سر جمع گفتوگوهاي ما با مادر و خواهر شهيد به 10 دقيقه هم نكشيد. اما همين قدر دانستيم كه عباسعلي از آن دست عاشقان نهضت امام خميني(ره) بود كه گويي با اين عشق زاده شدهاند. مثل پروانههايي كه گرد شمع وجودي روحالله ميچرخيدند و هر چه در توان داشتند براي اعتلاي نهضت اسلامي او به كار ميبستند.
شهربانو مليحهخاني مادر عباسعلي ميگفت: «پسرم در نيشابور به دنيا آمد. سال تولدش يادم نيست (1342)، چند ماه بيشتر نداشت كه به بجنورد رفتيم. بچه خيلي خوبي بود و هرچه از خوبيهايش بگويم كم گفتهام. همين خوبيهايش او را به طرف انقلاب و بعدها رزمندگي كشاند.»
شوق پروانگي در خوبها بيشتر از باقي آدمهاست. شايد به همين خاطر است كه خيلي زود از پيله نفسشان خارج ميشوند و زودتر به اوج ميرسند. مثل عباسعلي قارداشپور كه طبق گفتههاي مادر در 15 سالگي به مشهد ميرفت تا نوار سخنراني امام را به بجنورد بياورد و به انقلابيهاي اين شهر برساند. مرتب به راهپيمايي ميرفت و وقتي هم كه انقلاب پيروز شد، او به دفاع از همان نهضتي برخاست كه روي دوش مستضعفاني چون او بنا شده بود.
مادر يك خاطره از عباسعلي داشت و آن هم مربوط به دوران فعاليتش در بسيج ميشد. مربوط به همان وقتهايي كه دير به خانه ميآمد و پدر و مادر نگران شده بودند مبادا با دوستان ناباب حشر و نشر كند. عاقبت يك روز پدر به دنبال پسرش ميرود و او را در جلسات بسيج و رزمندگان ميبيند و هر دو از اين سوءظن شرمنده ميشوند. طبق گفتههاي مادر شهيد، پدر عباسعلي به او گفته بود تنها وقتي اجازه جبهه رفتن دارد كه ديپلمش را گرفته باشد. از همان روز عباسعلي براي رفتن به جبهه لحظهشماري ميكرد تا نهايتاً وقتي كه امتحانات سال چهارم دبيرستان را ميدهد، به قدري سريع مقدمات رفتنش را مهيا ميسازد كه وقتي مدرك ديپلمش صادر ميشود، همان شب خبر شهادت او به خانواده اعلام شده بود.
مادر شهيد ميگويد: پسرم در ماه رمضان سال 61 به جبهه رفت. چون اعزامش به عنوان يك بسيجي رزمنده دير صورت گرفته بود، از شوق به هلال احمر رفت تا به عنوان يك امدادگر اعزام شود. 25 روز در مشهد آموزش ديد و در اولين روزهاي حضور در جبهه هم به شهادت رسيد. دوستانش ميگفتند يكي از همرزمان عباسعلي مجروح شده بود و او براي رسيدگي به حال مجروح بالاي سرش ميرود. ميخواست او را به جاي امني منتقل كند كه گلولههاي ديگري از راه ميرسند تا پيله تن عاشقي بيقرار را بدرند و لحظه پروانگياش را ميسر سازند.
عباسعلي قارداشپور در 31 مردادماه 1361 در منطقه شلمچه به شهادت رسيد. فاطمه قارداشپور خواهر شهيد نيز تقريباً همان دانستههاي مادر را برايمان روايت كرد. الا اينكه تاريخ سال تولد شهيد را او به ما گفت و تاريخ شهادتش را ميدانست و فعاليتهايش در بسيج و اينكه در همان اولين اعزام به شهادت رسيد.
33 سال از شهادت عباسعلي قارداشپور ميگذرد و اولين گفتوگوي مطبوعاتي كه قرار است نسل جوان را با قهرماناني چون او آشنا كنند به همين نتايج ختم شدند. يك شهيد در شهرستاني دور از پايتخت و حتي مركز استان خراسان بزرگ ( مشهد) به جبهه ميرود و در عين گمنامي به شهادت ميرسد. راستي راز گمنامي شهدايي چون عباسعلي در چيست، كمكاري ما يا...
حسن شكورينسب مديرعامل جمعيت هلال احمر استان خراسان شمالي نيز در گفتوگوي كوتاهي با «جوان» از گمنامي و مظلوميت شهداي بهداري جنگ گفت و مطالبي را در خصوص يادواره شهداي بهداري خراسان شمالي بيان داشت. به نظر شكوري اين شهدا بنا به دلايل متعددي از مظلومترين شهداي جنگ هستند كه ضعف اطلاعاتي در خصوص آنها مشهود است. اولين يادواره شهداي بهداري خراسان شمالي در هشتم مهرماه سال 89 برگزار شد و دومين كنگره نيز در تداوم بزرگداشت هفته دفاع مقدس در هشتم مهرماه 94 به انجام رسيد. از ميان 40 شهيدي كه در اين يادواره از مقام شامخشان تجليل شد، 12 شهيد به عنوان امدادگر در جبههها به شهادت رسيدند كه با آوردن نامشان، يادي از اين شهداي گرانقدر ميكنيم: عباسعلي قارداشپور شهادت مرداد 1361 شلمچه، محرم علي خاكپور شهادت مرداد 61 كوشك، علياصغر خراساني شهادت 61 پاسگاه زيد، مرتضي زيبايي شهادت خرداد 61 نيستان، احمد گريباني شهادت تير 61 كوشك، محمد كمالي شهادت بهمن 65، علياصغر آلنبي شهادت ارديبهشت 66 بانه، محمود احساني شهادت تير 61 ماووت، علي قديميدوين شهادت 61 پاسگاه زيد و در بهداري هلال احمر، غلامرضا صلاحي شهادت خرداد 61 خرمشهر، محمدرضا نوريحقاني شهادت آبان 61 ماووت و قدرتالله رگبار شهادت آبان 61 ماووت. روحشان شاد و يادشان گرامي باد.