کد خبر: 753379
تاریخ انتشار: ۲۳ آبان ۱۳۹۴ - ۱۰:۰۹
گفت‌و‌گوي «جوان» با همسر سرتيپ دوم خلبان شهيد محمدرضا قرباني‌فر
چندي پيش كه گفت‌و‌گويي با همسر شهيد آسنجراني انجام داديم و گلايه‌هاي اين همسر شهيد از برخي زخم زبان‌ها را منتشر كرديم...
عليرضا محمدي

چندي پيش كه گفت‌و‌گويي با همسر شهيد آسنجراني انجام داديم و گلايه‌هاي اين همسر شهيد از برخي زخم زبان‌ها را منتشر كرديم، تماسي از مشهد برقرار شد و يكي از خوانندگان روزنامه از ما خواست با همسر سرتيپ دوم خلبان شهيد محمد‌رضا قرباني‌فر نيز گفت‌وگو كنيم و شنواي گلايه‌هاي او نيز باشيم. با همين تصور تماسي با خانم زهرا نوريان برقرار كرديم. تا اينجاي كار هدف ما انعكاس دغدغه‌هاي اين همسر شهيد بود. اما حين مصاحبه با رابطه عاشقانه يك شهيد با همسرش آشنا شديم كه بعد از شهادت نيز با قوت ادامه داشت و اين عشق در رؤياها و حتي زندگي روزمره زهرا نوريان به گونه‌هاي مختلف خودش را نشان مي‌داد. متن زير مروري بر زندگي عاشقانه شهيد قرباني‌فر از زبان همسرش است كه پيش‌رو داريد.

 

خانم نوريان! فصل آشنايي‌تان با شهيد از كجا رقم خورد؟

عشق واسطه آشنايي بين من و رضا شد. البته ابتدا يك عشق يكطرفه. سال 61 كه دانش‌آموز دبيرستاني در مشهد بودم، متوجه نگاه‌هاي پسر نوجواني شدم كه هر كجا مي‌رفتم با من بود! آن جوان كه بعدها فهميدم نامش محمدرضاست، حتي آدرس خانه‌مان را پيدا كرده بود و هر وقت كه از خانه بيرون مي‌آمدم، اولين تصويري كه مي‌ديدم، چهره معصومانه رضا در آن سوي خيابان بود كه به ديواري تكيه داده و انتظارم را مي‌كشيد. من آن زمان هيچ علاقه‌اي به رضا نداشتم، اما همين عشقش مرا نيز جلب كرد و با وجود آنكه پدرم مخالف ازدواجمان بود، خدا همه كارها را جور كرد و 7/7/1362 در حالي كه 18 سال داشتم و رضا 19 ساله بود، با هم ازدواج كرديم. البته با يك شرط عمده كه بايد سربازي‌اش را مي‌رفت و همزمان با سربازي رضا، من عروس او شده بودم.

عشقي كه همسرتان به شما داشت، تا بعد از ازدواج هم يكطرفه‌ ماند؟

خير كاملاً دگرگون شد. چنان عشقي بين ما برقرار شد كه خيلي از همكاران همسرم در هوانيروز به ما مي‌گفتند زوج زنجيره‌اي! چون مي‌گفتند هروقت شما دو نفر را مي‌بينيم دست‌تان در دست همديگر است طوري كه انگار شما را به هم زنجير كرده‌اند. يادم است خيلي وقت‌ها كه با هم به بازار مي‌رفتيم، چون او در كنارم بود و نمي‌توانستم چهره‌اش را ببينم، دلم برايش تنگ مي‌شد. مي‌گفتم زودتر برگرديم به خانه تا بتوانم روبه‌رويت قرار بگيرم و چهره‌ات را ببينم.

چطور شد كه شهيد قرباني‌فر خلباني بالگرد كبرا را انتخاب كرد؟

رضا بعد از اينكه به سربازي رفته بود، با خبر مي‌شود دوره‌اي براي خلباني بالگرد برگزار كرده‌اند. هر دوي ما ديپلم اقتصاد داشتيم و شرط دوره خلباني داشتن ديپلم رياضي بود. اما انگار نيرويي باعث هدايت او به سمت خلباني شد كه همه موانع را از پيش‌رويش برداشت و در دوره خلباني پذيرفته شد. به قدري پشتكار داشت كه در همه آزمون‌ها و كلاس‌هايي كه شركت مي‌كرد، جزو نفرات برتر مي‌شد. آن زمان هنوز جنگ بود و با روحياتي كه از رضا سراغ داشتم، مي‌دانستم دوست دارد خيلي زود دوره‌اش تمام شود و به جبهه برود. منتها آموزشي‌اش تا پايان جنگ طول كشيد. شايد همين روحيه رزمندگي باعث شد بين خلباني انواع بالگردها، ‌خلباني كبرا را انتخاب كند. آنقدر شيفته پرواز با بالگرد رزمي كبرا بود كه از من مي‌خواست براي رسيدن به هدفش دعا كنم. اولين فرزندمان انسيه را باردار بودم. رضا در دوره آموزشي اصفهان بود و من در مشهد. يادم است در تماسي كه داشت به من گفت دعاي زائو حتماً قبول مي‌شود، دعا كن من خلبان كبرا شوم.

خلباني يك بالگرد رزمي چه در زمان جنگ يا غير از آن قطعاً با خطراتي روبه‌رو است، قبول اين شغل با وجود تعلق خاطري كه به شما و زندگي‌تان داشت، كمي عجيب است، خود شهيد چه نگاهي به اين مسئله داشت؟

به جرأت مي‌توانم بگويم كه عشق به خانواده هرگز باعث نشد تا ذره‌اي از تعهد رضا نسبت به شغل پرمخاطره‌اي كه داشت كم شود. بعد از جنگ كه زندگي‌مان به كرمان منتقل شد، رضا و همرزمانش در مبارزه با قاچاقچي‌هاي مواد مخدر وارد عمل مي‌شدند، همرزمانش تعريف مي‌كردند كه وقتي به شيار كوه‌ها مي‌رفتيم، چون خطر برخورد با دامنه كوه يا مورد اصابت قرار گرفتن از طرف اشرار وجود داشت، بايد از ارتفاع بالا با آنها درگير مي‌شديم، اما رضا تا آنجا كه مي‌شد در شيارها فرو مي‌رفت و از نزديك با دشمن روبه‌رو مي‌شد. شجاعتش باعث تحسين و تعجب همرزمانش مي‌شد. در كارش به قدري خبره بود كه يك بار استاندار كرمان به رسم تشكر يك تلويزيون تماشا به او هديه داد. اما رضا گفت من در اين مأموريت پروازي تنها نبودم و افراد ديگر هم بودند، يا همه را تشويق كنيد يا من هديه شما را قبول نمي‌كنم. عاقبت به همه دوستانش هدايايي دادند. روحيات خاصي داشت.

روحيه رزمندگي كه همسرتان داشت، روي عميق‌تر شدن علاقه شما تأثير گذاشته بود؟

من خيلي در فضاي رزمندگي و اين چيزها نبودم. خانواده‌اي مذهبي داشتيم، اما در جو اين فضاها نبوديم. زندگي با رضا با آن اخلاص، دينداري، شجاعت، نمازهاي اول وقت، نمازهاي شبش و صفاتي كه داشت، نظرم را در خيلي از زمينه‌ها تغيير داد و وقتي اخلاص را دركارهايش مي‌ديدم، عشقم به او مضاعف مي‌شد. همان روحيه رزمندگي كه مي‌گوييد در او موج مي‌زد. چنان به مسئوليتش به عنوان يك نظامي‌ تعهد داشت كه هيچ وقت نديدم از مأموريتي شانه خالي كند. 10 روز قبل از آنكه به شهادت برسد، به حرم امام رضا(ع) براي زيارت رفته بوديم، تا چشمش به گنبد و بارگاه آقا افتاد، گفت: يا امام رضا(ع) شهادت را نصيبم كن.

