کد خبر: 734673
تاریخ انتشار: ۳۱ مرداد ۱۳۹۴ - ۱۱:۴۴
گفت‌وگوي «جوان» با فرزند شهيد مدافع حرم سعيد قارلقي
چند باري كه مطالبي را در خصوص شهداي مدافع حرم منتشر كرديم، به نكات بارزي در زندگي اين عزيزان برخورديم كه مي‌شود گفت خصوصيت بارز و مشترك تمامي آنهاست.
غلامحسين بهبودي

در واقع اين شهدا را بايد از مخلص‌ترين بچه حزب‌الهي‌هايي دانست كه هرگز مشهورات زمانه و شلوغي‌هاي عصر حاضر مشغول‌شان نكرد و ايستادگي بر سر حق و آرزوي شهادت را آنقدر در خود محفوظ نگه داشتند كه عاقبت دروازه تنگ شهادت برروي‌شان آغوش گشود. شهيد سعيد قارلقي يكي از همين شهداست كه آشنايي با شمه‌اي از مرام و مسلكش را در گفت‌و‌گو با مجتبي قارلقي دريافتيم. او كه در خصوص پدر مي‌گويد: «خاكي‌ترين آدمي بود كه در عمرم ديدم.»

براي شروع از پدر شهيدتان بگوييد. گويا ايشان از رزمندگان با سابقه دفاع مقدس هم بودند؟

پدرم شهيد سعيد قارلقي متولد سال 1345 در تهران بودند. ما در محله جنوب شهري امامزاده حسن سكونت داشتيم. محله‌اي مذهبي كه اغلب ساكنانش از دوستداران امام و نهضت ايشان بودند. شهيد نيز با انقلاب همراه شد و از سنين نوجواني به عضويت بسيج و سپس سپاه درآمده بود. ايشان 49 ماه سابقه حضور در جبهه داشت. هنگامي كه جنگ تمام شد من تنها دو سالم بود، ولي از مادر و همچنين خود پدرم شنيده‌ام كه دوران جنگ شهيد قارلقي تمام زندگي‌اش را صرف كمك و حضور در جبهه‌ها كرده بود.

در اين مدت حضور طولاني مدت مجروح هم شده بودند؟

چند بار مجروح شده بودند اما دنبال پرونده جانبازي و اين حرف‌ها نرفتند. خود من يك بار شاهد بودم كه تركشي از كنار بيني ايشان خارج شد! در خانه بوديم كه به من گفتند يك خال سياه بالاي لب و كنار بيني‌ام درآمده است. گفتم حتماً اشتباه مي‌كنيد مگر مي‌شود كه در يك آن خال به اين بزرگي دربيايد. كمي بعد پدرم به من گفت پنسي بياور كه يك تركش از كنار بيني‌ام خارج مي‌شود. مقابل چشم ما تركش را درآورد و هنوز هم يادگاري نگه‌اش داشته‌ايم. اين تركش زخم دوران جنگ بود كه رفته‌رفته جابه‌جا شده بود و از صورت ايشان خارج شد.

بعد از جنگ روزگار بر پدر شما كه قاعدتاً انس و الفتي با جبهه‌ها داشت، ‌چطور مي‌گذشت؟

پدرم بعد از جنگ و سپس بازنشستگي احساس دلتنگي زيادي نسبت به دوستان جبهه و رفقاي شهيدش مي‌كرد. اما به هرحال چون سن زيادي نداشت و در خانه نشستن را هم برنمي‌تابيد، گواهينامه پايه يك خود را گرفت و راننده يك كاميون حمل و نقل مصالح ساختماني شد. هيچ ادعايي هم نسبت به دوران پرافتخار بيش از چهارسال حضور در جبهه‌ها نداشت و ساكت و بي‌‌ادعا كارش را مي‌كرد.

چطور شد كه راهي دفاع از حرم اهل بيت شد؟

روحيه رزمندگي در پدرم محفوظ مانده بود. بنابراين محتمل بود به محض اطلاع از اوضاع عراق و سوريه و تعرض سلفي‌ها به حريم اهل بيت، راهي آنجا شود. همين طور هم شد. وقتي از جنايات دشمن در كشور همسايه‌مان عراق شنيد، ديگر تاب ماندن نداشت. پسر عمه‌اي داريم كه با پدرم از دوران جنگ همراه و همرزم بودند. ايشان ابتدا براي دفاع از حرم اعزام شدند و پدر هم با اصرار از او مي‌خواست ترتيبي بدهد تا بتواند همراهي‌اش كند. خودم شنيدم كه يك بار به پسرعمه‌ام مي‌گفت: عباس تو نامردي! مگر ما زمان جنگ با هم نبوديم، حالا چرا بايد خودت بروي و من اينجا بمانم. پدر آن قدر پيگيري كرد تا اينكه قرار شد در خصوص رفتنش اقداماتي صورت گيرد و اطلاع بدهند. خوب يادم است روزي كه خبر دادند كار پدرم جور نشده و نمي‌تواند برود توي آشپزخانه منزل‌مان بوديم. ايشان از وقتي تلفن را قطع كرد، از فرط ناراحتي دستش را روي دلش گذاشت و ناخودآگاه يك دور كامل زد. هيچ وقت ايشان را آنقدر ناراحت نديده بودم. بعد به بالكن خانه رفت و همان‌جا مشغول دعا شد، نمي‌دانم چه به خدايش گفت كه روز بعد تماس گرفتند و گفتند براي چهارشنبه بليت گرفته‌ايم و بايد رهسپار سامرا شود. تنها دو روز فرصت باقي مانده بود و پدر خيلي زود مقدمات را فراهم كرد و رفت.

چند وقت بعد به شهادت رسيدند، از نحوه شهادت‌شان اطلاع داريد؟

پدرم 28 روز بعد از حضور در سامرا به تاريخ ششم خردادماه 94 به شهادت رسيد. 9خرداد هم پيكر‌شان آمد و دهم هم در قطعه 27 بهشت زهرا و كنار مزار برادر شهيدش حميد قارلقي به خاك سپرده شد. در خصوص نحوه شهادتش اينطور شنيده‌ايم كه پدرم در كارهاي مستشاري و مشاوره‌اي مشغول بود. خبر مي‌رسد كه داعشي‌ها قصد منفجر كردن سد سامرا را دارند. پدر همراه مترجم‌شان شهيد فاضل براي سركشي به اوضاع منطقه رهسپار مي‌شوند كه روي تله انفجاري دشمن مي‌روند و به شهادت مي‌رسند.

از عموي شهيدتان هم يادي كنيم. ايشان چه زماني به شهادت رسيدند؟

عمويم شهيد حميد قارلقي متولد سال 48 بود و سال 67 به شهادت رسيد. ايشان از پدر كوچك‌تر بود و هنگام شهادت 19 سال داشت. آنطور كه پدرم مي‌گفت و تصاوير شهيد حكايت مي‌كند، من شباهت زيادي به عمو دارم. طوري كه خيلي وقت‌ها پيش مي‌آمد پدر به جاي اينكه اسم من را صدا بزند صدايم مي‌زد «حميد» بعد متوجه اشتباهش مي‌شد و مي‌گفت آنقدر كه شبيه عمويت هستي گاهي يادم مي‌رود پسرم هستي نه برادرم. اما از نظر من شهيد قارلقي هم براي من پدر بود هم برادر. او پشت و پناهم بود و مثل يك دوست واقعي همراهي‌ام مي‌كرد.

اين سؤال شايد تكراري به نظر برسد، اما به هرحال بعد از 49 ماه حضور در جبهه‌هاي دفاع مقدس، مادرتان يا خود شما مخالفتي با حضور مجدد پدرتان در جبهه جنگ ديگري نداشتيد، آن هم وقتي كه سن و سالي از پدرتان گذشته بود؟

اگر شما هم مثل ما شوق و اشتياق پدرم به پيوستن به مدافعان حرم و نيل به شهادت را مي‌ديديد، هرگز مانع رفتنش نمي‌شديد. هربار كه خبر شهادت يكي از سرداران يا رزمندگان دفاع مقدس مي‌رسيد، مخصوصاً افرادي چون سردار طهراني مقدم يا شهيد راشدي و... را كه مقطعي در جنگ تحميلي با پدر همرزم بودند، ايشان صداي تلويزيون را بلند مي‌كرد و مادرم را صدا مي‌زد و مي‌گفت: «بيا ببين فلاني هم شهيد شد. او هم رفت و من هنوز مانده‌‌ام.» اشتياق ايشان به شهادت چيزي نبود كه پنهان بماند. هربار هم كه خبر شهادت رزمنده‌اي را مي‌شنيد تا مدتي ناراحت بود و توي خودش مي‌رفت. بنابراين وقتي تصميم گرفت به مدافعان حرم بپيوندد، ‌ما اگر هم مي‌خواستيم، نمي‌توانستيم مخالفتي كنيم. اين راه پدر را به كمالي مي‌برد كه شايستگي‌اش را داشت.

پس به نظر شما ايشان لايق شهادت بود. چه صفاتي از اوصاف پدرتان بيشتر به چشم مي‌آمد؟

خوش اخلاقي پدر واقعاً زبانزد همه بود. رفتار خوبش با مردم طوري بود كه هركس يك بار با او ملاقات مي‌كرد، شيفته‌اش مي‌شد. پدرم فردي فوق‌العاده خاكي و متواضع هم بود. به جرئت مي‌توانم بگويم از نظر تواضع كسي را مثل ايشان نديده‌ام. طوري كه گاه من اعتراض مي‌كردم و مي‌‌گفتم چرا بايد اينقدر بي‌غل و غش با همه رفتار كند. شايد برخي سوء‌استفاده كنند. اما اخلاق باصفاي پدر باعث نمي‌شد زيربار اين حرف‌ها برود و همچنان در نهايت ادب و تواضع با ديگران رفتار مي‌كرد. نه اينكه پدرم باشد و بخواهم زياده‌روي كنم، اما آنطور كه ما و اطرافيان شهيد او را شناختيم و اينطور هم رقم خورد، ‌پدرم به حتم لايق شهادت بود.

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار