کد خبر: 733458
تاریخ انتشار: ۲۴ مرداد ۱۳۹۴ - ۱۷:۰۵
فرازي از خاطرات سيدآزادگان حجت الاسلام علي‌اكبر ابوترابي در گفت‌وگوي «جوان» با 5 همرزمش
«سيد آزادگان» لقبي بود كه مقام معظم رهبري به مرحوم حجت‌الاسلام علي‌اكبر ابوترابي دادند.
عليرضا محمدي

مرد وارسته‌اي كه مشقات اسارت آن قدر در نظرش كوچك بود كه دل بزرگش را ميزبان غم و اندوه ساير آزادگان قرار داده بود. در آستانه 26 مردادماه سالروز بازگشت آزادگان به ميهن اسلامي‌مان، در گفت‌و‌گو با پنج تن از آزادگان همدوره‌ مرحوم ابوترابي در دوران اسارت، راز تأثير رفتار وي بر اسرا و نوع ادبيات وعظ و ارشاد ايشان و نيز به نقش آموزه‌هاي اسلامي بر موفقيت و ماندگاري رفتار او پرداخته‌ايم كه در ادامه مي‌خوانيد.

اشك‌هاي سرباز عراقي در فراق حاجي

آزاده رضا اندرواژ

بنده مدت 9 سال در اسارت دشمن بعثي عراق بودم. سه ماه در اردوگاه الانبار و بعد از آن به اردوگاه موصل چهار منتقل شدم. يك مقطعي حاج‌آقا را به اردوگاه موصل چهار و اتفاقاً به آسايشگاه ما آوردند. براي اتحاد و انسجام بيشتر اسرا در اردوگاه‌ها، هر هفته مراسم شامي با نام «سفره وحدت» با همان سهميه اندك و محدود غذايي‌مان برپا مي‌كرديم. در يكي از همين مراسم، از قضا حاج‌آقا در كنار من نشستند و هر دو در يك ظرف با هم مشغول غذاخوردن شديم. خاطرم هست كه ايشان به من و آن چند نفري كه نزديك‌تر بودند، جمله‌اي گفتند، البته خصوصي! ايشان گفتند: «هيچ كجاي دنيا اين چنين جمعي پيدا نمي‌شود؛ مگر انشاءالله در بهشت. قدر هم را بدانيد و اين را هم بدانيد كه بعد از آزادي و در ايران، اين چنين جمعي را نمي‌توانيد پيدا كنيد. قدر و منزلت خود را بدانيد. اين چنين اشخاص با چنين روحيه‌اي ديگر پيدا نمي‌كنيد.»

پيش از ورود حاج‌آقا به اردوگاه، خيلي از بچه‌ها با عراقي‌ها درگير مي‌شدند. دليل آن هم اين بود كه عراقي‌ها به اشكال مختلف درصدد بودند بچه‌ها را آزار دهند. مثلاً فرض كنيد در محوطه اردوگاه مي‌ايستادي. سرباز عراقي مي‌آمد و مي‌گفت: «چرا اينجا ايستادي؟ حركت كن». مي‌خنديدي؛ مي‌گفت: «چرا مي‌خندي؟ نخند». راه مي‌رفتي؛ مي‌گفت: «چرا راه مي‌روي؟ بايست». و... و... و..... خب نمي‌توانستيم بپذيريم كه يك عراقي با آن حقارتي كه در جبهه‌هاي جنگ داشت، به ما زور بگويد. اما بعد از ورود حاج‌آقا به اردوگاه و آشنايي بچه‌ها با فكر و شنيدن صحبت‌هاي ايشان، بچه‌ها متقاعد شدند كه بايد روش مبارزه را تغيير دهند.

هدف حاج‌آقا اين بود كه بين اسراي ايراني و سربازان و افسران عراقي، دوستي ايجاد كند و با همين روش، به اسراي ايراني عزت داد و اين سياست ايشان بود. يك وقت در اردوگاه مي‌ديدي، حاج‌آقا دست سرباز عراقي را مي‌گرفت و با او قدم مي‌زد و صحبت مي‌كرد. با همان دست محبت‌آميزي كه دست بچه‌ها را مي‌گرفت. اين نوع رفتار باعث مي‌شد كه نظر عراقي‌ها نسبت به بچه‌ها عوض شود. خود آن سرباز عراقي وقتي حاجي از اردوگاه رفت، نشست گريه كرد كه من دوست و پدر خوبي را از دست دادم. دوست و دشمن حاج‌آقا را دوست داشت.

مردي كه با رفتارش حرف مي‌زد

آزاده عباس علي محمد

بنده مدت هفت سال در اردوگاه موصل يك (موصل دو قديم) در اسارت بودم. در عمليات والفجر مقدماتي به اسارت درآمدم. اسارت براي ما، شرايطي بود كه محدوديت‌هاي زيادي را با خود به همراه داشت. اما آنچه در اين شرايط برايمان حائز اهميت بود حفظ عزت و روحيه مبارزه بود. حاج‌آقا با آن روحيه و صلابتي كه داشتند، علاوه بر اينكه آن روحيه مبارزه را در ما حفظ كردند، توانستند حالت تعادل را بدون افراط و تفريط در ما زنده نگه دارند.

