من مينو مقامي راد مادر شهيد هادي شجاع هستم. سال 1350 در تهران متولد شدم. ولي اصل و نسبم به روستاي قرآن تالار بابل برميگردد. پدر و مادرم از نسل پاكان و مادربزرگم سادات علوي بود. عشق به امام حسين(ع) از كودكي در جانمان آميخته شده بود. هرگاه زيارت عاشورا ميخواندم وقتي به آيه «بابي انت و امي» ميرسيدم ميگفتم يا امام حسين(ع) جز پدر و مادرم فرزندانم هم فداي تو شوند. با اين ديدگاه پسرم هادي را بزرگ كردم و از عشق اهل بيت برايش لالاييها خواندم. او هميشه ميگفت دعا كنيد من شهيد شوم.
دفاع از دين و ناموس
خدا سه فرزند به من عنايت كرده بود. من و همسرم از نوكران اهل بيت بوديم و در اين مسير فرزندانم را نيز با خودمان همراه كرديم. هادي فرزند اولم بود از كودكي در مساجد و حسينيهها فعاليت ميكرد. از ابتدا باخدا و بانماز بود. از اول راه خدا را شناخت، من هميشه از خدا ميخواستم فرزندانم كنيزان و نوكران اهل بيت باشند. از بچه 7 ساله تا پير 80 ساله همه هادي را به نيكي ميشناختند. همسرم و برادرش در جبهه حضور داشتند و اين باعث شده بود پسرم از كودكي با دفاع از دين و ناموس خو بگيرد.
هادي فوقديپلم نقشهكشي بود. وقتي به سن انتخاب شغل رسيد پاسداري را انتخاب كرد و من خوشحال بودم كه راه پدرش را ادامه ميدهد. وقتي جذب سپاه شد نورانيتش چندين برابر شد، ديگر همه دعايش اين شده بود كه شهادت نصيبش شود. از مأموريتش حرفي نميزد و چون ميدانستم شغلش حساس است چيزي از كارش نميپرسيدم.
مديون شهدا
پسرم هر وقت برنامه روايت فتح را نگاه ميكرد، ميگفت ما مديون خون شهداييم، عاشق فيلم شهيد بابايي بود آهنگ «شهيد گمنام سلام» را دوست داشت ميگفت شهيد شدم اين آهنگ را برايم بگذاريد كه همين هم شد.
سلام بر زينب(س)
از دختر همسايه برايش خواستگاري كردم و مهر امسال جشن عروسياش بود. 10 روز از عروسياش گذشته بود كه به مأموريت رفت. براي دفاع از حرم بيبي زينب (س) راهي سوريه شد و بعد از چند روز به آرزويش رسيد. وقتي با پيكر تازهدامادم مواجه شدم كه تير به پشت گردن و پهلوهاش اصابت كرده بود، حالم دگرگون شد. مثل حال همه پدر و مادرها مويه ميكردم اما قشنگترين حرفم اين بود: مادر سلامم را به خانم زينب(س) برسان و شفيع ما باش، پسرم هميشه ميگفت دعا كنيد من شهيد شوم و باعث افتخارم است پسرم فدايي خانم زينب(س) شد، من حضور پسر شهيدم را هميشه حس ميكنم كل خانواده خوابش را ديدند، پسرم در هر دو سرا دستگيرمان است.
مردم اسلامشهر و توابع براي تشييع پيكرش آمدند و خيلي با شكوه اين مراسم برگزار شد. مراسم تاريخي بود. آن روز نماز جمعه و نماز ميت بر پيكرش خواندند، همه پسر شهيدم را با وهب نصراني مقايسه ميكردند. هادي 10 روز بعد از عروسي روز 5 مهر به مأموريت سوريه رفت و 28 مهر شهيد شد و پيكرش را 30 مهر براي ما آوردند و اول آبان روز تاسوعا به خاك رفت.
من زندهام!
نبودنهايش واقعاً سخت است. دلتنگي مادر تمامي ندارد. از اينكه فرزندم در راه خدا رفت خوشحالم اما مادرم دلم هوايش را ميكند، خوابش را ميبينم كه ميگويد مادر من زندهام بيقراري نكنيد ميگويد من كنار قبر بيبي زينبم. پسرم هميشه از خدا ميخواست به شهادت برسد و ميگفت جان زهرا(س) روز تاسوعا خاكم كنيد. همين طور هم شد و تاسوعا دفنش كرديم. از اينكه مادر شهيد هستم افتخار ميكنم. به خودم ميبالم طوري پسرم را تربيت كردم كه فدايي خانم زينب(س) شد.
من فاطمه زارعي متولد 1376 اهل چهاردانگه تهران هستم. بعد 25 سال خدا به خانوادهام فرزند داد كه من تك فرزند خانواده بودم. مادرم خيلي به هادي علاقه داشتند. هادي همسايه ديوار به ديوارمان بود به خواستگاريام آمد با هم حرف زديم از كارش گفت چون پسر متدين و بااخلاقي بود انتخابش كردم، از كارش و شهادت حرف ميزد ميگفت اين دنيا متاع اندك و سراي آخرت اصل است، ميگفتم من تنها هستم برادر و خواهري ندارم اگر پيشم بماني جهاد كردي. ميگفت دنياي آخرت بايد جواب پس دهيم. شهادت را دوست داشت صبور بود هميشه به خدا توكل داشت. قبل عروسي ميخواست به مأموريت برود كه نشد ميگفت تاسوعا جنازهام را ميآورند. خواب شهادت ديده بود. روز آخر(15مهر) كه ميخواست به سوريه برود پلاكش را به من داد. ميگفت اگر دست داعشيها افتادم اين پلاكم است. بعد گفت مواظب خودت باش و رفت. چند روز بعد آخرين تماسش را گرفت و گفت تا آخر ماه برميگردم مواظب خودت باش. اما ديگر برنگشت. آرزويش بود حتي يك داعشي را بكشد. هميشه از مرگ حرف ميزد و هرگز از مرگ نميترسيد.
افتخار ميكنم همسرم در راه اسلام فدا شد
چهار روز بعد عروسي به سوريه رفت. نگفت كجا ميرود تا نگران نشوم. دفعات قبل (زمان نامزدي) كه به مأموريت ميرفت مانعش ميشدم. اما آخرين بار يك ندايي به من گفت جلويش را نگير، نميتوانستم مانعش شوم به او گفتم به خدا ميسپارمت و افتخار ميكنم همسرم در راه اسلام فدا شد.
من تك فرزندم و روزهاي سختي را گذراندم. با ياد خدا و نماز صبوري ميكنم. به خدا فكر ميكنم و آرام ميشوم گاهي خوابش را ميبينم با او حرف ميزنم دوست داشتم از من شفاعت كند. آخرين بار حرفهايم را به او نزده بودم خواب ديدم به هادي ميگفتم آن دنيا به يادم هستي با لحن خنده صدايم كرد فاطمه، در خواب ميدانستم شهيد شده گفتم هادي مرا شفاعت ميكني گفت بله از تو شفاعت ميكنم، اين را گفتم و از خواب بيدار شدم.
درك چنين شرايطي خيلي سخت است ميگويم چرا هادي با اين سن كم تنهايم گذاشت اما برخي از همسران شهدا را ميبينم كه فرزند دارند زندگيشان خيلي سختتر از من است.
مردم مرا با نوعروس قاسم و وهب نصراني مثال ميزنند
ميگويند هادي وهب زمانه است مردم مرا با عروس قاسم و وهب نصراني مثال ميزنند ميگويند چه سعادتي بود روز حضرت قاسم هادي شهيد شد به خودم ميگويم خدا چه سعادتي به من داد كه همسر شهيد شدم همسرم ششم محرم شهيد شد و روز تاسوعا خاك شد. مدام صحراي كربلا جلوي چشمانم است. خودم را با بانوان كربلا مقايسه ميكنم. زمزمهام جمله امان از دل زينب است.
سلام...
درود خدا بر مردان بی ادعا.این است شور حسینی ...لطفا مسئولین محترم این مصاحبه ها را کمی مطالعه کنند. از شهید هادی شجاع و هم قطاران شهیدش درس بگیرند تا به خود بیایند و راه رستگاری را در پیش گیرند.
درود وسلام خدا براین شهید وخانواده صبورشان