کد خبر: 736251
تاریخ انتشار: ۰۸ شهريور ۱۳۹۴ - ۱۵:۱۱
گفت‌و‌گوي «جوان» با «مريم‌حميد» همسر شهيد جبار دريساوي از شهداي مدافع حرم
ابتداي همكلامي‌مان با مريم حميد همسر شهيد با بسم‌رب‌الشهدا و الزينب آغاز مي‌شود.
صغري خيل فرهنگ

 او روايتگر حماسه مردي ‌است كه در نهايت خلوص، ايمان و مجاهدت، به آرزويش يعني شهادت رسيد. بسيجي بي‌ادعاي اهوازي و رزمنده‌ سال‌هاي دفاع مقدس «جبار دريساوي» يكي از رزمندگان و بسيجيان كم سن و ‌سال «لشكر 7 ولي‌عصر(عج)» دفاع مقدس بود كه همان زمان از همه هستي خود گذشت و اينك نيز در نبرد با متجاوزان به حريم «بانوي مقاومت» حضرت زينب كبري (سلام الله عليها) در سوريه، مورد اصابت تيرِ كينِ تكفير و شرك قرار گرفت و بال در بال ملائك گشود. پيكر شهيد پس از تشييع در كنار مزار سردار شهيد «علي هاشمي» تا روز ظهور مولايش، به امانت سپرده شد. آنچه در پي مي‌‌آيد روايت همسري است كه از بودن و نبودن‌هاي شهيد حرف‌ها دارد.

 

ازدواج در سالگرد عمليات بيت‌المقدس

آشنايي من و همسرم از يك رابطه فاميلي آغاز شد. ايشان از بستگان مادرم بودند. آنها خانواده ما را مي‌شناختند و وقتي به خواستگاري من آمدند با شناختي كه داشتيم ايشان را پذيرفتم. ايمان، اخلاق و نماز تنها ملاك من براي پذيرفتن همسرم بود. البته رزمنده بودن‌شان در زمان جنگ هم در انتخابم بي‌تأثير نبود، چراكه علاقه زيادي به رزمندگان دوران دفاع مقدس داشتم. جبار همه ويژگي‌هايي كه مدنظرم بود را داشت، از اين رو من با ازدواج ايشان موافقت كردم.

حاج جبار متولد 1346 بود و من متولد 1348هستم. وقتي به خواستگاري‌ام آمد سرش را بالا نگرفت تا من را ببيند. تنها روزخريد حلقه ازدواج‌مان بود كه من را ديد. چندان اهل تجمل گرايي نبود اما همه چيز را به من سپرد تا آنطور كه مي‌خواهم مراسم بگيرم. من هم كه اهل تكلف نبودم مراسم ساده‌اي را پيشنهاد دادم. در نهايت 3خرداد ماه سال 1373 مراسم بسيار ساده و سنتي برگزار كرديم. خوب به ياد دارم سالگرد عمليات غرور‌آفرين بيت‌المقدس و آزاد‌سازي خرمشهر بود. مهريه من 800 هزار تومان بود.

مجاهدت‌هاي خاموش

من از حضور ايشان در دوران دفاع مقدس اطلاع داشتم. هميشه پاي خاطراتش مي‌نشستم و از روزهاي حماسه و جنگ آن روزهايش مي‌شنيدم. عكس‌هاي غواصي و رزم در برف‌ و زمستان‌هاي سخت غرب كشور نشان از حضور او در كردستان، مريوان و... مي‌داد. آن زمان حاجي 16 سال بيشتر نداشت. علاقه او از همان دوران نوجواني به بسيج، مسجد و دفاع مقدس براي من كه همراهي‌اش مي‌كردم، بسيار دلنشين بود و عاشقش بودم.

تنها 5 سال در كنار هم بوديم

زماني كه من با ايشان ازدواج كردم، براي حاجي هنوز جنگ تمام نشده بود و همواره با جديت، تلاش و صلابت وصف ناپذيري كار مي‌كرد. همواره هم در تكاپو بود، تا به معلوماتش اضافه كند. به مأموريت‌مي‌رفت و بهتر است بگويم نبودن‌هايش خيلي بيشتر از بودن‌هايش بود. در مدت 20 سالي كه من همسرش بودم، نهايتاً پنج سال در كنار هم بوديم. در اطراف ما، همه نظامي بودند و مي‌دانستم مسئوليت افراد نظامي زياد است. حاصل زندگي ما دو فرزند به نام‌هاي فاطمه 17 ساله و محمد 10 ساله است.

هميشه درشرايط جنگي

مشغله و نبودن‌هاي حاجي آنقدر بود كه من مدام فكر مي‌كردم در جنگ هستيم. اما وقتي به خانه مي‌آمد با كار خداحافظي مي‌كرد. همه چيز را كنار مي‌گذاشت و به خانواده‌اش توجه داشت. زماني هم كه از محل كار با ايشان تماس مي‌گرفتند، به بيرون از خانه مي‌رفت و به تلفن‌ها پاسخ مي‌داد. مي‌گفت: مسئله‌اي نيست كه بتوان در محيط خانه در موردش حرف زد. وقتي در خانه بود در انجام كار خانه با من رقابت داشت. مي‌گفت: «شما همه ثواب‌ها را براي خودت جمع مي‌كني و من هم بايد تلاش كنم.» حاج آقا آشپز نمونه‌اي هم بود. دوستانش در سوريه مي‌گفتند حاجي با آشپزي‌هايش ما را بسيار شرمنده خود مي‌كرد. به جرئت مي‌توانم بگويم كه در حق من و فرزندانمان كوتاهي نكرد. من از او و از زندگي با اين مرد مجاهد راضي بودم.

من و ايشان 20 سال با هم زندگي كرديم اما دل سير همديگر را نديديم. ويژگي‌هاي اخلاقي او من را عاشقش كرده بود. او را عاشقانه دوست داشتم. هميشه به حق‌الناس اهميت مي‌داد، در جزئي‌ترين مسئله دقت داشت. در سلام دادن حتي به كوچك‌ترها پيشي مي‌گرفت. مهرباني او در فاميل زبانزد بود. خيلي مهربان بود.

همسرم عاشق بچه‌هايش بود. دخترم وقتي از مدرسه مي‌آمد خانه با پدرش صحبت مي‌كرد. مدت‌ها بعد از شهادت پدر غمگين بود و ناهار نمي‌خورد. عادت كرده بود كه به محض ورود همه اتفاقات مدرسه و حرف‌هايش را به پدرش بزند. خيلي خوب بود. تحمل و طاقت فراواني داشت. پا به پاي بچه‌ها مي‌نشست و به حرف‌هايشان گوش مي‌داد و به سؤالات آنها پاسخ مي‌داد.

دلم را به حرم بي‌بي گره زدم

رفتنش به سوريه براي دفاع از حرم بود. نمي‌خواست تاريخ باز شاهد غربت اهل بيت باشد. وقتي مي‌خواست به سوريه برود به من گفت كه گذرنامه‌ام را گرفته‌ام تا راهي شوم. ابتدا باور نكردم و مدام سر به سرش مي‌گذاشتم. فكر مي‌كردم شوخي مي‌كند. تا اينكه يك روز به خانه آمد و گفت ساكش را ببندم كه دو روز ديگر راهي مي‌شود.

به او گفتم: «چرا تو مي‌روي چرا ديگران نمي‌روند؟» گفت: «رفتار آنها به من مربوط نمي‌شود. هر كسي به گونه‌اي فكر مي‌كند. شايد آنها مي‌خواهند فقط در حد و مرز كشور خودشان از اسلام دفاع كنند. اما من دفاع از اسلام را خيلي فراتر از مرز كشور خودمان مي‌بينم. من براي دفاع از خاك سوريه نمي‌روم. فقط و فقط براي اسلامي مي‌روم كه امروز در خطر است.»

براي من و دخترم توضيح مي‌داد و مي‌گفت اسلام كه حدومرزي نمي‌شناسد. وظيفه هر مسلماني دفاع از اسلام است. با شنيدن حرف‌هايش من و فاطمه راضي شديم. مي‌دانستم كه حاج جبار عاشق اين مسير است. مي‌دانستم ديگر تاب ماندن ندارد. مي‌دانستم كه توانايي و استعدادش در آن سوي مرز‌ها به اسلام كمك خواهد كرد. من از همان ابتدا پذيرفته بودم كه همراه يك فرد رزمنده هستم. اين بدان معنا بود كه او همواره بايد در خط مقدم دفاع از اسلام باشد. من آن زمان پذيرفته بودم كه هر كجا و هر زمان كه لازم شد براي دفاع از اسلام حاضر شود. براي همين با رفتنش موافقت كردم و دلم را به حرم بي‌بي زينب (س)‌گره زدم. زمان رفتن به من گفت: «تو الان همسر يك نظامي هستي كه هيچ اختياري از خودش ندارد و هر لحظه ممكن است اتفاقي بيفتد بايد برود.»

ماند و تا آخرين نفس از حرم بي‌بي دفاع كرد

حاج جبار در تاريخ 16 مهر سال 93 به همراه هشت نفر از بچه‌هاي تيپ فاطميون و لبناني در تانك مجروح مي‌شوند. همسرم از بچه‌ها مي‌خواهد كه ابتدا آنها كه جراحتشان وخيم‌تر است را به بيمارستان برسانند. بچه‌ها هم مجروحان را بر‌مي‌دارند و به سمت بيمارستان حركت مي‌كنند. تا رسيدن بچه‌ها همسرم براي در امان ماندن از دست تكفيري‌ها در جايي مخفي مي‌شود. هوا تاريك شده بود و بچه‌ها به سختي پيكر نيمه‌جان حاجي را پيدا مي‌كنند. تا آن زمان حاجي به خاطر خونريزي زياد از حال رفته بود. كمي بعد هم كه به شهادت مي‌رسد.

ما از همسرم بي‌اطلاع بوديم تا اينكه بعد از چند روز مادرشوهرم از حال و احوال همسرم پرسيد، كمي نگران شدم !به مادر گفتم اتفاقي افتاده، ايشان گفتند كه كسي با برادر حاجي تماس گرفته و او هم سراسيمه از خانه بيرون رفته است. من همان زمان با خانواده خودم تماس گرفتم آنها مي‌دانستند اما حرفي به من نزدند. همه منتظر آمدن پيكر شهيد بودند تا همزمان با آمدن پيكر به كشور، خبر شهادت را به ما بدهند. در نهايت روز يك‌شنبه به ما خبر شهادت را دادند.

دوستانش لحظات آخر شهادت همسرم را اينگونه روايت كردند: لحظات آخر نبرد به حاجي گفته مي‌شود بايد عقب‌نشيني كند، اما حاجي مخالفت مي‌كند و مي‌گويد: من اجازه نمي‌دهم كه يك بار ديگر حضرت زينب(س)‌ به اسارت برده شود. ايشان مي‌ماند و تا آخرين نفس و تا آخرين قطره خونش از حرم بي‌بي دفاع مي‌كند.

گوشواره از گوش دخترم نكشيدند

ابتدا كه خبر شهادت را به دخترم دادند، دخترم وارد خانه شد و در حالي كه مي‌خنديد گفت: مامان، بابا شهيد شد.

دخترم تا امروز قطره اشكي براي شهادت پدرش نريخته است. وقتي روضه امام‌حسين(ع) خوانده مي‌شود براي مظلوميت امام‌حسين(ع) گريه مي‌كند و مظلوميت حضرت‌زينب‌(س)‌. مي‌گويد: «من براي بابا گريه نمي‌كنم. شهيد ما اربا اربا نشد.» پيكر همسرم سالم به آغوش خانواده‌اش باز‌گشت، كسي به ما بي‌حرمتي نكرد و كسي گوشواره از گوش دخترم نكشيد اما امان از دل بي‌بي‌زينب(س)‌. مظلوميت ما و شهداي ما سر سوزني به مظلوميت شهداي دشت كربلا نمي‌رسد. ما آنها را الگوي خودمان قرار داديم و براي آنچه رضاي خدا بود صبر كرديم.

از همينجا هم بگويم ما ادامه‌دهنده خون همسران، برادران و پدران شهيد مدافع حرممان هستيم. روحيه ما وخانواده شهداي مدافع هديه‌اي است كه از طرف خدا و خانم زينب به ما داده شده است. افتخار مي‌كنم همسرم را در اين راه به امام حسين (ع)‌، حضرت زينب و حضرت رقيه هديه كرده‌ام. همسرم مرا سربلند كرد. ما همه چه زن و چه مرد براي حضرت زينب(س)‌، عباس خواهيم شد. اجازه نمي‌دهيم فكر‌هاي پليدشان به حقيقت نزديك شود و ذره‌اي از خاك حرمين را به يغما ببرند. من منتظرم كه محمدم بزرگ شود و راه پدرش را ادامه دهد. حاجي جبار خون داد تا اشك هيچ رقيه‌اي را نبيند.

نمي‌توان درك كرد كه عاشورا يعني چه...

ما براي زيارت به سوريه رفتيم. وقتي كه وارد حرم حضرت زينب(س)‌ شدم، بي‌امان و بي‌اختيار اشك بود كه مي‌ريخت و حادثه دشت كربلا و همه اتفاقات برايم مرور مي‌شد. اسارت حضرت زينب(س)‌و.... در ذهنم تداعي مي‌شد. در مسير تا رسيدنم به حرم، با بي‌بي درددل مي‌كردم و مي‌گفتم: «شما چگونه اين همه راه را با آن شرايط دشوار اسارت تحمل كرديد!»

تا حرم را نبينيد نمي‌توانيد درك كنيد، عاشورا يعني چه... همه‌اش به خود مي‌گفتم، واقعه شام در حال تكرار شدن است. نكته قابل توجه اين است كه ما تولد حضرت رقيه (س)‌در حرم بوديم. كيك تولدي كه براي ايشان آورده بودند خرابه‌هاي شام بود. كوچك‌ترين فرد واقعه كربلا كه هم خواهر شهيد است، هم دختر شهيد و هم عمه شهيد، آن هم با اين سن كمش. در نهايت خودش هم به شهادت مي‌رسد.

سلام گرم من را به مردم خوزستان برسان

قشنگ‌ترين خاطره من در زندگي ديدار با رهبري بود؛ ديداري كه تجديد روحيه‌اي براي همه ما شد. محمد و فاطمه مي‌گفتند: ديگر پدر ما، حضرت آقاست. نماز ظهر آن روز را به ايشان اقتدا كرديم. براي ما صحبت كردند و از مقام والاي شهدا سخن گفتند. ايشان بسيار تأكيد داشتند كه بايد ياد، نام و خاطره شهدا را زنده نگه داريم. ما نزديك آقا نشسته بوديم. محمد و فاطمه عباي آقا را در دست گرفته بودند. دخترم چفيه آقا را گرفت و محمد هم تسبيح و انگشترشان. ايشان دو جلد قرآن هم به خانواده ما هديه كردند. هنگام خداحافظي ايشان فرمودند: «سلام گرم من را به گرماي جنوب، به مردم خوزستان به خصوص به مردم آبادان برسانيد.» من هر كسي را مي‌ديدم مي‌گفتم آقا سلام رسانده و آنها همه تعجب مي‌كردند.

 

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار