
بچههاي غواص خيلي مظلوم بودند. كمتر در موردشان نوشته ميشود. شب عمليات والفجر8 از قسمت قصردشت آبادان وارد آب شديم. بايد به نهر عقاب ميرسيديم و عمليات را رأس ساعت 10 شب شروع ميكرديم. اگر نميتوانستيم خط را بشكنيم، بچهها بعد از ما با آتش مستقيم دشمن وارد عمل ميشدند و لطمات زيادي ميخوردند. جمع كردن بچهها خيلي سخت بود. آنها بايد با تجهيزات و سلاحهاي سنگين در آب شنا ميكردند و موانع آبي را از سر راه برميداشتند. تحمل سنگيني آرپيجي، كلاشينكف، نارنجك و سرنيزه مرد ميخواست. براي اينكه ارتباط ما با ستاد فرماندهي قطع نشود، به بيسيم نياز داشتيم. بيسيمهاي ما پيشرفته نبودند و در آب از كار ميافتادند. بچهها چند تايي بيسيم از شهرباني گرفته بودند و بدنه آن را در تيوپ موتورسيكلت پرس كرده بودند تا زير آب دوام بياورند. اما اين نگراني وجود داشت كه شارژ بيسيمها تمام شود. ميخواهم بگويم با كمترين امكانات قرار بود كار بزرگي چون عبور از اروند را انجام دهيم.
توسل به حضرت زهراساعت هفت غروب رفتيم توي آب. سه ساعتي شنا كرده بوديم كه وسط راه متوجه شديم 800 متر را اشتباه آمدهايم. حالا بايد برخلاف جهت آب اين 800 متر را برميگشتيم. عمليات رأس ساعت 10 شب شروع ميشد. اگر سر ساعت نميرسيديم، بچههاي خودي از پشت با آتش مستقيم عمل ميكردند و امكانش هم بود كه زير آتش مستقيم نيروهاي خودي قرار بگيريم. لحظات سختي بود و به عنوان مسئول گردان، كاري از دستم برنميآمد. متوسل شدم به حضرت زهرا(س) و گفتم: «من كه هميشه توي جبهه نوكري سادات رو ميكنم، يا زهرا اينها بچههاي تو هستن، نذار پرپر بشن» زير چشمي به بچهها هم نگاه كردم. مثل جوجههايي كه دور مرغ جمع ميشوند، دور من حلقه زده بودند. هيچ كس جز من نميدانست كه اشتباه آمدهايم. بچهها با اشاره ميگفتند:«آقا چه كنيم؟ بزنيم به خط؟» بغض گلويم را گرفت. ياد صحراي كربلا و بيكسي امام حسين(ع) افتادم و به حضرت زهرا(س) گفتم: «ما كه آمديم شهيد بشيم، پس اجازه بده اول مأموريتمون رو انجام بديم، بعد فدا شيم.» هنوز راز و نيازم تمام نشده بود كه صداي وحشتناكي به گوشم رسيد. نخلها به هم ميخوردند و نم نم باران صورتهايمان را خيس ميكرد. كم كم تگرگ گرفت و باد خلاف جهت آب وزيد، ما هم حركت كرديم. در 15 دقيقه، 800 متر را برگشتيم و رسيديم به خط. آنجا به آسمان نگاه كردم، صاف صاف بود!
توسل دوبارهساعت 10 و 15 دقيقه بود كه به ساحل دشمن رسيديم، اما معلوم نبود آتش نيروهاي خودي چه زماني شروع ميشود. بنابراين باز به حضرت زهرا(س) متوسل شدم. گفتم: «بچههات رو نجات بده.» به هرحال همه بچهها را از موانع عبور دادم و خود آخرين نفر بودم. در همين لحظه چيزي از درون آب پايم را گرفت. فكر كردم كوسه است، آرام از آب بيرون آمد و گفت: «برادر سلام غواصم گم شدم!» يكي از بچههاي لشكر نصر بود كه به خواست خدا ما را پيدا كرده بود. خودمان را به كنار سنگرهاي دشمن رسانديم. مردد بوديم عمليات را شروع كنيم يا نه، با همين چشمانم ميديدم كه چطور سربازان عراقي به هم سيگار تعارف ميكنند. بسم الله توي دلم گفتم و با يك تكبير، دوتا نارنجك انداختم داخل سنگرشان، بچهها خيلي سخت جنگيدند و به شكر خدا خط را شكستيم.
بيسيم از كار افتادبعد از شكستن خط مشكل اين بود كه بيسيممان از كار افتاده بود. ديدم كنار سنگر يك پيت نفت است. تصميم گرفتم با آتش زدن يك نخل، فانوسي دريايي درست كنم. چهار نفر از بچهها را هم روي سنگرها گذاشتم تا رو به نيروهاي خودي تكبير بگويند. با آتش گرفتن نخل چند نفر از بچهها را ديدم كه ميگفتند حاجي بيسيم پيدا كرديم. تا خواستم فركانس ايران را ببندم، شنيدم كه فرمانده لشكر از آن سوي بيسيم ميگويد:«صداي حاج روستا ميآيد. برويد سراغش، به طرف آتش» اين را شنيدم و بيسيم قطع شد. توسل به حضرت زهرا(س) كار خودش را كرده بود و عنايت ايشان تا آخرين لحظه عمليات ما را همراهي ميكرد.