حاجي به واقع رأفت و مهرباني اسلامي را در تمامي جهات و زمينه‌ها به نمايش مي‌گذاشت. خاطرم هست ايشان مدتي را در آسايشگاه آشپزها ساكن بودند. براي اينكه بتواند نماز شب را به موقع بخواند، هميشه و سر ساعت 9 شب مي‌خوابيد و هميشه يك ساعت و نيم قبل از اذان صبح بيدار مي‌شد. اصلاً خوابيدن و بيدارشدن حاج‌آقا براي ما شاخص بود. يكي از شب‌ها و در ساعت 9 و برخلاف معمول، حاجي عادت خواب خود را بر هم زده و بيدار مانده بود. براي‌مان عجيب بود. نيم ساعت گذشت و ما منتظر بوديم كه حاج‌آقا بخوابد اما هنوز بيدار بود. همه به دنبال علت بوديم. يكي از بچه‌ها پيش رفت و پرسيد: «حاج‌آقا! ساعت 9:30 است و شما هنوز بيداريد!» تكيه كلام حاج‌آقا، كلمه «آقاجون» بود. حاجي با همان تكيه كلام هميشگي‌اش گفت: «الان مي‌رم آقاجون... الان مي‌رم مي‌خوابم». (باخنده) ساعت 10 شد، حاجي بيدار بود... ساعت 11 شب را هم رد كرد، اما حاجي قصد خوابيدن نداشت و هر بار هم كه علت را مي‌پرسيديم همان جمله قبلي را مي‌گفت: «الان مي‌رم آقا‌جون... الان مي‌رم مي‌خوابم» بچه‌هايي كه در آسايشگاه بودند يقين پيدا كردند كه مشكلي پيش آمده كه حاجي تا آن ساعت بيدار مانده است. دست به كار شدند. بعد از دقايقي كنجكاوي، متوجه شدند كه يك بچه ياكريم زير پتوي حاجي خوابيده! ظاهراً حاجي زماني كه مي‌خواسته بخوابد، با بلندكردن پتو، متوجه بچه ياكريم مي‌شود و براي اينكه آن پرنده را بيدار نكند و اين گونه موجب اذيت و آزارش نشود، از خواب خودش زده بود.

مبارزه غيرمستقيم ابوترابي

آزاده عبدالله سرابي

من اهل همدانم اما بزرگ شده موصل! و الان هم كه ساكن تهرانم (مي‌خندد). من از اسراي عمليات رمضان بودم. اولين بار حاج‌آقا را در موصل چهار (موصل سه سابق) ديدم. در اردوگاه موصل تشكيلات عظيمي را راه‌اندازي كرده بوديم و بنا بود كه به اسلحه‌خانه اردوگاه يورش ببريم و پس از آن يا به سمت بغداد يا به طرف ايران حركت كنيم. به اين منظور اسرا را در تيپ‌هاي مختلف و در قالب گردان‌ها و گروهان‌ها، دسته‌بندي كرديم. تيرماه اسير شده بوديم و اين فرآيند شش ماه طول كشيد كه البته در طول اين مدت تعدادي از بچه‌ها شناسايي شدند و در مكان ديگري در اردوگاه زنداني شدند. آذرماه بود كه دست به اعتصاب سراسري زديم. شروع اعتصاب‌مان هم با شعارهاي تندي مانند مرگ بر صدام آغاز شد. تعدادي اعلاميه هم جهت شورش سربازان و افسران عراقي عليه رژيم بعث عراق به زبان عربي توزيع كرديم. پس از آگاهي مسئولان ارشد عراقي اردوگاه از اعتصاب‌مان، درهاي آسايشگاه‌ها را قفل كردند و آب را قطع كردند. بعد از هفت روز كه به همين رويه گذشت، طاقت ما هم تمام شد و با شكستن پنجره‌ آسايشگاه‌ها به محوطه اردوگاه آمديم. سربازان از ترس جان‌شان، به طبقه بالاي اردوگاه پناه بردند و تجهيزات نظامي را مسلح و آماده تيراندازي بودند. اينگونه به مدت 24 ساعت حكومت اردوگاه به دست ما افتاد. فرداي آن روز افسر مسئول اسراي ايراني جهت آرام‌سازي و پايان غائله، به اردوگاه آمد و پس از آنكه موفق به صحبت با مسئولان ارشد اعتصاب نشد، دستور حمله نظامي به اسرا را صادر كرد. گردان زرهي ضد شورش وارد عمل شد و روزي خونين براي اسراي ايراني در هشتم آذر ماه سال 61 رقم خورد. شهادت چهار تن از اسرا و مجروحيت 500 تن از نظر جسمي و چند تن كه پس از ضربه به سرشان به جنون مبتلا شدند. البته بعد از چندماه دعا و توسل اسرا، بحمدالله موجب شفاي آن چند نفر فراهم شد.

پس از اين حركت و در بهمن ماه، بسيجي‌ها را به موصل سه بردند. در آنجا و پس از آشنايي با حاج‌آقا و شيوه مبارزاتي ايشان، استراتژي مبارزه ما هم تغيير كرد و به يك مبارزه غيرمستقيم بدل شد. حاج‌آقا معتقد بودند كه تا آنجا كه مي‌شود، نبايد با عراقي‌ها به صورت رودررو وارد مبارزه شد و به سلامت روحي و جسمي‌مان بايد توجه كنيم. به مرور زمان و همين طور آشنايي بيشتر؛ شخصيت ايشان براي ما شناخته‌تر شد و اخلاق ايشان براي ما الگو شد. مدعاي اين حرف من هم جمله معروف امام درباره حاج‌آقا كه فرموده بودند: «‌عده‌اي درس اخلاق مي‌نويسند ولي اخلاق را بايد از ابوترابي آموخت» است.

مي‌توانم بينش اسلامي حاج‌آقا را در يك خاطره برايتان تعريف كنم. شرايطي پيش مي‌آمد كه از دست آزار و اذيت عراقي‌ها به صليب سرخي‌ها شكايت مي‌برديم؛ اما حاج‌آقا اين حركت ما را نهي مي‌كرد و مي‌گفت: «نبايد شكايت عراقي‌ها را كه مسلمان هستند به غيرمسلمانان ببريد.» اين آموزه ديني ماست اما ما نمي‌دانستيم و حاج‌آقا به ما آموخت.

بريده‌اي كه پابند محبت حاجي شد

آزاده حسين نيكوفر

من 10 سال اسير بودم و در اردوگاه موصل سه نگهداري مي‌شديم. در اردوگاه و تا قبل از ورود حاج‌آقا، جوي به وجود آمده بود كه تحملش سخت بود. در واقع به خاطر شرايط سخت و فشار ناشي از آن، تعدادي از بچه‌ها به بقيه سخت مي‌گرفتند و جو تا حدودي خشن بود. بعد از ورود حاجي و آشنايي بچه‌ها با ايشان و خلق و خوي نيكو، موصل سه به بهشت تبديل شد. مرحوم ابوترابي رهبر ما در دوران اسارت بود. يكي از خصوصيت‌هاي اخلاقي حاج‌آقا، اين بود كه همه را دوست داشتند. در نظر ايشان همه دوست‌داشتني بودند. ايشان رهبر دوران اسارت ما بود. به هيچ كس با نگاه بدبينانه نگاه نكرد و اين راز موفقيت ايشان بود.

من در اين خصوص به يك خاطره اشاره مي‌كنم. در پياده روي‌هاي حرم تا حرم، تنها آزادگان نبودند بلكه مردم در طول مسير و از شهرهاي مختلف به ما مي‌پيوستند. يكي از دوستان آزاده برايم تعريف مي‌كرد كه بنده خدايي قرار بود به همراه خانواده و تعدادي از وابستگان ايران را ترك كنند و بروند. من به او گفتم تو كه تصميم خود را گرفته‌اي، با من در پياده‌روي بيا به تو قول مي‌دهم كه نظرت عوض مي‌شود. اين بنده خدا قبول كرد و با من آمد. در طول مسير حركت و پس از آشنايي و هم‌صحبت شدن با مرحوم ابوترابي، پي به شخصيت عظيم ايشان برده و شيفته او شد و تا آن جا پيش رفت كه از تصميمش منصرف شد و خانواده‌اش را هم منصرف كرد. او گفته بود حيفم آمد كه شخصيتي همچون آقاي ابوترابي را ترك كنم و از دست بدهم و الان همواره در جلساتي كه ايشان بودند شركت مي‌كرد.

ماجراي حسن بي‌غيرت!

آزاده علي كلانتري

در عمليات بيت‌المقدس اسير شدم. اردوگاه انبر و موصل يك، دو، سه و چهار بودم. اردوگاه دو قسمت بود. يك قسمت اسراي ارتشي و مردمي بودند. بعد از آمدن حاج‌آقا تحول زيادي در بين اينها ايجاد شد. در همان جمع اسيري بود به نام «حسن بي‌غيرت!» بود كه با الفاظ زشت بچه‌ها را صدا مي‌زد. با ورود حاج‌آقا چنان تغييري در رفتار او مشاهده شد كه خاك كف پاي حاج‌آقا را مي‌بوسيد. حاج‌آقا به ما گفتند كه از اين به بعد بايد حسن‌آقا صدايش بزنيم و حاجي با اخلاق و با زبان او را ادب كرد.

حضرت علي (ع) مي‌فرمايند: «با مردم آنگونه معاشرت كنيد، كه اگر مرديد بر شما اشك ريزند، و اگر زنده مانديد، با اشتياق سوي شما آيند.» حاج‌آقا به واقع مصداق اين حديث بود.

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار