
چهار ساله بودم كه پدر رفت
سميه كريمي دختر شهيد متولد 1361 است و تا مقطع فوق ديپلم رشته زبان فرانسه تحصيل كرده است. او كه هنگام شهادت پدر چهار سال داشت، اكنون خود صاحب يك فرزند پسر است. متن زير واگويههاي اين دختر شهيد از پدرش است: پدرم در رشته حفاري يكي از مهندسان نخبه شركت نفت بود و اهل خانه يك هفته در ميان او را ميديدند. اما پدرم در اين فرصت كم به خوبي توانسته بود معناي شهادت را بياموزد و خانواده را آماده شهادتش كند. من قرآن خواندن و نصيحتهاي پدر را در مورد پوشش و تمرين احكامش خوب به ياد دارم. وقتي كه پدرم به شهادت رسيد، با آنكه چهار سال بيشتر نداشتم، ساعتها به ياد او گريه ميكردم. شايد باورش سخت باشد، اما تا زماني كه پسرم به دنيا آمد، غم پدر با من بود. حالا دلتنگيهاي دوري از پدرم را نگاه كردن به فرزندم كه خيلي شبيه پدربزرگش است تا حدي جبران ميكند. البته دو برادرم شهاب و حجتالله هم دلگرمي خوبي برايم به شمار ميروند.
عاطفه دختري تمامي ندارد و هميشه با ديدن عكسهاي پدر ناخودآگاه حلقه اشك در چشمانم جمع ميشود.
غيرت يك شهيد
حديقه يانالي مادر سميه و همسر شهيد كريمي نيز در گفتوگويمان شركت ميكند. او كه متولد 1334 اهل تهران است، از خصوصيات اخلاقي همسر شهيدش ميگويد: ما به واسطه يكي از بستگان با هم ازدواج كرديم. همسرم بسيار به مسئله پوشش اهميت ميداد و شرط ازدواجش با من هم رعايت حجاب بود. قبل از انقلاب به اهواز رفتم و پسرم شهاب در آنجا به دنيا آمد. كمي بعد كه مبارزات انقلابي شروع شد، اروجعلي بسيار فعال بود و خانهمان هميشه پر از كتاب و اعلاميه بود. شهيد حتي در همان زمان طاغوت با يكي از خارجيها در شركت نفت درگير و اين اتفاق منجر به اخراج اروجعلي از شركت شد. دو سال بيكاري را تحمل كرد ولي زير بار منت و ذلت نرفت.
بعد از پيروزي انقلاب سال 61 سميه و سال 63 حجتالله به دنيا آمدند. به خاطر جنگ زندگي كردن در اهواز خيلي سخت شده بود اما من اصرار داشتم كنار همسرم بمانم تا اينكه فقط10 تا 12 خانواده در اهواز باقي ماند و مجبور شديم به تهران برگرديم. يادم است در بمباران اهواز به خانه يكي از دوستان رفتيم. در مسير سربازها از ترس به اين طرف و آن طرف ميدويدند. اما من به پشت گرمي اروجعلي خونسردي خودم را حفظ كردم و به سربازها گفتم اگر قرار باشد شهيد شويم ميشويم پس هروله فايده ندارد. سربازها هم به خاطر خونسردي ما آرام شدند.
آخرين رمضان
سال آخر ماه رمضان شهيد حال و هواي ديگري داشت. نورانيت خاصي چهرهاش را گرفته بود و مدام براي بچهها از شهادت صحبت ميكرد. سه بار قرآن را ختم كرد و بسيار با خدا نجوا ميكرد. انگار شهادت به او الهام شده بود. شب قبل از شهادتش خواب ديدم در بياباني پر از گلهاي لاله هستم. آن زمان خواهرزاده آقاي كريمي به شهادت رسيده بود. وقتي از مراسم برميگشتم پدرم را با ماشين شركت نفت براي شناسايي پيكر همسرم برده بود. پدرم وقتي برگشت به من گفت اروجعلي مجروح شده اما من فهميدم ديگر اروجعلي را نميبينم.
همسرم به همراه ديگر دوستانش در عمليات والفجر 8 مسئول بستن لولههاي نفتي در شهر فاو بودند. هنگام حمله عراقيها دوستانش برميگردند ولي او به خاطر حفظ بيتالمال (دستگاهي گرانقيمت كه اگر برميگشتند به دست عراقيها ميافتاد) به همراه يكي از دوستانش ماند و در همين ماجرا نيز به شهادت رسيد.
ايمان و تقواي شهيد كريمي زيباترين مرگ يعني شهادت را براي او رقم زد. اروجعلي كريمي در تاريخ 65/4/20 برنده امتحان الهي شد و لوح شهادت را از دست ملائك گرفت. بنا بر وصيتنامهاش، پيكر شهيد در امامزاده علياكبر چيذر به خاك سپرده شد.