
دشمنان خدا و پيامبرانش از همان ابتداي برگزيده شدن حضرت آدم(ع) بنابر هواي نفس باب جنگ را گشودند و آن عرصهاي شد براي امتحان بندگان خدا. شهيد علياصغر شنايي هم مردي از مردان خدا بود كه پيروز اين معركه شد. او بعد از هتك حرمت به پيكر مطهر حجر بن عدي و تهديد حرم حضرت زينب(س)از صحن حرم امام رضا(ع) هنگام قرائت زيارت جامعه كبيره اذن مبارزه گرفت و چنان پذيرفته شد كه پس از شهادت، تنها تكههايي از اعضايش را براي خانواده به ارمغان آوردند و بقيه پيكرش در جوار حرم حضرت زينب(س) آرام گرفت. گفت و گوي ما با معصومه سفيديان همسر شهيد را پيش رو داريد.
آشناييتان با شهيد چطور رقم خورد و چند سال كنار هم بوديد؟
ما هر دو اهل دامغان بوديم و در شهر ديباج زندگي ميكرديم. من متولد سال 62 هستم و علياصغر هم متولد 59 بود. به خاطر كوچكي شهر خانواده شنايي ما را ميشناختند و مرا از خانوادهام خواستگاري كردند. يكسالي طول كشيد تا جواب مثبت دادم. سال 82 نامزد شديم و شهريور 84 زندگي را كنار علياصغر شروع كردم. ثمره اين زندگي مشترك هشت ساله، پسرم عليرضا است كه سال 86 به دنيا آمد.
طي اين سالها، همسرتان را چطور آدمي شناختيد؟
خيلي هنرمند بود و در كارهاي فني تبحر داشت. خطاطي ميكرد و اوقاتش را در منزل به بطالت نميگذراند.
به پدر، مادر و بزرگترها بسيار احترام ميگذاشت و صله رحم را رعايت ميكرد. شوخطبع، صبور و خونگرم بود. در زندگي مشترك هشت ساله كوچكترين بياحترامي از او نديدم. گاهي هم كه عصباني ميشد سريع آرام ميشد و معذرتخواهي ميكرد. طبق دستور پيامبر كه تا هفت سالگي بايد مطيع بچهها بود رفتارش با عليرضا صبورانه بود و براي شلوغكاريهاي او هيچ وقت اعتراضي نميكرد. گاهی در جواب گلايه من ميگفت بايد با بچه دوست بود.
اينكه چطور يك زن راضي ميشود همسرش را راهي جهاد كند، هميشه جالب و شايد براي برخي ناشناخته باشد، شما چطور راضي به اين كار شديد؟
از همان ابتداي آشناييمان فهميده بودم كه آرزوي شهادت دارد. ميگفت دوست ندارم با مرگ عادي از دنيا بروم. به اين دليل وارد كار نظام شدهام تا خدمتگزار امام زمان(عج) و به شهادت نزديكتر باشم. يك شب سريال مختار را ميديديم و قسمتي بود كه تعدادي از زنان، همسرانشان را از اطراف مسلم پراكنده ميكردند و اجازه ياري مسلم را نميدادند. بعد از آنكه سريال تمام شد گفت تاريخ تكرار ميشود و بايد از آن درس گرفت. امروز هم خيلي از مادران و زنان ميتوانند در سرافرازي يا سرافكندگي مردان نقش مؤثري داشته باشند. بعد از هتك حرمت به پيكر مطهر حجر بن عدي و تهديد حرم حضرت زينب(س)، علياصغر بسيار غصهدار شد. از قبل داوطلبانه براي اعزام به سوريه ثبت نام كرده بود اما من اطلاعي نداشتم. وقتي تاريخ اعزامش اعلام شد شوق رفتن، نصيحتها و سفارشهايش در چند سال اخير آنچنان مرا آماده كرده بود كه از هر مخالفتي براي اعزامش منصرف و با اعتقاد قلبي راضي به رفتنش شدم. هميشه ميگفت برايم دعا كن شهيد شوم. يك روز بعد از نماز وقتي شوق او را براي شهادت ديدم با وجود آنكه دلم ميلرزيد از خدا خواستم تا اگر لياقت شهادت را دارد نصيبش كند.
تجربه گفت و گو با خانواده ايثارگران نشان داده كه شهدا در آخرين ديدارها رفتارهاي بخصوصي داشتهاند، از آخرين ديدارتان بگوييد.
براي يك دوره مأموريت همراه آقاي خراساني و خانوادهشان در مشهد بوديم. شب پنجشنبه در يكي از صحنهاي حرم امام رضا(ع) مراسم زيارت جامعه كبيره بود. مشغول خواندن زيارت بوديم كه گوشي علياصغر زنگ خورد. در حين پاسخ به تلفن متوجه شدم خبري شنيده كه او را بسيار خوشحال كرده است. خندان و شاد به سمت ما آمد و با لبخند گفت بايد زودتر از موعد برگرديم. قرار بود چند روز بعد به تهران برگرديم كه به آقاي خراساني زنگ زد و قرار شد صبح زود حركت كنيم. صبح آماده شديم و حركت كرديم. در راه تماس گرفتند كه اعزامشان عقب افتاده است. هميشه به ما محبت داشت ولي روزهاي آخر محبتهايش هم بوي خاصي گرفته بود. خريد خانه را براي شش ماه انجام داد تا من به سختي نيفتم. صبح روز اعزام بلند شد و قرار بود ساعت 9 برود اما رفتنش دو ساعت تأخير افتاد. همه مدارك خودش و مسئوليت خانه را به من سپرد. خرده بدهيهايي كه داشت را برايم يادداشت كرد تا پرداخت كنم. پسرمان عليرضا را بوسيد و انگشتري كه در دستش بود را به من داد. پرسيدم در هيچ مأموريتي انگشترت را درنميآوردي؟! خنده معناداري كرد و گفت اگر برگشتم امانتم را ميگيرم. وقتي خواستم پشت سرش آب بريزم اجازه نداد. گفت پلهها خيس ميشود براي همسايهها مزاحمت درست نكن. براي هر مأموريتي از پشت پنجره تا آخرين لحظه همديگر را نگاه ميكرديم ولي آن روز حتي پشت سرش را هم نگاه نكرد. درهيچ يك از مأموريتهايش دلگير نميشدم ولي آن روز بعد از رفتنش حدود يك ربع گريه كردم. رفت اما خيلي حرفها در دلم ماند...
شنيدهايم فقط تكههايي از پيكرش را پيدا كردند و به شما هديه دادند، چگونه اين اتفاق افتاد؟
علياصغر جزو 20 نفر شهداي اول سوريه بود. همراه همرزمانش خيلي دلخراش شهيد شد. چند متري پشت حرم حضرت زينب(س) در تانكي كه پر از مواد منفجره بود نگهباني ميدادند. گويا تانك منفجر ميشود كه در اثر اين انفجار چيز زيادي از جسد باقي نميماند. به همين دليل وقتي پيكر برگشت به ما نشان ندادند. يكبار هم خوابش را ديدم گفت من اينجا نيستم همان جا در سوريه ماندهام! حالا فهميدم چرا لحظه آخر برخلاف همه مأموريتها انگشتر را به من داد. علياصغر 29 ارديبهشت 92 شب شهادت امام موسيكاظم(ع) شهيد و 19 خرداد تشييع شد.
از خبر شهادت همسرتان چطور مطلع شديد؟
پدرش از مأموريت او خبر نداشت فقط برادرش ميدانست اما شبي خواب ديده بود خانمي با چادر عربي و پوشيه به او ميگويد، امانتي كه 11 محرم داده بوديم را ميخواهيم بگيريم. (علياصغر 11 محرم متولد شده بود) چيزي نتوانسته بود بگويد فقط گفته بود صاحب اختياريد. روز قبل از شهادت علياصغر تماس گرفت و پرسيدم كي برميگردي؟ گفت تو كه وضعيت اينجا را ميداني، چرا اين سؤال را ميپرسي؟ شايد چند روز نتوانم تماس بگيرم نگران نباش. غروب فرداي آن روز شب شهادت امام موسي كاظم(ع) شهيد شد. عليرضا خيلي بيقراري ميكرد. عكس پدرش را برميداشت و ميبوسيد. خودم هم منقلب بودم و مدام گريه ميكردم و با تسبيح ذكر ميگفتم. چند روزي سراغش را از هر كسي ميگرفتم خبري نداشت. صبح ساعت 10 قرار بود براي ثبت نام عليرضا به مدرسه بروم. خانمي زنگ زد و گفت قرار است براي سركشي بيايند. وقتي آمدند چند سؤال پرسيدند و هنگامي كه متوجه شدند ميخواهم به دامغان بروم اصرار كردند همراهشان با ماشين برويم. به اصرار آنها قبول كردم و آماده رفتن شديم. عليرضا همچنان بيقرار بود. وقتي به ديباج رسيديم به خاطر بيقراريهاي او به منزل مادرم رفتم تا با بچهها سرگرم شود. وقتي رسيديم كسي منزل نبود. انگار همه حال متفاوتي داشتند. خواهرم آمد و گفت مادر همسرت حالش خوب نيست برويم به او سر بزنيم. هنگام رسيدن ديدم همه مشكيپوش كنار پرچمها و بنرها منتظر استقبال از علياصغر هستند.
به بيقراريهاي عليرضا اشاره كرديد. آيا آرامش دوباره گرفت؟
علياصغر ميدانست كه عليرضا بايد بدون سايه پدر بزرگ شود به همين دليل يك سال قبل از شهادت براي او قصهاي را از حضرت آدم شروع كرد و ادامه داستان در روزهاي آخر به امامان و به داستان حضرت علي اصغر(ع) و رقيه(س) رسيده بود. پدر زيركانه در تعريف داستانها مسئله شهادت را براي پسر جا انداخته بود به همين دليل كنار بيقراريهاي كودكانهاش داستانهاي پدر مايه آرامشش ميشود. او از وسيلههاي پدر به عنوان يادگاري نگهداري ميكند تا خاطرات پدر در ذهنش مرور شود.
سخن آخر؟
شهيد به ولايت فقيه بسيار معتقد و حساس بود. در وصيتنامهاش هم به اين نكته اشاره كرده بود. البته اين خواسته همه شهداست و امروز يكي از راههايي است كه بايد براي حفظ خون شهدا در آن محكم ثابت قدم ماند.