چطور شد وارد بحث زبان خارجي شديد؟ در حوزه اين امكان وجود داشت؟يكي از علماي قبل از انقلاب به بندرلنگه تبعيد شده بود من آن زمان كه جوان بودم به ديدار ايشان رفتم؛ اتفاقاً فرزندان آيتالله دستغيب هم بودند. موقع رفتن از استاد خواستم توصيهاي به من داشته باشند ايشان گفتند رفتيد قم اول از امام تقليد كنيد بعد هم تبليغ داشته باشيد، زبان عربي و انگليسي را هم براي بهتر شدن كار ياد بگيريد. حرفشان روي من اثر زيادي گذاشت. وقتي برگشتم تمام تلاشم را كردم تا زبان ياد بگيرم هنوز انقلاب پيروز نشده بود كه من زبان انگليسي را ياد گرفتم، البته حوزه علميه بخش زبان خارجي نداشت به مؤسسات مختلف رفتم و آموزش ديدم.
قبل از انقلاب طلاب آموزش زبان نداشتند؟نه، حتي يادم است زبان عربي كه اصل دروس ما بر آن اساس بود هم آموزش داده نميشد براي همين وقتي شهيد بهشتي زبان خارجي بلد بود سرزنش ميشد. آن زمان حوزه حتي با بيرون هم ارتباطي نداشت چه برسد به آموزش زبان در داخل.
با توريستها چطور؟ ارتباطي نداشت؟ نه اجازه نميدادند كه جلسهاي با توريست باشد يا همكلام شويم در آن صورت تحت تعقيب قرار ميگرفتيم، البته اگر توريستي اهل مطالعه و تحقيق بود و جوياي حقيقت با علماي بزرگ بحث ميكرد؛ علمايي چون طباطبايي يا مطهري كه توان مباحثه داشتند و گاهي هم اين خارجيها مسلمان ميشدند مانند پروفسور هانري كربن.
چطور به عربي مسلط شدید؟ در سالهاي 66 تا 68 مسئول عقيدتي - سياسي ارتش بودم. آن زمان شهيد ستاري مسئوليت داشتند؛ فردي بسيار آگاه و باسواد كه در عرصه فرهنگي كارهاي زيادي انجام داد از جمله مبلغاني را به پادگانهاي هوايي ميفرستاد. بنده هم يكي از آن مبلغان بودم كه براي تبليغ به اردوگاه اسراي عراقي در خراسان اعزام شدم و خب اين ارتباط در آموزش زبان عربي هم مؤثر بود.
چه مسئوليتي در اردوگاه اسراي عراقي داشتيد؟كارهاي تبليغي و فرهنگي را مديريت و اجرا ميكردم. ما از بين اسرا افرادي را در حوزههاي مختلف بيرون ميآورديم و گروه تشكيل ميداديم. براي گروهها كارهاي فرهنگي داشتيم.
مشكلي براي اجراي مراسم نداشتند؟نه، هركدام جداگانه مراسم ديني خودشان را انجام ميدادند؛ حتي ما براي مراسم آنها هم شركت ميكرديم و خوشحال ميشدند مثلاً مسيحيان را براي مراسم به كليسا ميبرديم و كشيش از اين همراهي خوشحال ميشد. سعي در مسلمان كردنشان نداشتيم كه بعد بروند تبليغ كنند ما را به زور مسلمان كردند هدفمان آگاهي و بيان حقيقت بود.
آقاي سرهنگي يك بار گفته بودند كه 55 كتاب تنها توسط اسيران عراقي در ايران نوشته شده است. اردوگاه اسراي عراقي در خراسان هم اين گونه آثار فرهنگياي داشت؟ نه، در تهران بيشتر كارهاي فرهنگي در اين حوزه بود. ميشد كه چنين نتايجي هم داشته است. ما در بخشهاي ديگر كارهاي خوبي داشتيم مانند بازيگري، خوانندگي، مداحي، برگزاري نماز جماعت، توليد صنايعدستي، توزيع نوار كاست سخنراني حتي دعوت از آيتالله حكيم براي سخنراني.
از آيتالله حكيم هم دعوت ميكرديد؟بله، ايشان فردي بسيار عالم و متواضع و بزرگوار بود كه گاهي براي سخنراني دعوت ما را قبول ميكرد و چون اصولاً روضه به عربي احساسات و زيبايي خاصي دارد و ايشان به خوبي اجرا ميكرد بيشتر به دل مينشست و تأثيرگذار هم بود.
خاطرهاي هم از ايشان داريد؟يك بار سر سفره غذا نشسته بوديم يكي از آقايان كاسه غذاي ايشان را برداشت. آيتالله با شوخي و خنده هميشگي خودش گفت چه كسي كاسه من را بلعيد و خورد! و شروع به خنديدن كرد. ايشان بسيار مهربان و خوشخلق بود اينقدر كه دوست داشت با افرادي عادي نشست و برخاست كند. تمايلي به حشر و نشر با مسئولان نداشت.
توليد صنايعدستي چطور بود؟اسرا آموزش ميديدند و خودشان صنايعدستي مختلفي درست ميكردند و ميفروختند تا بتوانند برخي از نيازهاي خودشان را تأمين كنند؛ مثلاً عربها خرما خيلي ميخوردند براي همين اغلب خرماي اضافي ميخريدند يا در سوپرماركتي چيزهايي كه ميخواستند را تهيه ميكردند.
در حوزه تبليغ اسيران عراقي چه سؤالاتي از شما ميكردند؟سؤالات سياسي ميپرسيدند البته راديو و تلويزيون به زبان عربي و فارسي در اختيارشان بود ولي با اين وجود آزادانه سؤالاتي كه داشتند را هم ميپرسيدند.
فارسي هم ياد گرفتند؟ همه عربي حرف ميزدند چون فضا عربي بود مگر نماينده اردوگاه كه با مأمور مرتبط بود والا بقيه هرازگاهي فارسي صحبت ميكردند.
خاطرهاي از هم اسرا داريد؟همراهش خاطره بود، با آنها زندگي ميكرديم. يادم است يكي از اسرا بعد از آزادي با دختر يكي از اعراب ساكن ايران ازدواج كرد كه برايش مراسم عروسي گرفتيم و اشك شوق ميريخت و خوشحال بود.
وقتي به عنوان يك روحاني با مأموران صليب سرخ انگليسي حرف ميزديد چه عكسالعملي نشان ميدادند؟برايشان عجيب بود كه هم انگليسي حرف ميزنم هم عربي ميگفتند مرحبا!
تبليغات نتيجهاي هم داشت؟ما دنبال نتيجه نبوديم ميخواستيم حقيقت را بيان كنيم حتي بعضي از اسيران بعثي با وجود اسارت همچنان روي صدام تعصب داشتند؛ مثلاً يكي از آنها سرطان گرفته بود اميدي به زندگي او نبود در بيمارستان به او گفتم حالا كه وضع سلامتي تو خوب نيست بيا تغيير عقيده بده گفت: لا، رئيس ما صدام حسين است من هرگز به او خيانت نميكنم. ولي افراد توابي هم بودند كه نميخواستند برگردند.
اسيران را براي زيارت امام رضا هم ميبرديد؟بله هر هفته يا هر ماه قطاري از اسيران به مشهد ميآمد و ما آنها را در لشكر خراسان تحويل ميگرفتيم و به زيارت ميبرديم و در مهمانسراي حضرت به آنها غذا ميداديم. آنها حتي با مردم و زوار هم ارتباط برقرار ميكردند.
فراري هم داشتيد؟بله، گاهي برنامههاي فرهنگي ما خارج از كمپ بود و برخي اسيران كه بعثي بودند نقشه فرار ميكشيدند حتي از طريق چاههاي فاضلاب هم ميخواستند فرار كنند كه دستگير ميشدند البته دستگيري با شكنجه و اذيت نبود.
بعد از سالها با اسرا ارتباط هم داريد؟ وقتي كربلا رفتم دنبال آنها بودم، برخي كه از دنيا رفته بودند بعضي پير و فرتوت شده بودند و با برخي كم و بيش ارتباط گرفتم ولي حالا به علت مشغله در قضاوت و كارهاي جانبي زياد فرصتي ندارم.