گروهكهاي مختلف تكفيري و وهابي به پشتوانه جبهه ضد مقاومت غربي- عربي، سوريه را به ميدان كارزار بينالمللي براي ضربه زدن به اسلام ناب محمدي تبديل كردهاند اما جوانان دلباخته سالار شهيدان(ع) و فرزندان معنوي امام خميني(ره) كه گهوارهنشينان روزهاي انقلاب بودند، در دفاع از جبهه جهاني مقاومت به سوي خط مقدم شتافتند و در جوار حرم شريف حضرت زينب كبري(س) به خيل شهداي كربلايي پيوستند. به بركت خون شهداي مدافع حرم بود كه اكنون محور مقاومت هنوز پا بر جا مانده است. آنچه در پي ميآيد حاصل همكلامي ما با خانواده و همرزمان شهيد مدافع حرم سجاد مرادي است كه در چهلمين روز شهادتش تقديم حضورتان ميشود.
همسر شهيد
از خودتان بگوييد و اينكه چطور با شهيد مرادي آشنا شديد.
سكينه اسماعيلي هستم همسر شهيد مدافع حرم سجاد مرادي. من و سجاد سال 1383 با هم آشنا شديم. زماني كه به خواستگاري من آمدند در صحبتهاي اوليه خط و مشي فكرياش را برايم روشن كرد. ايشان گفتند كه «زندگي من خدايي است، من به خاطر خدا ازدواج ميكنم.» سجاد از شرايط كاري و نبودنهايش هم برايم گفت. او از مأموريتهايش گفت و از سختي زندگي با خودش. مسير را برايم روشن كرد. به من گفت: در زندگي سختي و مشكلات زيادي وجود دارد ميتوانيد با آن شرايط بسازيد؟ من از همان ابتدا متوجه شدم تنها عشق و ايمان است كه ميتواند راه را بر من آسان كند. من هم براي زندگي با سجاد خودم را آماده كردم. شرايط سختي بود اما به لطف خدا و كمك خود سجاد توانستم تحمل كنم. ايمان و صداقت سجاد باعث شد من براي ادامه زندگي ايشان را همراهي كنم. بسيار دوستش داشتم و براي همين ميخواستم آن طور كه ميخواهد زندگي را برايش آماده كنم. سال 1385 با هم ازدواج كرديم و در نهايت در آذر 94 سجاد همسفر و همراه زندگيام به شهادت رسيد يعني در سن 33 سالگي.
شما 9 سال همراه يك شهيد بوديد، از اين همراهي بگوييد.
سجاد مردي نمونه بود و من ايمان دارم كه همه اين خوببودنها و اخلاصش او را به عاقبتي چون شهادت نزديك كرد. در فاميل اخلاقش زبانزد بود. همواره دنبال كار خير بود. تا آنجا كه ميتوانست به همه كمك ميكرد. اهل كار خير بود. مادرش ميگويد از همان كودكي اسلحه اسباببازي در دست ميگرفت و در بازيهايش هم تمرين مقاومت و دلاوري ميكرد. سجاد يك بسيجي واقعي بود. اگر مسئوليتي به او سپرده ميشد آن را به نحو احسن انجام ميداد و در كارش كم نميگذاشت. حاصل زندگي 9 ساله من با سجاد، دختري است به نام فاطمهزهرا. فاطمهزهرا هشت سال دارد. او تنها يادگار شهيد است. ميخواهم آن طور كه سجاد دوست داشت دخترش را تربيت كنم. پدرش به عشق حسينبنعلي (ع) رفت و عمه سادات. ميخواهم دخترش را به گونهاي تربيت و پرورش دهم كه انشاءالله مدافعي براي حرم زينب (س) شود.
از چه زماني زمزمه دفاع از حرم و عزم رفتن همسرتان پيش آمد؟ چطور راضي به رفتنش شديد؟
سجاد دائماً اخبار حملات تروريستها را پيگيري ميكرد. او ما را هم نسبت به اتفاقات پيش آمده در عراق و سوريه آگاه ميكرد. دو ماه قبل از اعزامش پيگير بود و من متوجه شدم كه عزمش را جزم كرده تا راهي شود. مخالفت زيادي با رفتنش نداشتم و فقط به او گفتم نميتوانم بدون شما ادامه بدهم! نميتوانم دخترت را آنطور كه بايد تربيت كنم. سجاد هم در پاسخ بيقراري و نگرانيام گفت: من هم اگر باشم هيچ كاره هستم. تنها بايد به خدا توكل كني. شما خدا را داريد. بايد صبور باشيد.
نگران اينگونه رفتنش نبوديد؟
بعضي اوقات با خودم فكر ميكردم كه اگر نيايد چه؟ اما همه آن افكار را ميگذاشتم پاي دلواپسي و نگراني براي آينده فاطمهزهرا. هفته آخر كه ميخواست برود حال و هوايش طوري ديگر شده بود. از سجاد خواستم خودش با فاطمهزهرا صحبت كند و از رفتنش بگويد. او هم خيلي با دخترش صحبت كرد. فاطمه زهرا را به نماز، ايمان و حجاب سفارش كرد و از او خواست كه درسهايش را خوب بخواند و اينگونه دخترش را آماده كرد. خواسته دلش اين بود كه برود، او راهش را انتخاب كرد و راهي شد.
به نظر شما شهيد سجاد مرادي به چه چيزي رسيده بود كه توانست بگذارد و بگذرد. در صورتي كه هيچ اجباري براي حضور نيروهاي مدافعان حرم وجود ندارد.
سجاد عاشق اهل بيت بود و من ميدانم ارادت او به اهلبيت شهادت را نصيبش كرد. سجاد من اصلاً وابسته دنيا نبود و مال دنيا برايش ارزشي نداشت. در انديشه مال دنيا نبود. از همه چيز ساده ميگذشت. دنيا ارزشي برايش نداشت و تنها يك بازي بود. اين روزها خاطراتش را كه مرور ميكنم و ميخوانم ميفهمم كه عاشق شهادت بود. دوستان و همرزمانش هم به اين موضوع اذعان دارند و من ميدانم كه او شهادت را از سيد و سالار شهيدان گرفت. من نتوانستم آن طور كه بايد او را بشناسم.
از آخرين ديدارتان برايمان بگوييد. چطور رزمنده مدافع حرم را راهي كرديد؟
آخرين ديدارمان يك خداحافظي معمولي بود. فكر نميكردم كه اينقدر زود حاجتروا شود و اين ديدار، آخرين ديدارمان باشد. سجاد وصيتنامهاش را به دوستانش داده بود. بعد از رفتن هر روز با هم تماس داشتيم. دخترش بيتابي ميكرد و با چشماني گريان از مدرسه به خانه ميآمد. وقتي سجاد با فاطمهزهرا حرف ميزد، بسيار آرام ميشد.
چطور از شهادتش مطلع شديد؟
بعد از نماز مغرب و عشا بود كه يكي از دوستان سجاد آمد و ما را به خانه پدر سجاد برد. در مسير از سجاد پرسيدم و او گفت كه سجاد مجروح شده. اما ميدانستم آنچه به من الهام شده، چيزي فراتر از جراحت است. در دلم آشوبي بود. به خانه پدر سجاد كه رسيدم با ديدن بستگان و دوستان متوجه شدم كه به شهادت رسيده است. ابتدا باور نميكردم بتوانم تحمل كنم كمي بعد آرامش عجيبي پيدا كردم و همان صبري كه سجاد پيش از رفتن به آن سفارشم كرده بود به سراغم آمد. اما اميدوارم كه بتوانم نبودنهايش را تحمل كنم.
بسياري از شهداي مدافع حرم در غربت خاصي تشييع و تدفين ميشوند. مراسم تشييع پيكر همسر شهيدتان چطور برگزار شد.
اين روزها كه كشور حال و هواي دوران دفاع مقدس را به خود گرفته، مردم عزيزمان شهدا را از خود ميدانند و بحق هم همينطور بايد باشد. شهدا بعد از شهادتشان متعلق به همه مردم هستند. مراسم تشييع شهيد من هم با شكوه خاصي برگزار شد. سجادم آنطور كه لياقتش را داشت تشييع شد.
عدهاي از چرايي رفتن نيروهاي ايراني براي دفاع از حرم اهل بيت انتقاد ميكنند و در ادامه خانواده شهدا را به گرفتن وجوه نقدي در قبال شهادت عزيزانشان محكوم ميكنند. نظر شما در اين رابطه چيست؟
بعد از شهادت سجاد و ديگر شهداي مدافع حرم، حرفهاي زيادي به گوش ما ميرسد و كوتهفكران صحبتهاي تلخي ميكنند كه دلها را به درد ميآورد. مدافعان ناموس حسين بن علي خوب ميدانستند كه كجا ميروند و چه مسيري را انتخاب كردهاند. آنها به خواست و اختيار خودشان راهي شدند. برخي به ما خانواده شهدا تهمتهايي ميزنند كه خيلي تلخ و سخت است. آنها غريبانه شهيد شدند و هيچ كدامشان براي مال دنيا نرفتند. راهي بود كه خدا نصيبشان كرد. آنها مانند اربابشان امام حسين(ع) غريبانه شهيد شدند. چطور دلشان ميآيد اين حرفها را در قبال شهادت دردانههايمان بگويند. آنها كه سجاد من را نميشناختند و نميدانستند او چقدر دل بريده از دنيا بود، پس چطور به خود اجازه ميدهند كه اينگونه قضاوت كنند. اميدوارم انتشار اين گفتوگوها به آنها كمك كند و بدانند كه اگر پدران، برادران، فرزندان و همسران ما راهي ميشوند براي دفاع از اسلام است و اداي تكليف و ديني كه بر گردن داشته و دارند.
چه برنامهاي براي تنها يادگار شهيد يعني دخترتان داريد؟
اميدوارم بتوانم صبوري كنم و آنطور كه همسرم خواست، دخترش را تربيت كنم. انشاءالله خود شهيد راه صحيح و مسير حق را نشانمان دهد و ما آنطور كه بايد رهرو او باشيم و مدافعي ديگر براي اهل بيت (س).
همرزم شهيد
آشنايي شما با شهيد مرادي ازكجا رقم خورد؟
من و شهيد از سال 1383 با هم همكار بوديم. سجاد بسيار خوشاخلاق، صادق و مهربان بود. ايشان در محيط كارش علاوه بر داشتن مسئوليت هم با صداقت و مهرباني با همكارانش رفتار ميكرد. فرماندهي بود كه نيروهايش را خوب هدايت ميكرد. در كارش صداقت داشت. هرگز از او كلامي به غيبت نشنيديم. در دل همكارانش بسيار جا گرفته بود. بيتالمال يكي از مسائلي بود كه شهيد به آن بسيار توجه ميكرد و همواره روي آن حساس بود. شهادتش براي ما كه دوست و همكار او هستيم بسيار سخت ميگذرد. نبودنهايش براي ما اين روزها بسيار دشوار است. انشاءالله خدا به دختر و همسرش صبر بدهد. دخترش تازه ميخواست پدر را بشناسد كه در حساسترين زمان او را از دست داد.
به عنوان يكي از دوستانش، از چرايي رفتنش برايمان بگوييد. چطور توانست از محبت پدرانه و همسرانهاش دست بكشد و خود را به قافله شهداي كربلا برساند؟
سجاد براي دفاع از اسلام راهي مسيري شد كه سالها پيش از اين امام حسين(ع) و يارانش در آن گام نهاده بودند. تمام نيروهاي مدافع حرم با درايت و هوشمندي خود راهي ميشوند تا دشمني كه قصد به تاراج بردن عزت آنها را دارد در كيلومترها دورتر از مرزهاي كشور زمينگير كنند. آنها به نيت تأمين امنيت راهي شدهاند. عدهاي هم ميگويند اينها براي گرفتن پول و... راهي شدهاند و در پاسخ همه آنها بايد بگويم: امثال مراديها شهيد شدند، آيا به نظر شما اگر كل دنيا را به خانواده شهيد بدهند، ميتواند جاي خالي سجاد را براي فاطمهزهرا پركند. اين ارزشي ندارد. هيچ چيزي جاي خالي پدر را پر نخواهد كرد. همه اين صحبتها دسيسه دشمنان است كه ميخواهند روحيه بچهها و خانواده شهدا را تضعيف كنند. براي مقابله با اين افكار نياز به بصيرت الهي است. ولايتمداري و بصيرت خانواده شهدا انشاءالله آنها را در اين مسير ثابت قدم نگه خواهد داشت. اميد است با حضورمان در دفاع از حرم اهلبيت، منتقم خون حسينبنعلي(ع) شويم.
همرزم شهيد
شما چطور با شهيد مرادي آشنا شديد؟
من و سجاد، 9 سالي با هم دوست و همكار بوديم. از اين رو با هم براي دفاع از حرم اهل بيت راهي شديم. روزها با خنده و شوخي او بيدار ميشديم و شبها هم با شوخيهاي سجاد به خواب ميرفتيم. خيلي به دخترش علاقه داشت و او را فاطيما صدا ميكرد. بعد از نماز همواره با شهيد براتي، حديث كسا ميخواندند و هر از گاهي مداحي ميكرد. گريهكن خوبي براي امام حسين(ع) بود.
لحظه شهادت همرزمتان همراهش بوديد؟
آن روز من و شهيد مرادي همراه ساير دوستان راهي منطقه شديم. در مرحلهاي از عمليات در فاصله 50متري از شهيد بودم كه خبر شهادت بچهها را از پشت بيسيم شنيدم.
به نظر شما حال و هواي امروز بچههاي مدافع حرم چقدر شبيه آن روزهاي بچههاي دوران دفاع مقدس است؟
آن زمان دل كندنها و وابستگيها مانند امروز نبود. رزمندگان دوران دفاع مقدس در كشور خودمان به مصاف دشمن رفته بودند و جنگ و جهادشان در كشور غريب نبود. جهاد در سوريه و عراق، غربت خودش را دارد؛ غربتي كه به محض ورود به خاك سوريه كاملاً احساس ميشود و تنها وجود حرمين شريفين حضرت زينب (س) و حضرت رقيه (س) است كه بچهها را آرام ميكند. راهي كه بچهها ميروند ميدانند انتهايش شهادت است و مزد جهادشان شهادت در راه خداست. آنطور كه همرزمان ما در سوريه كه از يادگاران دوران دفاع مقدس هم هستند برايمان روايت ميكنند، حكايت از شور و حالي دارد كه امروز بيش از آن دوران در صفوف مدافعان حرم ديده ميشود.