کد خبر: 731434
تعداد نظرات: ۱ نظر
تاریخ انتشار: ۱۴ مرداد ۱۳۹۴ - ۱۸:۵۱
فرازي از زندگي سردار شهيد مرتضي خانجاني فرمانده گردان كميل در گفت‌وگو با همسر و همرزمانش
آخرين فرمانده گردان كميل در دوران دفاع مقدس، درست در آخرين‌هاي روزهاي جنگ تحميلي يعني در پنجم مرداد ماه 1367 به شهادت رسيد.
عليرضا محمدي
آخرين فرمانده گردان كميل در دوران دفاع مقدس، درست در آخرين‌هاي روزهاي جنگ تحميلي يعني در پنجم مرداد ماه 1367 به شهادت رسيد. سردار شهيد مرتضي خانجاني رزمنده‌اي بود كه عمق بصيرت او را با خواندن چند سطر از وصيتنامه‌اش (كه تنها يك هفته قبل از شهادت نوشته بود) در خواهيم يافت. امثال اين شهيد سرداران بصيرت و آگاهي بودند كه بررسي زندگي‌شان چه به عنوان همسر و پدر خانواده يا به عنوان يك رزمنده و فرمانده، حرف‌هاي زيادي براي گفتن دارد و اين ما هستيم كه نيازمند دانستن و نوشتن و گفتن از آنهاييم. برگزاري يادواره سردار شهيد مرتضي خانجاني در 15 مردادماه را فرصتي دانستيم تا در گفت‌وگو با همسر و دو تن از همرزمانش، بيشتر از اين فرمانده شهيد بدانيم.

 زماني كه با شهيد خانجاني ازدواج كرديد، ايشان رزمنده بودند؟
بله، ايشان از نوجواني به جبهه رفته بود. ما نسبت فاميلي داشتيم و قبل از ازدواج همديگر را مي‌شناختيم. مرتضي متولد سال 45 بود و در اوايل جنگ سن كمي داشت. اما از همان زمان شوق همراهي با رزمنده‌ها را داشت و خواهرش تعريف مي‌كند كه مرتضي با شكستن قلكش، هزينه رفتن به جبهه را فراهم كرده بود. حتي يكبار از مدرسه راهي جبهه مي‌شود و مادرش كه نگران دير آمدنش شده بود، به دنبالش مي‌رود و به هر طريقي شده مرتضي را به خانه مي‌آورند. اما مي‌گويد اگر مرا حبس بكنيد باز هم مي‌روم و بالاخره رزمندگي را از همان نوجواني آغاز مي‌كند. سال 64 كه ازدواج كرديم، مرتضي 19 سال داشت. اما يك رزمنده با تجربه بود.

نگران سختي‌هاي زندگي با يك رزمنده نبوديد؟

خانواده ما هم چندان با مقوله جنگ و بسيج و مسائلي از اين دست بيگانه نبودند. خود من در مسجد امام حسن عسكري(ع) ميدان صفائيه شهرري فعال بودم و كارهاي پشتيباني پشت جبهه‌ها را انجام مي‌داديم. البته مرتضي و خانواده‌اش در كرمانشاه ساكن بودند و بعد از ازدواج به آنجا رفتيم. وقتي قرار ازدواج گذاشته شد، شهيد خانجاني همان روز اول به من گفت: «من اهل نامه و تلفن و تلگرام نيستم. تا وقتي كه جنگ باشد در جبهه هستم و درس و دانشگاه ‌را هم گذاشته‌ام براي بعد از جنگ.» رك و راست برايم مشخص كرد كه با چه كسي قرار است زندگي كنم. واقعاً هم اينطور بود. اولويت اول ايشان جبهه و حضور در آنجا بود. كمتر به خانه مي‌آمد و اگر هم مي‌آمد، يكي، دو روزي مي‌ماند و اغلب اين طرف و آن طرف مي‌رفت. مثلاً وقتي كرمانشاه بوديم، به تنگه چهار زبر مي‌رفت و به آنجا سر مي‌زد يا تهران مي‌رفت و امور رزمنده‌ها و مسائلي از اين دست را پيگيري مي‌كرد. ما تقريباً سه سال با هم زندگي كرديم، در تمام اين مدت سرجمع چهار ماه در خانه بود. دو هفته بعد از ازدواج هم مأموريت سه ماهه گرفت و به لبنان و سوريه رفت.

براي يك نوعروس سخت است كه اينقدر زود طعم جدايي چندماهه را بكشد، زندگي با شهيد خانجاني چه حسني داشت كه همه اين مسائل را تحمل مي‌كرديد؟

آن زمان خيلي از خانواده رزمنده‌ها چنين شرايطي داشتند و خانم‌هاي نسل ما مي‌دانستند كه بايد چه مسائلي را تحمل كنند. روزي كه شهيد خانجاني بحث رفتن به لبنان و سوريه را مطرح كرد، من ناراحت شدم و گفتم حداقل بگذار كمي از ازدواجمان بگذرد بعد برو. اما گفت بايد شرايط را درك كنم و از فرط احساس مسئوليتي كه داشت حرفي زد كه ديگر نتوانستم چيزي بگويم. او گفت: «تقصير من است كه چند روزي خانه ماندم و باعث شدم به من عادت كني!» جديتش را كه ديدم ديگر حرفي نزدم و او رفت. چند وقتي كه گذشت از سوريه نامه‌اي برايم نوشت. يك بخش از نامه را خوب يادم است كه در آن حضرت زينب(س) را يادآور شده بود كه چهار برادر و دو فرزندش را در كربلا از دست داد اما دست از ياري امام حسين(ع) برنداشت. بنابراين من هم بايد صبر زينبي داشته باشم. ايشان شرايط مرا به خوبي درك مي‌كرد و مي‌دانست كه چه احساسي دارم اما امثال مرتضي‌ها در شرايط سخت جنگ و مسائلي كه اسلام را تهديد مي‌كرد، بار مسئوليت سنگين‌تري را روي دوش خود احساس مي‌كردند، بنابراين زندگي‌شان را فداي كشور و اسلام كرده بودند. خب من هم به عنوان همسرش اين مسائل را درك مي‌كردم و خوبي‌هايي كه زندگي با رزمنده‌اي چون مرتضي خانجاني داشت، همه سختي‌ها را شيرين مي‌كرد.

كمي بيشتر از اين خوبي‌ها بگوييد، بارزترين خصوصيت اخلاقي شهيد چه بود؟

در طول مدت زندگي مشتركمان، وقتي مي‌شنيدم بين يك زن و شوهر دعوا شده، نمي‌توانستم براي خودم هضم كنم كه چطور مي‌شود يك زوج با هم دعوا مي‌كنند! اخلاق مرتضي آنقدر خوب بود كه يكبار هم باعث رنجش من نشد و هيچ وقت دعوايمان نشد. مهرباني‌ها و خوبي‌هايش از جنس ديگري بود. روز اولي كه پاي سفره عقد نشستيم، به خوبي مي‌دانستم كسي كه دارم با او پيمان زناشويي مي‌بندم اهل زمين نيست. شايد كمي اغراق باشد اما از همان اول احساس مي‌كردم او دير يا زود شهيد مي‌شود و هميشه دلهره از دست‌دادنش را داشتم. مرتضي اهل نماز شب بود. دائم‌الوضو بود و نمازهاي يوميه را با صوت بسيار زيبايي اول وقت مي‌خواند. گاهي تا مي‌آمدم وضو بگيرم و پشت سرش بايستم، زود نمازش را قامت بسته بود تا مبادا اول وقت از دست برود. آنقدر شيفته صوت زيباي نمازش بودم كه بعضي وقت‌ها صبر مي‌كردم نمازش را بخواند و من شنواي صوتش باشم. زندگي با چنين مرد با ايماني، موهبتي بود كه هر سختي‌اي در برابرش رنگ مي‌باخت. او كاري كرده بود كه همه مراحل زندگي‌مان رنگ مذهب به خود بگيرد. وقتي دخترمان فاطمه در هفتم محرم به دنيا آمد، مرتضي گفت اگر از قبل نيت نكرده بودم نامش را فاطمه بگذاريم، به خاطر ايام محرم، اسمش را زينب مي‌گذاشتيم.

دلبستگي به دخترتان فاطمه هم باعث نشد كه در رفتن به جبهه كمي تعلل كند؟

مرتضي سعي مي‌كرد خيلي با دخترمان گرم نگيرد و از ديد من رفتار سردي در اين رابطه داشت. گاهي اعتراض مي‌كردم كه چرا اينطور مي‌كني؟ مي‌گفت: «من كه ماندني نيستم و نمي‌خواهم فاطمه وابسته شود. آن وقت اگر شهيد شدم او بهانه مرا مي‌گيرد و تو ناراحتي مي‌كشي.» اما خوب كه فكر مي‌كنم مي‌بينم كه مرتضي نمي‌خواست خودش وابسته دخترمان شود و اين دلبستگي مانع رفتنش شود.

پيش از شهادتش مجروح شده بود؟

بله ايشان چند بار مجروح شده بود. يك بار گلوله‌اي به كتفش خورده بود. بار ديگر هنوز فاطمه دنيا نيامده بود كه در عمليات كربلاي‌يك گلوله‌اي به پهلويش خورد. پاي راستش در نوبت ديگر به شدت مجروح شد و آنقدر تركش به دست و بدنش خورده بود كه دست مي‌كشيدي زبري تركش‌ها زير پوستش را احساس مي‌كردي. به او مي‌گفتم برو و تركش‌ها را در بياور. به شوخي مي‌گفت اينها كه با من كاري ندارند. هر بار هم كه مجروح مي‌شد قبل از آنكه كاملاً خوب شود، راهي مي‌شد. يكبار خودش بخيه‌هاي پهلويش را كشيده بود خيلي ترسيدم، ولي گفت دكترها سخت مي‌گيرند و توي جبهه كارهاي زيادي داريم. كمي قبل از شهادت مجروحيت شيميايي هم يافته بود.
 از آخرين ديدارتان با شهيد بگوييد.
آخرين ديدارمان مربوط به مراسم چهلم شهيد ايرج ظفري از دوستان صميمي مرتضي مي‌شود. اين دو رابطه بسيار صميمي‌اي با هم داشتند. مرتضي از ما خواست كه براي مراسم شهيد ظفري به شهرشان نهاوند برويم. بعد از مراسم قرار شد ما به كرمانشاه برگرديم و مرتضي و يكي از همرزمانش شب به خانه بيايند. آن شب آنها دير وقت آمدند و نشد كه مرتضي را خوب ببينم. صبح كه شد قصد رفتن به منطقه جنگي را كردند، اما ماشين‌شان خراب شد و توي كوچه مشغول تعمير شدند. فاطمه همراه پدربزرگش دم در رفت و خودش را در آغوش مرتضي جا داد. اتومبيل كه آماده حركت شد، مرتضي مي‌خواست فاطمه را به من بدهد كه دخترم به پدرش چسبيد و نمي‌خواست بيايد. يك آن ديدم اشك در چشمان مرتضي حلقه زد. اما تا ديد پدرش نگاه مي‌كند، با ناراحتي فاطمه را به من داد و براي هميشه رفت. يكي، دو روز بعد قطعنامه پذيرفته شد. اما تنها چند روز بعد دوباره جبهه‌ها به هم ريخت. مادر مرتضي كه از اوضاع وخيم جبهه‌ها نگران شده بود، از پدر‌شوهرم خواست به انديمشك برود و سراغي از او بگيرد. همان وقت خواب ديدم مرتضي برگشته و به من گفت به آقا (پدرش) بگو نرود. از خواب كه بيدار شدم همين را به پدرشوهرم گفتم اما او رفت و درست ظهر روزي كه به دوكوهه رسيده بود، مرتضي چند ساعت قبلش به شهادت رسيده بود. گاهي به خدا مي‌گفتم چرا او بايد در آخرين روزهاي جنگ شهيد مي‌شد. آن هم بعد از پذيرش قطعنامه. اما وقتي وصيتنامه‌اش را كه يك هفته قبل شهادت نوشته بود مي‌خوانم، مي‌فهمم كه او لايق شهادت بود و بايد به آن مي‌رسيد. مرتضي در بخشي از وصيتنامه‌اش نوشته بود: «سوختن دور شمع ولايت را تكرار كنيد.»

آشنايي‌تان با شهيد خانجاني از كجا رقم خورد؟
سال 64 من و شهيدخانجاني هر دو در اطلاعات عمليات لشكر27 و در منطقه قصر شيرين بوديم. همانجا رابطه دوستانه‌اي بين ما برقرار شد و وقتي كه من فرمانده يك گروهان از گردان كميل شدم، شهيد خانجاني نيز به گروهانم آمد و نيروي آزاد شد. همان ايام عمليات كربلاي‌يك انجام گرفت و مرتضي طي عمليات مجروح شد. در فاصله‌اي كه او از جبهه خارج شده بود، آقاي شاهسون فرمانده گردان كميل رفت و جاي ايشان آقاي درويش فرمانده شد. من كه تا آن موقع علاوه بر فرماندهي يك گروهان، معاون دوم گردان نيز بودم، معاون اولي را بر عهده گرفتم. خانجاني كه برگشت، معاون دوم گردان شد و باز در كنار هم بوديم. در عمليات كربلاي5 بار ديگر مرتضي مجروح شد و بعد از عمليات كربلاي8 كه برگشت من از گردان كميل رفته بودم. بنابراين ايشان معاون اول گردان كميل شد. اواخر سال 66 هم كه آقاي درويش از گردان كميل رفت، شهيد خانجاني فرمانده گردان كميل شد. مدتي بعد من دوباره به گردان برگشتم و معاون ايشان شدم.


پس شما هم به عنوان مسئول شهيد خانجاني بوديد و هم به عنوان نيروي ايشان، چه تفاوتي بين خانجاني مسئول و نيرو وجود داشت؟
هيچ تفاوتي نداشت. اصلاً آن موقع بحث سر مسئوليت داشتن و نداشتن نبود. شهيد خانجاني انساني ولايتمدار و تكليف‌گرا  بود كه هركاري از دستش برمي‌آمد انجام مي‌داد. مثلاً در كربلاي يك كه نيروي آزاد گروهان بود، در شرايط خاص مثل يك فرمانده احساس مسئوليت مي‌كرد و هر كاري از دستش برمي‌آمد انجام مي‌داد. در همين عمليات ما به يك ستون تانك برخورديم كه مقابلمان آرايش گرفته بودند. وقتي كه قرار شد با آنها درگير شويم، من از آر پي‌جي‌زن خواستم سر ستونشان را بزند. گلوله به تانك خورد اما كمانه كرد. شهيد خانجاني سريع آرپي‌جي ديگري برداشت و رفت تا تانك‌را بزند، اما گلوله‌اي به پهلويش خورد و به شدت مجروح شد. مي‌خواهم بگويم ايشان آدمي بود كه از همه چيزش براي اينكه كار جنگ پيش برود مي‌گذشت. منتظر هم نمي‌ماند تا حتماً از او خواسته شود.

به عنوان يك فرمانده (فرمانده گردان كميل) چه ارزيابي از ايشان داريد؟

قدرت تحليل عملياتي شهيد خانجاني در مسائل مختلف واقعاً مثال‌زدني بود. اينطور نبود كه فقط دستوري بگيرد و نقشه‌اي را دنبال كند. اگر با موقعيت پيش‌بيني نشده‌اي روبه‌رو مي‌شديم، ايشان با تجربه و علم نظامي كه داشت، ‌شرايط را تجزيه و تحليل مي‌كرد و با شجاعت و نبوغش، تصميم‌هاي بجايي مي‌گرفت. در كل بايد بگويم كه تجربه و شناخت تاكتيك‌هاي جنگي در كنار شجاعت بالايي كه داشت، از شهيد خانجاني فرمانده‌اي توانمند ساخته بود. رزمنده‌ها هم ايشان را دوست داشتند و مانند خيلي از فرماندهان دوران جنگ، شهيد خانجاني بر قلوب نيروها فرماندهي مي‌كرد.

شهيد خانجاني همه چيزش را وقف جنگ كرده بود. اگر مي‌خواهيم او را بشناسيم بايد از دژهاي شلمچه و كوه‌هاي سر به فلك كشيده غرب بپرسيم كه خانجاني چه كسي بوده است؟ خضوع و خشوع و نمازشب‌هاي حاج مرتضي در چادرها و سنگرها و دعاهاي كميل و زيارت عاشوراي سحرگاهانش، فراموش شدني نيست. روزي را به ياد دارم كه همراه او به معراج شهداي انديمشك رفتيم و او بر سر جنازه شهيد صالحي آنچنان گريه كرد كه متوجه شدم چه سوزي در دل دارد. كمي گذشت تا اينكه نوبت به خود خانجاني رسيد. آخرين شبي كه همراه حاج مرتضي در قرارگاه تاكتيكي پاسگاه زيد بوديم، خوشحال بود كه قرار است عملياتي بشود و مي‌گفت اينجا جايي است كه شهداي عمليات ‌الي بيت‌المقدس و رمضان جنگيده‌اند و ما هم بايد مردانه بجنگيم.
لحظه‌اي كه مي‌خواست به خط مقدم برود، كلتي به كمر بسته و ماسكي به گوشش آويخته بود. لباس‌ها و ظاهرش چنان مرتب بود كه گويي قصد رفتن به ميهماني دارد. او به همراه يك گروهان رأس ساعت 3:30 بامداد از قرارگاه به خط مقدم رفت. با بي‌سيم در ارتباط بوديم. وقتي صداي تكبير شهيد خانجاني در ميان بسيجي‌ها به گوش مي‌رسيد، حواسم بود كه از ميان آن شلوغي حتماً صداي او را بشنوم. چون مطمئن بودم كه مرتضي شهيد خواهد شد. بالاخره صداي تكبيرش نيامد و فهميدم كه او به آنچه عمري در آرزويش بود رسيده است. شهيد خانجاني بعد از خواندن نماز صبح براي دفع پاتك دشمن از سنگر بيرون مي‌‌رود كه گلوله توپي كنارش مي‌خورد و به لقاء‌الله مي‌پيوندد.

***
وصيتنامه سردار شهيد مرتضي خانجاني
بسم الله الرحمن الرحيم
هم اكنون كه اين قلم سياه را به دست گرفته و بر روي برگه سفيد بي‌آب و رنگ مي‌نويسم. شب چهارشنبه 28/4/67 است. عددهاي نگاشته شده در تاريخ گوياي شرايط سخت اين برهه براي هر خواننده اين نوشتار مي‌باشد. غم و اندوه هجر ياران، مظلوميت حزب‌الله و امام، سقوط افكار چندين و چند ساله بچه بسيجيان نشسته بر بال ملائك، آن عارفان الهي و سالكان طريقت و عشق، همه و همه دردهاي بي‌درمان ساعت‌ها و روزهاي تلخ ترك جبهه است كه در واقع بايد گفت روزهاي سخت بدرود گفتن ارزش‌هاي نهفته در جبهه است.
در اين حال و هوا مبادرت به نوشتن وصيتنامه نمودم. كاري كه چندين سال در جنگ بودم اما هربار كه خواستم وصيتنامه بنويسم اراده‌ام ياري ننمود. احساس مي‌كنم هنوز امكان وصول به شهادت ممكن است. در اين لحظات با تمام وجود از خداوند طلب شهادت دارم، چراكه به خداوندي خدا ديگر تاب و تحمل فراق را ندارم. مرا توان زيستن در اين دنياي زشت نمي‌باشد. خدايا به آن بدن‌هاي قطعه قطعه شده و عشق‌آلود حسين و ديگر شهدا قسم مي‌دهم تو را نگذار شاهد نامردي‌ها و خيانت‌ها باشم.
پروردگارا چندين سال به عشق وصال لقاي تو در مصاف با دشمن مي‌باشم و بدن خود را آماج تيرهاي كينه آلود دشمنان خدا قرار داده‌ام تا شايد روزي خود را در جوار رسول الله(ص) و ائمه اطهار(ع) ببينم. محبوبا اگر مرا از اين فيض عظيم محروم گرداني، چگونه به عدالت شك نكنم. خدايا گفته‌هايم نزديك به كفر گشته اما تو ميداني و خود مي‌دانم كه جز تو را طلب نمي‌‌كنم.  دوستان و رفقا،‌اي عزيزان همسنگر كه اين وصيتنامه را قرائت مي‌كنيد. شما را توصيه مي‌نمايم به حمايت و پيروي از پيرجماران. او را دريابيد و نگذاريد تاريخ تكرار شود. چاره‌اي نيست اگر عده‌اي سست اراده بي‌صفت، آن نامردان خوشگذران كه اگر مي‌دانستم نوشته‌هايم به دستشان مي‌رسد يا در آنها اثري مي‌گذارد، فريادهايي به بلندي غرش آسمان برايشان داشتم، اجبارا گوشه‌اي از تاريخ نكبت‌بار را تحميل كردند و با كوتاهي و با عدم تبعيت زمينه‌هاي پذيرش صلح را باعث شدند. اما شما ‌اي عزيزان هوشيار باشيد و صحنه‌هاي سوختن به دور ولايت را تكرار كنيد و بدانيد اگر براي خدا جنگيده‌ايم هم اكنون نيز بايد براي خدا تحمل كنيم و پيرو پيرجماران شويم و بدانيم اگر به آن نتيجه مطلوب در جنگ نرسيديم، نبايد از حفظ انقلاب غافل باشيم و خداي نكرده راه پيموده چند ساله انقلاب را به يكباره برگرديم و موجبات دفن اسلام را فراهم آوريم.
غیر قابل انتشار: ۰
در انتظار بررسی: ۰
انتشار یافته: ۱
میرزا
|
Iran, Islamic Republic of
|
۰۹:۰۸ - ۱۳۹۴/۰۵/۱۶
0
0
وصيتنامه سردار شهيد مرتضي خانجاني
بسم الله الرحمن الرحيم
هم اكنون كه اين قلم سياه را به دست گرفته و بر روي برگه سفيد بي‌آب و رنگ مي‌نويسم. شب چهارشنبه 28/4/67 است. عددهاي نگاشته شده در تاريخ گوياي شرايط سخت اين برهه براي هر خواننده اين نوشتار مي‌باشد. غم و اندوه هجر ياران، مظلوميت حزب‌الله و امام، سقوط افكار چندين و چند ساله بچه بسيجيان نشسته بر بال ملائك، آن عارفان الهي و سالكان طريقت و عشق، همه و همه دردهاي بي‌درمان ساعت‌ها و روزهاي تلخ ترك جبهه است كه در واقع بايد گفت روزهاي سخت بدرود گفتن ارزش‌هاي نهفته در جبهه است.
آری ؛ شهید مرتضی خانجانی چه درست و گویا نگاشت . و امروز بعد از گذشت سالها از نگاشتن متن وصیتنامه این شهید ، شاهد مظلومیت حزب الله و امام و............. هستیم .
امید که شهدا نگاهی به ما داشته باشند .
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار