در ادامه گفتوگويمان، كريم حرمتي يكي از همرزمان شهيد در دوران دفاع مقدس ميگويد: «حاجعباس فردي بسيار دوستداشتني بود. مؤمن و دلسوز انقلاب. رزمندهاي كه جانش را براي ولايت فقيه ميداد. آنقدر با رزمندهها و همرزمان با محبت برخورد ميكرد كه همه فكر ميكرديم تنها دوست صميمي شهيد ما هستيم. با هر كداممان رفاقت خاصي داشت.»
اين همرزم شهيد ميافزايد: «در دهه اول ماه مبارك رمضان خواب ايشان را ديدم. در منطقه عملياتي جنگ تحميلي بوديم. شب قبل از عمليات بود. با همان حال وهواي هميشگي خودش. بوي اسپند و جنبوجوش رزمندهها، زمزمه دعاي توسل و... داشتيم براي عمليات آماده ميشديم كه تويوتايي به ما نزديك شد. ميخواست مسيري را برود كه نميشناخت. از ما كمك خواست. حاجعباس رفت تا همراهياش كند. در حال سوار شدن به خودرو بود كه خطاب به ما با صداي بلند گفت: به خانوادهام بگوييد كه زياد غصه نخورند. چند روزي گذشت و من دلتنگ يار و همرزمم بودم كه دوباره خوابش را ديدم. در مسجدي نشسته بوديم خانواده حاجعباس هم بودند. حاجعباس رو به من كرد و گفت: ميان وسايلم مقداري پول باقي مانده است. از آن پول زيارت عاشورايي برگزار كنيد. من به ديدار خانوادهاش رفتم و موضوع را با آنها درميان گذاشتم، طبق گفته شهيد ميان ساكش مقداري پول پيدا كرديم. قرار شد خانواده طبق فرموده شهيد با آن پول زيارت عاشورايي برگزار كنند.»
در ادامه باز اين فرزند شهيد است كه از افتخارات پدر ميگويد: «حاجعباس 16نوع مربيگري در زمينههاي رزمي و ورزشي داشت. از غواصي گرفته تا غريق نجات، پاراگلايدر، جودو و... در نهايت در لشكر 31 عاشورا مسئول تربيتبدني شده بود. با وجود همه اين افتخارات، حاجعباس مرد خانوادهاي چهار نفره با همه دلسوزيها و مهربانيهايش نيز بود، همسر و سه فرزند حاجعباس، اين روزها دلتنگ پدر هستند. آري! پدر آنچه در دوران دفاع مقدس آموخته بود در زندگي جهادگونه خود عملي كرده بود.
امير عبدالهي از اولين زمزمههاي رفتن پدر به جمع مدافعان حرم نيز ميگويد: ماه مبارك رمضان سال 93 بود. آن روزها كه دشمنان آلالله قصد تجاوز بر حريم اهلبيت به سرشان زده بود و تهديد به جسارت به حرم بيبي ميكردند، پدرم ديگر تاب ماندن نداشت و راهي شد. به عنوان نيروي داوطلب رفت تا در مصاف با كفر بايستد تا از ميان سالها روضه خواندن بر سفره حضرت زينب (س) كه ارادتي ويژه به ايشان داشت، اجرش را بگيرد و عباسگونه دلاوري كند. رفت تا بگويد كلنا عباسك يا زينب...
پدر پيش از رفتن از رسالت و مسئوليتي كه بر دوش داشت برايمان گفت. از جبهه مقاومت اسلامي، از اهتزاز پرچم اسلام، از مظلوميت و خدمت به مسلمانان. ما هم كه سر سفره با كرامت اهل بيت بزرگ شده بوديم همه حرفهايش را ميفهميديم. ماه مبارك رمضان ابتدا راهي عراق شد تا به تكليفش عمل كند. يك ماه محافظت از حرم امام حسين(ع) را برعهده داشت. پدر سعادت داشت همه 14 معصوم(ع) را زيارت كند. فقط به سوريه نرفته بود. بعد از يك ماه كه برگشت، براي تحقق آرمانهاي جبهه مقاومت اسلامي به عنوان نيروي داوطلب خودش را به سوريه رساند.»
در اثناي صحبتهاي امير عبدالهي فرزند شهيد، صميميت، رفاقت، دوستي و پيوند برادري را ميتوان از ميان خاطرات تلخ و شيرين روزهاي در كنار پدر بودن، حس كرد. روزهايي كه در كنار بابا بزرگ شد، رشد يافت و صميميترين رفيقش حاجعباس عبدالهي شد. امير ادامه ميدهد: «من و پدر دو تا انگشتر شبيه هم داشتيم، قبل از رفتن به سوريه انگشترهايمان را با هم عوض كرديم. در آخرين ديدارمان من و بابا نيم ساعتي با هم خلوت كرديم و به قولي صحبتهاي مردانهاي با هم داشتيم. پدر از من خواست حرفهايش تا زمان شهادت بينمان بماند. بعد از پدربزرگم هم خداحافظي و طلب حلاليت كرد، گويي ميدانست، آخرين لحظات بودنش را در كنار ما ميگذراند. پدرم اصلاً اهل غيبتكردن از كسي نبود. اگر در جمعي هم حضور داشت و اين اتفاق ميافتاد خيلي سريع بحث را عوض ميكرد.»
به تلخترين لحظه همكلاميمان كه ميرسيم، بغض به رفيق 22 ساله حاجعباس امان نميدهد و بيدرنگ خاطرات ريز و درشت و بازيهاي كودكانه و همراهيهايش با پدر را مرور ميكند. امير عبدالهي تنها فرزند پسر حاجعباس در خصوص چگونگي شنيدن خبر شهادت پدرش ميگويد: «خبر شهادت حاجعباس را در يكي از رسانهها خواندم. اما توجهي نكردم. فكر كردم اشتباه شده است. اصلش شايد نميخواستم باور كنم كه بابا رفته. بعد دوستان بابا به بهانههاي مختلف تماس ميگرفتند. روز بعد همهمان در خانه مادربزرگ جمع شده بوديم كه يكي از دوستان پدر، با داييام تماس گرفت و گفت كه حاجعباس شهيد شده. در نهايت همه ايثار و دلدادگي پدر به اهلبيت(ع) و خصوصاً حضرت زينب(س) نتيجه داد و او به آرزوي شهادتش رسيد. ذكر قنوت نيمههاي شب پدرم اللهم ارزقنا توفيق شهادت بود.»
فرزند شهيد تصريح ميكند: «شهيد حاجعباس عبدالهي روز پنجشنبه ٢٣ بهمن ٩٣ در درگيري با تروريستها و تكفيريها در منطقه «كفر نساج» واقع در شمال غرب درعا از استانهاي جنوبي سوريه آسماني شد. برخي براي شهادت بابا به من و خانوادهام تسليت ميگفتند اما من دوست نداشتم، زيرا شهادت انسان را به امامزمان(عج) نزديكتر ميكند و اين جاي بسي تبريك و شعف دارد.»
بعد از شهادت حاجعباس، تصاويري از او در فضاي مجازي منتشر ميشود كه نشان ميدهد پيكر او به دست گروههاي تروريستي افتاده است. فرزند شهيد در اين رابطه ميگويد: «براي انجام يك كار دانشگاهي به دانشگاه رفتم كه در آنجا يكي از دوستانم فيلمي را كه تروريستها از پيكر پدرم منتشر كرده بودند به من نشان داد. بابا را روي زمين انداخته بودند و چند نفر از داعشيها بالاي سرش صحبت ميكردند. وقتي حرفهايشان را ترجمه كرديم متوجه شديم كه ميگويند: اين يك سردار ايراني است كه ميخواست ما را بكشد كه ما او را كشتيم. براي همين طبق قوانين اسلامي با او برخورد ميكنيم. با ديدن آن فيلم ديگر شهادت پدرم براي ما محرز شده بود.»
از امير ميپرسيم كه از نحوه شهادت پدر چه ميداند و او در پاسخ ميگويد: «پدر و دوستش شهيد سلطانمرادي هشت ساعت براي بررسي و كسب اطلاعات به منطقه درگيري با داعشيها ميروند و به جمعآوري اطلاعات ميپردازند. در نهايت به مقرشان باز ميگردند و پدر با همان سر و وضع خاكي و خستگي مفرط، گزارش كاملي از منطقه به مسئولان ميدهد. مسئولش گفته بود من يك همچين نيرويي را براي اين منطقه ميخواستم. بعد از كمي استراحت نيروها وارد عمليات ميشوند. قبل از اعزام، پدر آخرين عكس يادگارياش را با دوستان مياندازد. عكسي سه نفري كه به يادگار مانده است.
در آن عمليات پدر و شهيد سلطانمرادي به شهادت ميرسند و دوست ديگرش مجروح ميشود. بابا بعد از مجروحيت دوستش او را به عقب ميآورد و دوباره به جلو ميرود. اما به كمين برميخورد و در بيسيم اعلام ميكند كه من نميتوانم تكان بخورم. اگر حركت كنم مرا ميزنند. اما آن اشقيا پدر را به شهادت ميرسانند و شهيد سلطانمرادي، گزارش شهادت پدر را با بيسيم اينگونه اعلام ميكند: «يا ابوالفضل، حاجعباس را زدند» و اينگونه پيكر پدر به دست تروريستها ميافتد.»
اينجا اوج ايمان فرزند شهيد چنان به ما آرامش ميدهد كه از خاطر ميبريم كه اشقيا چه شكنجههايي بر پيكر چاكچاك حاج عباس وارد كرده بودند. امير عبدالهي در ادامه بيان ميكند:«من براي پدر گريه كردم اما وقتي يادم ميافتاد چه مصيبتي بر حضرت زينب(س) در كربوبلا وارد شد، از خودم خجالت ميكشم، زيرا مصيبت ما در نزد آنچه بر آنها روا شد، هيچ بود. پدر براي دفاع از حرم پيامبر عاشورا سختيها را به جان خريد و در نهايت با آمين خانم حضرت زينب(س) هم به آرزويش رسيد. من و خانوادهام از اينكه بابا به آرزويش رسيده خوشحاليم.»
سال 1384 بود كه پدر، تومور مغزي گرفت. پزشكان احتمال زنده ماندن پدر را 10 درصد عنوان كرده بودند. پدر خيلي ناراحت بود نه اينكه از مرگ هراسي داشته باشد نه! بلكه ميگفت ميخواهم با شهادت از دنيا بروم. اما پدر با بيمارياش مبارزه كرد و شفا گرفت. خدا او را نگهداشت براي شهادت.
سابقه دوستي من با شهيد به دوران دفاع مقدس لشكر 31 عاشورا بازميگردد. خيلي با هم رفيق بوديم. به حق بايد بگويم كه دوران بلوغ حاجعباس در ميان توپ، تانك و گلولههاي ميدان نبرد گذشت. با اينكه سن و سال كمي داشت، اما فوقالعاده نوجوان شجاعي بود. نشان اين شجاعتهايش هم در تلاش و مجاهدتهاي ايشان ديده ميشد. ايشان جانباز جنگ تحميلي هم بودند.
تكتيرانداز ماهري بود. انسان پرتحرك و باجسارتي كه در همه عرصهها حضور فعال داشت. وقتي بيماري تومور مغزي به سراغش آمد، نهتنها روحيهاش را از دست نداد، بلكه محكم ايستاد و با بيمارياش مبارزه كرد. به من گفت: ميترسم با مرگ طبيعي از دنيا بروم. معالجهها هم نتوانست خللي در روحيه شهادتطلبانهاش ايجاد كند. عباس بازنشسته شده بود اما به عنوان يك نيروي داوطلب راهي شد. او خودش را محدود به انقلاب اسلامي ايران نكرده بود و اعتقاد داشت، اسلام فراتر از مرزهاست كه زمان و مكان ندارد. او خود را متعهد ميدانست كه در راه آرمانها و تعهدات امام بزرگوار و شهداي اسلام تا آخرين قطره خونش ايستادگي نمايد. حضور امثال عبدالهيها در منطقه تأثير خودش را داشت. حضور عباس يك روحيه مضاعفي براي رزمندگان بود. مبارزان سوريه او را يك بمب انرژي ميدانستند. توان عباس در ارائه تجربيات دوران دفاع مقدس در روزهاي دفاع از حرمين شريفين فوقالعاده بود. عباس با رخت زيباي شهادت از اين دنيا به سوي ساير رفقاي شهيدش پر كشيد. من فكر ميكنم بزرگترين افتخار براي عباس اين بود كه خداوند مزد جهاد در راه اسلام عباس را داد. آن هم به دست شقيترين انسانهاي روي زمين. شهادت عباس زيباتر هم شد، چراكه خداوند روزي ما نكرد تا پيكر مطهر شهيد را زيارت كنيم. او چون فرماندهاش گمنام ماند. بايد به روحيه فوقالعاده همسر گرانقدر و خانواده ايشان درباره بازگشت پيكر شهيد اشاره كنم كه گفتند ما چيزي كه در راه خدا داديم پس نميگيرم. اگر قرار است پيكر پدر ما به قيمت آزادي تروريستي باشد، ما راضي نيستيم. عباس الگوي ارزشمندي است براي كساني كه ميخواهند در اين مسير حركت كنند. در يك كلمه يك رزمنده واقعي بود. دنياي استكبار و ايادي آنها و گروههاي تكفيري، تنها به نيت فتح يك كشور يا شهر نيامدهاند، آنها بنا دارند ريشه اسلام انقلابي، ريشه تفكر ناب محمدي، و اهل بيت را بزنند.
حاجعباس عبدالهي اهل شهر مرند در آذربايجان شرقي بود. من چندين سال است كه با شهيد بزرگوار آشنا هستم. اولين آشنايي ما هم در گردان تكاور لشكر 31 عاشورا بوده است. ايشان از فرماندهان فعال و كمنظير اين گردان بودند. روحيه صميمي و روابط عمومي قوي ايشان باعث ميشد هر ناشناسي با يك ساعت مصاحبت به دوست صميمياش تبديل شود.
ايشان مصداق بارز اشداء علي الكفار و رحماء بينهم بودند، مهربان و صميمي، بيريا و مخلص، تلاشگر و خستگيناپذير، مؤمن و با تقوا، شجاع و نترس، غم و غصه در دل ولي چهرهاي بشاش و خندهاي دائمي، وفادار و ولايي و خلاصه همه خصوصيات بارز و فضيله در ايشان جمع بود، عباس را همه دوست داشتند و حقيقتاً همه در شهادتش گريستند. همه مردان خداجو اينگونه هستند، آنهايي كه با خدا معامله ميكنند و كارهايشان رنگ خدايي دارد، به غير خدا، به چيز ديگري فكر نميكنند، ارزش و منزلت را در خدا ميبينند نه در عناوين و مقامات اعتباري دنيوي، فلذا به جرئت ميتوان گفت كه عباس مخلصترين سرباز خدا بود و گمنام جنگيد و گمنام هم شهيد شد.
عباس با وجودي كه بازنشسته شده بود لكن احساس مسئوليت ميكرد. حضور در كاروانهاي راهيان نور و انجام كار زميني، آموزش دادن بچههاي بسيجي، مداحي و نوحهخواني براي اهلبيت، سركشي به جانبازان و خانواده شهدا انس و الفت با مستمندان و دستگيري از آنان و ديگر كارهاي خير از فعاليتهاي روزمره عباس بود. هميشه آرزوي شهادت در سرداشت از همه ميخواست برايش دعا كنيم به آرزويش برسد. او با تأسي به مولايش لبيك گفت و جان خويش را فداي ولايت و ارزشهاي انقلاب اسلامي نمود و هرگز در اين راه خسته نشد. عباس طعم جهاد، طعم جانبازي، طعم اسارت و طعم بينام و نشان بودن را مانند مادرش فاطمه زهرا (س) كشيد.
روحش شاد وراهش ادامه دارد تا نابودی دشمنان اسلام وقرآن .
کلنا عباسک یا زینب
راهت ادامه دارد اي شهيد -خداوند اختلاس گران وخيانت كنندگان به ملت را نابود سازد
خیلی شرمنده ایم.در عالم قدس الهی ما را هم یاد کنید
روحش شاد راهش پر رهرو باد انشاالله
منم توفیق داشتم چند سال توی اردوی راهیان نور با این شهید بزرگوار همسفر شوم
روحش شادایران وایرانی به وجوداین شهداوخانواده عزیزوغیورشان افتخار میکند
روحش شاد وبا حضرت عباس (ع)محشور شود انشاالله