبش شود و از شعاردادن حتي لذت ببرد. دهنمكي عاشق اينجور فيلمهاست؛ بدش هم نميآيد كه حوري و پري رديف كند تا آدمها را يكهويي تحولي بدهد! «رسوايي 1 و 2» كپي يكديگرند؛ از داستانش تا بگير و ببندهاي فيلم و يكسري خطابههايي كه بيشتر منبرياند. نه كه بد باشند ولي اينجا سينماست نه ادبيات محض. شعاردادن را نيز بايد ريخت توي قصه و بعد به خورد جماعت داد. ميشود درباره فيلم تحليل محتوا كرد و نشانهشناسي، ولي آخرش دست به يقه ميشويم. مگر ميشود گفت حرف «رسوايي» مثلاً بد است و عجيب؟ نه! ولي سادهگويي است. زلزله به جان مردم و در و ديوار شهر انداختن، نصفش با جلوههاي سينمايي است ولي با دو سه تا شخصيتهاي كج وكوله كه صرفاً به درد خنداندن ميخورند، قضيه تمام است؟
فيلم دهنمكي مثل سيناپس نشستهاي است كه بايد ريختش توي فرم اجتماعي و ابزار سينما دخيل به آن بست. بالاخره داري در سينما حرف ميزني و مخاطب بايد دنياي فيلمت را بپذيرد. ولي حتي درك آدمهاي جنوبشهرياش نيز سخت است. تصويري هليشات از زندگي اينهاست؛ خيلي خيلي دور!
قهرماني كه روحاني است و چه خوب اتفاقاً؛ ولي آن كلمات قلنبه حاج يوسف كجا و عجز در مواجههاش با دختري كه مثلاً خوشچهره است، كجا؟ و اينكه چرا زن قرار است در اين فيلمها صرفاً كالايي بدبختكن و گناهصفت باشد! هميشه هم كه امثال حاجآقا شريفها بايد دنبال شخصيتهاي زن فيلم باشند انگار. تِم «رسوايي» يكجور خاصي است؛ همهچيزش قر و قاطي! هر جور آدمي را ميبينيم كه همه نيز يك جايشان ميلنگد و عمدتاً نيز كمدي بوده يا ميشوند. زيادي كاراكترهايش طنازند و دخلي به رگه جدي فيلم پيدا نميكنند. قصهپروري نداشتهاش با اين كاراكترها سر به هوا ميشود و نميشود دوستش داشت. البته اين ربطي به باورمندي محتوا نيز ندارد.
اينجور فيلمها روايت ديگري از فقر و فحشا هم هستند ولي خلاصه. چه تصوير دختربچه دستفروش باشد و چه عكس سلفيگرفتنها و از پشت شيشه دودي ديدنشان. ولي اين المانها، شدهاند تصوير سطحي و مداوم آثار دهنمكي. لااقل زاويه ديدت را عوض كن و قصه ديگري به نافشان ببند. قرار هم نيست فيلم و همان نيمچه روايتش را فانتزي كرد تا حوصله مخاطب سرنرود. كمي تازگي در بازيگران بد نيست واقعاً؛ تا كي عبدي و شريفينيا و نوري و غيره؟ هميشه هم كه بازيگر خانمي بايد بين قصه فيلمهايش بتازد و حواس اينها را پرتِ خودش كند. تماميت «رسوايي» خلاصه ميشود در عنصر «تحول» كه دراماتيك نيستند و تصنعي ايجاد ميشود. بار فيلم نيز روي شخصيت اصلي كه اينجا روحاني است، آوار شده البته اگر بقيه كاراكترها كه لزوماً عصاي دست دهنمكي براي تفريح و فانتري كردن فيلم است، بگذارند. ميشود لااقل نوشت كه دهنمكي! تو كه حرف داري و مخاطب، مثل همين جلوههاي معركه فيلمت، تكاني هم به فرم و ادوات سينماييات بده كه دور تكرار نزند. فكرت را تنها در جملات قصار خلاصه نكن لطفاً. كارگرداني و فيلمنامه حتماً ماجراگويي پر از گره و تعليق و غيره لازم دارد. بسنده كردن به چند جمله باحال و توي دلبرو كه بس نيست.
اين را هم يادمان نرود كه به هرحال دهنمكي مخاطب را سرگرم ميكند به اندازه يك فيلم حتي. موضوع فيلمهايش شايد لزوماً در كف خيابان نباشند ولي به عمد روي مخ خواص ميرود و لزوماً سينما را براي پنبهزني سوژهها و خواصي انتخاب كرده كه سرجايشان نيستند. شايد همينها براي او كافي باشد!