
اخيراً كه زندگي شهيد علي محمودوند فرمانده گروه تفحص لشكر27 محمد رسولالله (ص) را ميخواندم، به نكته زيبايي برخوردم كه حيفم آمد شيريني آن را با خوانندگان صفحه پايداري تقسيم نكنم. اين شهيد بزرگوار از رزمندگاني بود كه در كانال موسوم به «حنظله و كميل» در منطقه فكه و هنگام عمليات والفجر مقدماتي گير افتاده بودند. قاعدتاً آن دسته از خوانندگاني كه سن و سالشان به دوران دفاع مقدس قد ميدهد به خوبي ميدانند كه در اثناي اين عمليات، شرايطي پيش ميآيد كه تعدادي از نيروهاي دو گردان حنظله و كميل در كانالهاي تعبيه شده توسط دشمن در زمين فكه به محاصره درميآيند. اين عده از رزمندهها حدود يك هفته در بهمن ماه 1361 در اين كانال ميمانند و بسياريشان به شهادت ميرسند. شهيد محمودوند از جمله معدود نفراتي بود كه توانستند محاصره دشمن را بشكنند و خود را به نيروهاي خودي برسانند.
نكته خاص در زندگي شهيد علي محمودوند نيز از همين جا شروع ميشود. او در مورد خاطراتش از كانال حنظله به دوستانش گفته بود: آن قدر شهيد داخل كانال بود كه مجبور بوديم پايمان را روي آنها بگذاريم. ميخواستيم زخميها را با خودمان به عقب منتقل كنيم، اما امكانش نبود. دشمن به قدري آتش ميريخت كه امكان هيچ كاري نبود. وقتي به چهره مجروحها نگاه ميكرديم شرمندهشان ميشديم. چشمانشان التماس ميكرد، ولي لبهايشان ميخنديد. برخي از مجروحين به ما دست تكان ميدادند. مجبور بوديم رهايشان كنيم و به طرف خط خودي بدويم. حين راه آن قدر گلوله به طرفمان شليك ميشد كه احساس ميكرديم گلولهها از بدنم رد ميشوند! همين طور كه ميدويديم فرياد زدم «بالاخره برميگردم.»
شهيد محمودوند قولي به دوستانش داده و چيزهايي را ديده بود كه هيچ وقت در زندگي فراموششان نكرد. خودش گفته بود «من تا زندهام، صداي در هم پيچيده دعوت به تسليم بلندگوهاي دشمن و تكبيرهايي را كه از لبهاي قاچقاچ شده نيروها بيرون ميآمد، فراموش نميكنم.» عليآقا با اين خاطره و خراشي كه به روحش افتاده بود ميماند و دست تقدير روزگار طوري رقم ميخورد كه در طول جنگ تحميلي شهيد نميشود. هرچند يكي از پاهايش را از دست ميدهد، كليههايش دچار مشكل جدي ميشوند و به گفته يكي از دوستانش در اواخر عمر دچار سردردهاي شديد هم شده بود اما با همان پاي مصنوعي دوباره به منطقه برميگردد تا اينبار در تفحص پيكر شهدا فعاليت كند. شهيد محمودوند در همين خصوص به يكي از دوستانش گفته بود «در والفجر مقدماتي بايد اين بچهها را عقب ميآوردم اما نشد. مديون اينها هستم. برگشتم اينجا تا آنهايي را كه به من لبخند زدند و دست تكان دادند را برگردانم. من منطقه را ميشناسم. كسي غير از من نميتواند اين شهدا را دربياورد. به اينها قول دادم.»
عليآقا دوباره به منطقه برگشت تا قولي كه به شهدا داده بود را عمل كند. منتها شرايطش با آنچه در دوران جنگ داشت، زمين تا آسمان فرق ميكرد. غير از زخمهاي جسم و روحش، حالا خاطرش نيز از مسئلهاي خانوادگي در رنج بود. خدا يك كودك معلول به نام عباس به او داده بود كه مشكلات بينايي و جسمي حادي داشت. عليآقا خاطرش از بابت عباس ناجمع بود ولي هنوز نگاه بچههاي حنظله رهايش نكرده بود. قولي داده بود كه بايد انجامش ميداد. به همرزمانش گفته بود برميگردد و بالاخره برگشت. تا سال 79 آن قدر در مناطق عملياتي گشت تا اينكه به فكه رسيد. روي اين منطقه زوم كرد و آن قدر پاي مصنوعياش را شكاند و تعويض كرد تا اينكه نهايتاً همه بچهها را يكجا يافت. بهمن ماه بود. همان ماهي كه والفجر مقدماتي انجام شد. همان ايامي كه عليآقا به دوستانش قول داده بود برميگردد. او برگشت و اين بار خودش هم شهيد شد. سپيده دم 22 بهمن ماه 1379، علي محمودوند فرمانده گروه تفحص لشكر 27 محمد رسولالله(ص) بر اثر انفجار مين در منطقه فكه به دوستان شهيدش پيوست.
پ. ن. شپينوشتها را با پ. ن مشخص ميكنند. اما اين پينوشت يك شين اضافه دارد كه شرمندگي است؛ شرمنده توييم عليآقا. شرمنده دل بزرگت كه يك عمر غم دوري دوستانت را تحمل كردي و شرمنده همتت كه فرزند معلولت را گذاشتي تا به قولت مردانه عمل كني. شما از كدام قبيله بوديد كه اين طور نجيبانه زندگي كرديد و اين طور مردانه رفتيد. چه حسي در وجود شماست كه به عهدتان وفادار مانديد و «تا آخر ايستاديد» دست ما را هم بگير. همان طور كه گنجينههاي مدفون فكه، دست تو را گرفتند.