کد خبر: 722878
تاریخ انتشار: ۲۴ خرداد ۱۳۹۴ - ۱۵:۰۶
نگاهي به نقش تأثيرگذار سيد علي‌اكبر ابوترابي‌فرد در دوران آزادگي و پس از آن در گفت‌وگوي «جوان» با يكي از همرزمانش
ابر فياض، سيد آزادگان، پدري مهربان، پناهگاه اسيران و. . . صفاتي و القابي است كه رزمندگان و آزادگان، سيد علي‌اكبر ابوترابي‌فرد را با آنها مي‌شناسند.
احمد محمدتبريزي

 مردي بزرگ كه هر كس افتخار آشنايي و هم‌نشيني با او را داشت، سبك زندگي و نوع نگاهش به انسان‌ها تغيير مي‌كرد. 12 خرداد سالروز تصادف دردناك و رحلت مظلومانه حاج‌آقا ابوترابي است كه براي آشنايي با ابعاد شخصيتي اين روحاني آزاده با حاج عبدالمجيد رحمانيان از آزادگان و نويسندگان دفاع مقدس گفت‌وگويي انجام داديم. رحمانيان در مصاحبه پيش‌رو به نقش و منش سيد آزادگان در دوران اسارت و پس از آزادي مي‌پردازد كه در ادامه مي‌خوانيم.

براي شروع كمي از دوران رزمندگي و حضورتان در جبهه بگوييد.

اولين بار در آذر 1359 به عنوان عكاس از طرف جهاد تلويزيون به جبهه رفتم. در فروردين 1360 به سپاهيان اسلام پيوستم و در ذوالفقاريه آبادان حضور يافتم. بار دوم در خرداد 1360 به سپاه آبادان رفتم. بار سوم براي عمليات مطلع فجر به غرب كشور و گيلانغرب رفتم و از پاييز تا اواخر بهمن در غرب كشور بودم. آن زمان انقلاب فرهنگي شده بود و از شهر جهرم دو نفر براي ورود به دانشگاه مي‌خواستند كه من يكي از آن دو نفر بودم. آن زمان هر شهر سهميه‌اي براي ورود به دانشگاه داشت. يك ماه دانشگاه تربيت معلم باز بود كه من به آن رفتم. يك ماه بيشتر به دانشگاه نرفتم و از همان‌جا براي عمليات فتح‌المبين عازم شدم. دوم فروردين 1361 در عملياتي شركت كردم كه فرمانده‌مان حاج علي فضلي بود. بعد از فتح‌المبين براي عمليات بيت‌المقدس هم در جبهه بودم كه در شب دوم عمليات در 11 ارديبهشت در فكه در حاليكه 20 كيلومتر از نيروهاي خودي دور شده بودم و پايم مجروح شده بود و بسيار تشنه بودم در محاصره دشمن قرار گرفتم.

هنگام محاصره چند نفر بوديد؟

چهار يا پنج نفر از تيپ المهدي بوديم كه اسير شديم. يكي از دوستان در فكه به شهادت رسيد و چند نفر هم از تيپ همجوارمان اسير شدند. ما را در العماره نگه داشتند و بعد به وزارت دفاع بردند و بعد ما را در اردوگاه‌هاي موصل گرداندند. 100 ماه اسير بودم كه 1040 روز شد و در اين زمان 11 بازداشتگاه را گشتم. در اين ميان در چند اردوگاه با حاج‌آقاي ابوترابي يكجا بودم و افتخار آشنايي با ايشان را پيدا كردم.

از سه سالي كه در اردوگاه تكريت بودم دو سالش را در كنار حاج‌آقا بودم. ايشان در اين اردوگاه 84 سخنراني مخفيانه داشت كه من در كتاب «منشور پاكي و خدمتگزاري» همه پيام‌ها و سخنراني‌هايشان در اردوگاه‌هاي عراق را آورده‌ام. مطالبي نوشته شده و موجود است و ما معتقديم 90 درصد سخنراني‌ها نوشته شده است.

كساني مسئول نوشتن سخنراني‌ها و پيام‌هاي حاج‌آقا بودند؟

در اردوگاه هم كاغذ و هم قلم ممنوع بود. ولي ما به هر طريقي بود كاغذ و قلم را تهيه مي‌كرديم و تندنويساني داشتيم كه بدون جا انداختن يك «واو» سخنان ايشان را مي‌نوشتند. حاج آقا هم با تأني صحبت مي‌كرد و به خوبي مي‌شد از سخنانشان يادداشت برداشت.

چه مسائلي ايشان را از ديگر آزادگان متمايز كرده بود؟

برايم يك آدم جديدي بود كه تا به حال مانند او را نديده بودم. خانواده من خانوده‌اي بزرگ و سرشناس هستند. آيت‌الله سيد عبدالله لاري رهبر مشروطه‌خواهان جنوب بوده و بسيار انسان مشهور و محترمي در جنوب است. با اين حال كه چنين كساني در خانواده‌ام بودند اما باز ايشان يك آدم ديگر بود. همه رفتار و حركاتش با ديگران فرق مي‌كرد. زماني كه من ايشان را زيارت كردم 40 سال سن داشت. غذا خوردنش با تأني بود و با آرامشي كه داشت حرف‌هايي مي‌زد كه از جنس ديگري بود. زماني كه من با ايشان دست دادم دستم را آرام فشار داد، در دستش نگه داشت و من احساس مي‌كردم حاج‌آقا يك پناهگاه بسيار مستحكم براي همه آزادگان است. با لبخند و تبسم خاصي برخورد كرد و انگار اسارت برايش الكي بود. به نظرم يك مأموريت الهي داشت كه خداوند به عهده‌اش گذاشته بود كه بيايد و خيلي‌ها را هدايت كند. ديدمان را نسبت به زندگي عوض كرد. ما بسيجي بدون ترمز بوديم و از چيزي ترس نداشتيم. همه به عشق شهادت وارد جبهه شده بوديم از چيزي نمي‌ترسيديم. ولي وقتي حاج‌آقا را ديديم متوجه شديم انسان بايد يك جاهايي دندان روي جگر بگذارد، كتك بخورد و فرياد نزند.

وجود چنين شخصيتي در كنار آزادگان چقدر دوران اسارت را برايتان مطلوب و راحت مي‌كرد؟

حاج‌آقا ابوترابي نه پول داشت به كسي بدهد نه پست داشت و نه هيچ چيز دنيايي ديگري. از اينكه كنارشان بودم لذت مي‌بردم و بعضي اوقات به بهانه‌هاي مختلف كنارشان مي‌رفتم. سرشان هميشه شلوغ بود و همه دوست داشتند كنارشان باشند. بچه‌ها مسائل امنيتي را هم در نظر مي‌گرفتند و نمي‌گذاشتند همه دور حاج‌آقا جمع شوند و تك تك پيشش مي‌رفتند. ايشان به عنوان يك رجال ديني بسيار شناخته شده بود.

از همان اولين ماه‌ها شخصيت ايشان براي همه عيان و مشخص شد؟

كمتر از يك سال همه به اين شناخت رسيدند. داستان زندگي‌اش را برايمان گفت كه مي‌خواستند اعدامش كنند و 24 ساعت به او فرصت مي‌دهند و در آخر شماره سه را نمي‌گويند و اعدام نمي‌شود. حاج‌آقا ابوترابي به همه زياد اميد مي‌داد. چنين روحيه‌اي داشت. ايراني‌ها برايش فرقي نمي‌كردند. ما آنجا سني و مسيحي هم داشتيم كه بدون هيچ تبعيضي با آنها برخورد مي‌كرد. خدمتش به همه يكسان بود و به هيچ عنوان فرق نمي‌گذاشت. در اردوگاه كساني بودند كه رزمنده نبودند و اشتباهي به عنوان يك شخصي اسير شده بودند و انگيزه‌اي براي مقاومت و اسارت نداشتند. طوري آنها را پرورش مي‌داد كه ازشان يك رزمنده بسيجي مي‌ساخت.

نقشي پدرانه براي همه رزمندگان ايفا مي‌كرد؟

پدري به تمام معنا مهربان بود. برخي سنشان از حاج‌آقا بيشتر بود و چنان آنها را از لحاظ اخلاقي تحت سيطره خودش مي‌گرفت كه برايمان عجيب بود. حاجي قبلاً در سال 49 سابقه زندان رفتن داشت و آن زمان هم چنين روحيه‌اي داشت. من با زنداني‌هاي آن سال كه صحبت كردم مي‌گويند وقتي حاجي آمد ما را هم عوض كرد، كمونيست‌ها را جذب كرد. انساني داراي ابعاد مختلف بود. در عبادت هيچ كس به گردش نمي‌رسيد. بعضي از شب‌ها سحر كه بيدار مي‌شدم مي‌ديدم حاجي از شب تا سحر در حالت سجده بود. يك بار به ايشان گفتم حاج‌آقا برايتان سخت نيست؟ پاي آدم در حالت سجده اذيت مي‌شود و ايشان مي‌گفت كه اگر مي‌خواهم بخوابم بگذار همين‌طور خوابم ببرد. اين عبادتش بود. بيشتر روزهاي اسارت هم روزه بود. مي‌توانم بگويم همه اسارتش روزه بود مگر اينكه كسي دعوتش مي‌كرد. در ورزش در همه رشته‌هاي ورزشي كاركشته بود. زماني ميز پينگ‌پنگ برايمان آوردند و در مسابقاتي كه برگزار كرديم اول شد. آنجا كسي داشتيم كه در استانش اول شده بود ولي حاجي شكستش داد. خودش مي‌گفت در شنا و شيرجه مدرك دارد. گاهي برايمان كارهاي ژيمناست‌ها را انجام مي‌داد و برايمان پشتك وارو مي‌زد. فوتبال و واليبال را به خوبي بازي مي‌كرد. ورزش باستاني را هم به خوبي بلد بود. بعد از اسارت جزو تيم كوهنوردي شد و در تمامي رشته‌ها كاركشته بود. در دو هم مهارت خاصي داشت. در كنار تمام اين كارها هيچ‌گاه متانت و هيبتش از دست نمي‌رفت. در كنار مهرباني و عطوفتش هيبت خاصي داشت. بسيار كم حرف مي‌زد. هميشه متبسم بود. پس از آزادي سه راهپيمايي بزرگ داشت. يك راهپيمايي از حرم امام خميني به حرم امام رضا بود، يك راهپيمايي سه روزه از حرم امام به حرم حضرت معصومه(س) و يك راهپيمايي هم از تنگه مرصاد تا مرز خسروي كه كمترين مسير بود و در آنجا دعاي عرفه مي‌خواندند. سال آخر 350 هزار نفر آنجا تجمع كردند. هلي‌كوپترهاي عراقي فكر مي‌كردند مي‌خواهند حمله كنند. سه ساعت روي آسفالت داغ در مرز خسروي در سجده بود و گريه مي‌كرد. در يكي از راهپيمايي‌هاي حرم امام تا حرم حضرت معصومه(س) شروع به دويدن كرد. چند تا از بچه‌هاي دونده هم شروع به دويدن كردند. بعداً از آن دونده‌ها پرسيدم چقدر دويديد؟ گفتند 25 كيلومتر رفتيم و افتاديم. حاج آقا امين‌زاده راننده حاجي مي‌گفت حاج‌آقا 10 كيلومتر بعد از آنها دويد كه حاج‌آقا را گرفتم. همينطور با زبان روزه در حال رفتن بود. نمي‌دانم اين قدرت از كجا مي‌آمد. در يك قالب كوچكي اميرالمؤمنين زنده شده بود.

واكنش عراقي‌ها نسبت به حضور و رفتار حاج‌آقا ابوترابي چه بود؟

بستگي به فرمانده اردوگاه داشت. گاهي حاج‌آقا را پشت سر هم به بغداد مي‌بردند و در هر اردوگاهي كه جا مي‌افتاد سريع جايش را عوض مي‌كردند. اواسط اسارت فهميده بودند هر اردوگاهي كه مي‌خواهد شورش بشود ايشان را كه ببرند اردوگاه آرام مي‌شود. هدفش اين بود كه جسم و روح اسرا سالم برگردد. ايشان معتقد نبود ما فقط از نظر روحي سالم بمانيم مي‌گفت ما بايد از نظر جسمي هم سالم به ايران برگرديم.

اين منش و مشي رفتاري‌شان مخالف هم داشت؟

بله! خيلي‌ها اين تفكر و منش را نمي‌پسنديدند. تا جايي كه اصول زيرپا گذاشته نمي‌شد با عراقي‌ها راه مي‌آمد تا از بار شكنجه كم شود. اتفاقاً من ازشان پرسيدم چرا با عراقي‌ها قدم مي‌زنيد؟ اين برايتان خوب نيست. ايشان گفت سال 49 كه در زندان بودم آيت‌الله رباني شيرازي با ساواكي‌ها خوش‌‌ و بش مي‌كرد كه بار شكنجه از سر زندانيان كم شود و من از ايشان ياد گرفته‌ام. مي‌گفت اين رزمندگان در راه سيد‌الشهدا قدم گذاشته‌اند و بايد سالم بمانند. دشمن از خدا مي‌خواهد كه شما مرگ بر صدام بگوييد تا به شما آسيب برساند. همينطور هم شد. در سوم مرداد 1361 «الموت صدام» ما بلند شد كه در اردوگاه موصل آب را به رويمان بستند و دو نفر از آزادگان شهيد شدند. حاج‌آقا گفت تا من را از اردوگاه به بغداد بردند چرا چنين كاري انجام داديد؟ جواب اين خون‌ها را چه كسي خواهد داد. از الموت صدامتان چه نتيجه‌اي گرفتيد؟ صدايتان به كجا رسيد؟ تفكرشان خيلي عميق بود. وقتي حاج‌آقا سال 79 از دنيا رفت آندرياس ويكه معاون صليب سرخ جهاني گفت كه افكار ابوترابي ناشناخته بود و افكار و رفتارش براي صلح جهاني مفيد بود. يك شب دو درجه‌دار عراقي با هم دعوايشان شد و همديگر را خونين كردند. ما خوشحال بوديم و حاج‌آقا تا صبح ناراحت بود. از ناراحتي حاج‌آقا متعجب بوديم. صبح كه سوت آمار را زدند و قبل از اينكه فرمانده بيايد با سرعت به اتاق سربازان عراقي در در اردواگاه رفت و هر دو را آشتي داد تا مبادا كسي پيش فرمانده‌شان شكايت ببرد. گفتيم حاج‌آقا جريان چيست؟ گفت اينها بدبختند و فرمانده اينها را مي‌برد، كتك مي‌زند و تنبيه مي‌كند و اين خدمت من هيچگاه از ذهنشان پاك نمي‌شود. همينطور هم بود. وقتي ايشان را مي‌خواستند از اردوگاه تكريت ببرند با چشم خودم ديدم دم در اردوگاه حاج‌آقا كه دستش را براي تيمم روي زمين گذاشت و خاك را به صورتش كشيد سرباز عراقي آمد و حاج ‌آقا را در بغل گرفت و شروع به گريه كرد. اين تأثير رفتار حاج‌آقا ابوترابي روي عراقي‌ها بود كه همه را تحت تأثير خودش قرار مي‌داد. به نظرم در صدور انقلاب حتي براي دشمن بسيار مفيد بود. براي ما خيلي عجيب بود. انگار از آن دنيا آمده بود و خيلي مقاومت داشت.

بعد از اسارت هم همين روحيه و ويژگي‌ها را داشت؟

ايشان از اسارت كه آمد در مجلس چهارم و پنجم نماينده مجلس شد. من مسئول تبليغات حاج‌آقا بودم. هفته اول تبليغات به زيارت حضرت زينب(س) در سوريه رفت و هيچ تبليغي نكرد. وقتي برگشت عكس‌هاي كوچكش كه چاپ كرده بوديم را ديد و گفت اينها ديگر چيست؟ گفت عكس‌هايم را از جلويم برداريد. مجلس كه رفت حقوق مجلس را كه مي‌دادند همان چند روز اول تمام مي‌شد. هر آزاده‌اي كه مشكلي داشت پيش حاج‌ آقا مي‌آمد. مجلس آن زمان به نمايندگان ماشين مي‌داد. يك شب كسي آمد و ديديم پرشيا سوار است و ما كه تعجب كرده بوديم فهميديم ماشين را حاج‌آقا به او داده است. اصلاً در خط پول و ثروت نبود و همچنان كه از دنيا رفت مالك خانه نبود. پسرش مي‌گويد رفتيم خانه‌اي ديديم كه حاجي گفت هر وقت تمام آزادگان صاحب خانه شدند من هم صاحبخانه مي‌شوم. اگر من نبودم آن زمان شما برويد خانه بخريد. ماشين هم نداشت و ماشيني كه با آن تصادف كردند براي آزاده‌اي به نام رضا شاني بود كه خودشان هم پشت فرمان بود. شب و روز پشت فرمان بود. غذايشان يك وعده افطار بود و بيشتر روزها روزه بود. آقاي تقوي از نمايندگان مي‌گفت ما مي‌ديديم در كميسيون كه بحث مي‌كنيم حاج‌آقا از ميوه‌ها نمي‌خورد و فكر مي‌كرديم چون احساس مي‌كند شبهه‌ناك است نمي‌خورد. بعدها فهميديم تمام آن روزها روزه بوده است. بدون توقع چنين روحيه‌اي داشت.

در پايان خاطره‌ ديگري از ايشان داريد؟

در خانه‌ روبه‌روي هيئت آزادگان ميدان فردوسي دختري مسيحي زندگي مي‌كرد. يك شب وقتي حاج‌آقا مي‌خواست به خانه برود دختر ايشان را صدا زد و گفت حاج‌آقا تلفن ما را وصل نمي‌كنند. دختر بعدها به ما گفت آن زمان فكر كرديم مثل افراد ديگر چند سؤال الكي پرسيده و رفته است. حاجي فردا با معاون وزير در رابطه با مشكل آن دختر صحبت مي‌كند. دختر گفت تلفنمان را كه وصل كردند كلي هم به ما احترام گذاشتند. وقتي حاج‌آقا از دنيا رفت ماشين را كه جلوي هيئت مي‌آورند دختر مسيحي سرش را روي ماشين مي‌گذارد و گريه مي‌كند. وقتي به او مي‌گويند مگر حاج‌آقا ابوترابي را مي‌شناسي، دختر مي‌گويد حاج‌آقا پدر روحاني من بود. به همين خاطر مقام معظم رهبري فرمودند تمام رفتارها و خاطرات ايشان را ثبت كنيد. در مبارزه هم با سيدعلي اندرزگو سابقه طولاني داشت كه من مبارزات انقلابشان را از زبان حاج‌آقا در كتاب «خستگي ناپذير» آورده‌ام.

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار