آقاي سجاديفر براي شروع از خودتان بگوييد، چطور مسير زندگيتان به رزمندگي افتاد؟من عليرضا سجاديفر فرزند ارشد خانواده هستم. در زمان انقلاب كم سن و سال بودم به همين دليل فعاليت خاصي نداشتم. اما از آنجايي كه در محلهاي مذهبي و ولايي و در ركاب روحاني مبارزي به نام حجتالاسلام قائمي كه پدر دو شهيد هم بود، رشد يافتم و همراه شدم، توانستم با آرمانهاي امام خميني و نظام مقدس جمهوري اسلامي بيشتر آشنا شوم. واقعاً بايد به اين نكته اذعان نمود كه در آن روزها مسجد سنگر بود و روحانيت نقش زيادي در تربيت فرزندان ملت ايران بر عهده داشت.
چند سال داشتيد كه به جبهه رفتيد؟من از همان آغازين روزهاي جنگ و جهاد منتظر بودم به سن 15 - 14 سالگي برسم تا بتوانم به جبهه اعزام شوم. قبل از اعزام هم در تمامي برنامههاي بسيج شركت و خود را مهياي رفتن ميكردم. البته خانواده دغدغه درس خواندن و ادامه تحصيل من را داشتند، به همين دليل به خانواده تضمين ميدادم كه از درس و مشق غافل نميشوم. بيم از دست دادن فرصت براي حضور در ميدان جنگ و اميد رسيدن به شهادت، لحظات زيبا و پرشكوهي را براي ما رقم ميزد. لحظات خيلي زيبايي بود. از يك طرف آنچنان درس ميخوانديم كه گويي شب امتحان است، از طرف ديگر سعي ميكرديم از قافله رزمندگان عقب نمانيم و خود را به همه برنامههاي بسيج، اعزام و... برسانيم.
حضورتان در نوجواني در جبههها بيشتر شور بود يا شعور؟در حقيقت بايد بگويم احساس تكليف و پيروي از ولايت فقيه بود كه ما را به جبهه ميكشاند. به اين نتيجه رسيده بوديم كه اكنون زماني است كه بايد درس و مشق را رها كرد و به جبهه رفت. شايد تا زماني كه جبهه نرفته بوديم هدفمان اين بود كه فقط خودمان را به جبهه برسانيم. اما در جبهه به شناخت كاملي از راه و هدفمان ميرسيديم كه همان دفاع از كشور، دين اسلام و پاسداري از خون شهدا بود. اين شناخت چون كامل و همراه با بصيرت بود، باعث ثبات قدممان ميشد و اگر خدا بخواهد هنوز هم در اين راه ثابت قدم هستيم، واقعاً جبهه دانشگاه بود.
كمي از دوران جبههتان بگوييد، در چه عملياتي حضور داشتيد؟ به لطف خدا همراه با يكي از دوستانم به نام حسين سالديده كه دو سالي از من بزرگتر بود عازم جبهه شدم. او تيربارچي بود و من هم كمكش. من مدت هشت ماه در جبههها حضور داشتم. مدتي در كردستان و جبهههاي غرب بودم. در عمليات بيتالمقدس 7 در شلمچه حضور يافتم و همچنين در جزاير مجنون در كنار ديگر رزمندگان بودم. در اينجا ميخواهم از همرزمان و رزمندگاني كه به سعادت شهادت دست يافتند يادي كنم. شهيد سبحان حاجيزاده يكي از صميميترين دوستانم بود كه يادش را هميشه گرامي ميدارم. او تيربارچي بود و در عمليات نصر 8 به شهادت رسيد.
امروز كه موسم دفاع از حرم جريان دارد، نگاه مردم به شهداي جبهه مقاومت اسلامي را چطور ميبينيد و اگر به حضور شما كه از رزمندگان دفاع مقدس هستيد نياز باشد، راهي ميشويد؟خدا را شاكرم كه مردم ما به اين درجه از شناخت رسيدهاند كه ما اين امنيت و اين آزادي و عزت را مديون شهدا و جانبازان و رزمندگان هستيم. استقبال و شركت مردم در تشييع جنازه مدافعان حرم نشانه اين است كه مردم قدر شهدا را ميدانند و با وجود درك ميكنند كه شهداي دفاع مقدس ما رفتند تا از كيان و مرزهاي سرزمين اسلاميمان دفاع كنند و مدافعان حرم هم شهيد ميشوند تا هم از مرزهاي مملكت ما دفاع كنند و هم از مرزهاي اعتقاديمان. به جرئت ميتوان گفت اگر امنيتي در كشور ما حاكم است آن را مديون شهيداني هستيم كه از نفس افتادند تا ما از نفس نيفتيم. اميدوارم روزي برسد همه به راهي كه مدافعان حرم ميروند و به ارزش كار آنها پي ببرند كه اگر آنان نباشند ما بايد در داخل خاك خودمان با عناصر استكبار كه با نام داعش شناخته ميشوند، ميجنگيديم. اينجاست كه به ضرورت حضور فرزندان مملكت در بيرون از مرزها پي ميبريم. اسلام حد و مرز جغرافيايي نميشناسد. مطمئناً اگر نياز به حضور ما در سوريه يا هر جاي ديگر از كره زمين براي دادخواهي مسلماني باشد، ذرهاي ترديد به خود راه نميدهيم و خود را به آنجا ميرسانيم.