شهادت‌شان چطور رقم خورد؟ حال و هواي آن روزهايش چطور بود؟

من آن زمان فرزند دوم‌مان اسماء را باردار بودم. رضا كرمان بود و من هم مشهد. شب قبل از شهادتش با من تماس گرفت. در صدايش سوز خاصي وجود داشت. با اصرار مي‌خواست مراقب خودم باشم و حتي يادم است گفت مديون مني اگر به تقي آباد نروي و معجون نخوري (اين را براي تقويتم مي‌گفت) بعد گفت چقدر دوست داشت الان كنارش باشم و با هم تلويزيون ببينم. در حرف‌هايش دلتنگي خاصي موج مي‌زد. شنبه شب بود كه با هم حرف مي‌زديم و خبر داد كه پنج‌شنبه مأموريت دارد. همرزمش بعدها تعريف مي‌كرد كه رضا همان شب خواب ديده بود سوخته است. صبح روز بعد به عنوان رزرو يك خلبان ديگر به مأموريت اعزام شده بود. يعني شش صبح روز يك‌شنبه دهم آذرماه 1370، رضا به آخرين مأموريتش اعزام شد. قبل از آن به دوستانش گفته بود اگر مُردم كه هيچ اما اگر شهيد شدم برايم مراسم باشكوهي برگزار كنيد. به هرحال حركت مي‌كنند و نزديكي سه راهي گلبافت كرمان، بالگردشان مورد اصابت اشرار قرار مي‌گيرد و هر دو متورشان را از دست مي‌دهند. رضا خلبان دو بود. چون خلبان اول كنترلش را از دست مي‌دهد، رضا سكان را برعهده گرفته و براي اينكه روي جاده به مردم برخورد نكنند، بالگرد را تا بيابان مي‌كشاند. عاقبت سقوط مي‌كنند و خلبان اول مي‌تواند از كابين خارج شود. ولي پاي رضا گير مي‌كند و بالگرد منفجر مي‌شود. تن رضا از كمر به بالا كاملاً سوخته بود. همان طور كه در خواب ديده بود، با بال‌هاي سوخته پرگشود.

اين سؤال شايد كمي عجيب باشد، اما آن همه عشقي كه به هم داشتيد، اينطور كه تمام نشد؟

قطعاً همين طور است. نه تنها تمام نشد، بلكه ماجراهايي بين من و رضا از لحظه شهادتش شروع شد كه حضورش را در زندگي‌ام پررنگ مي‌كرد. همين حضور پررنگ باعث شد تا فراقش را تحمل كنم. من همچنان اسماء را باردار بودم. رضا را در بهشت رضاي مشهد دفن كرده بوديم. يك‌بار كه سرمزارش رفتم، خيلي ناراحت بودم، به او ‌گفتم شنيدم كه سوخته بودي، آن لحظه هنوز زنده بودي كه سوختي؟ انگار كه صدايم را شنيده باشد، همان شب به خوابم آمد و گفت راضي نيست با وضعيت بارداري‌ام به مزارش بروم و خودم را اذيت كنم. بعد هم گفت بله، وقتي بالگرد آتش گرفت هنوز زنده بودم. از همان زمان خواب‌هاي عجيب من شروع شد. هر شب در رؤيا اتومبيل پيكاني به دنبالم مي‌‌آمد و مرا به باغي مي‌برد كه مزار رضا در آنجا قرار داشت. تا به مزارش دست مي‌زدم بيرون مي‌آمد و خودش را مي‌تكاند. همان لحظه من گنبد امام رضا(ع) را مي‌ديدم. ( رضا در يكي از خواب‌ها به من گفته بود كه ملائكه جايش را تغيير داده‌اند و اكنون داخل حرم امام رضا و زير برج ساعت دفن است) همسرم در اين رؤياها از خيلي چيزها با من حرف مي‌زد و خبر مي‌داد. در عالم بيداري نيز در تك‌تك لحظات حضورش را كنارم احساس مي‌كردم. تا اينجا بگويم كه يك‌بار دخترم انسيه از من سانديس خواست كه چون شب بود و نتوانستم برايش تهيه كنم، روز بعد خاله رضا براي‌مان سانديس آورد. علتش را پرسيدم كه گفت رضا به خوابش آمده و گفته انسيه سانديس مي‌خواهد برايش ببريد. معني اين جمله را كه شهيدان زنده‌اند، من به وضوح در زندگي‌ام احساس كرده‌ام.

چه يادگاري از زندگي با يك رزمنده شهيد برايتان باقي مانده است؟

بگذاريد اينطور جواب‌تان را بدهم. يك شب در خواب رضا داشت نماز اول وقت مي‌خواند. از آقايي پرسيدم او چطور به اين مقام رسيده است، گفت: به سه علت (متأسفانه تنها دو علتش را به ياد دارم) اول اينكه همسرتان نماز اول وقت مي‌خواند. دوم اينكه هيچ نيازمندي را دست خالي رد نكرد. راست هم مي‌گفت. هنگام حيات زميني رضا، نماز اول وقتش ترك نشد و هروقت جايي مي‌رفتيم، به هر فقيري مي‌رسيد كمكش مي‌كرد. همين الان اين دو خصلت را چون يادگاري از او دارم. سعي مي‌كنم نمازم را اول وقت بخوانم و ديگر اينكه به تأسي از رضا به شكل جدي زندگي‌ام را وقف كمك به محرومان كرده‌ام.

قرار بود گفت‌وگوي ما از گلايه‌اي باشد كه شما از زخم زبان برخي داشتيد، منتها مسير گفت‌و گوي‌مان طور ديگري رقم خورد. حالا به عنوان سؤال آخر بفرماييد كه آن گلايه چه بود؟

اين موضوع مربوط به زماني مي‌شد كه همسرم تازه به شهادت رسيده بود. من جواني 25 ساله بودم كه چون دوست داشتم شيك لباس بپوشم برخي از مردم مرتب طعنه و تهمت مي‌زدند. خيلي دلم از آنها شكسته بود. يك بار رضا در خواب به من گفت مي‌آيم دنبالت آماده باش. در همان خواب، سر ساعتي كه وعده داده بود آمد و با سرعت عجيبي پرواز كرديم. به باغ بزرگي رسيديم كه يادم است شهدا و حضرت امام در آنجا حضور داشتند. بعد به طرف دشتي سوزان رفتيم. يك ديوار آتشين بود كه افرادي را در آنجا به ديوار آهن گداخته مي‌چسباندند طوري كه گوشت‌شان كنده مي‌شد. من از رضا پرسيدم اينها چه كار كرده‌اند؟ گفت اينها همان‌هايي هستند كه تهمت مي‌زنند. حرفش مثل آبي بود كه روي آتش درونم ريخته شد. حتي من تعدادي از آشناها را در يك دشت سوزان ديدم كه برخي در قيد حيات بودند. رضا گفت اينها همان كساني هستند كه به تو تهمت زده‌اند. من از خدا خواسته‌ام اينها را اينجا نگه دارد تا حقمان را از آنها بگيرم... به شخصه فهميده‌ام كه شهدا نزد خدا چه جايگاهي دارند و آنهايي كه به خانواده شهدا تهمت يا زخم زبان مي‌زنند، چه سرنوشتي خواهند داشت. شهدا منشأ هدايت مردم هستند و خدا نكند كه ريسمان هدايتشان را از دست بدهيم.

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار