عمليات والفجر 3 با هدف آزادسازي شهر مهران در تاريخ 7/5/1362 اجرا شد. آن زمان من و سيد محمد بطحايي در واحد مهندسي رزمي لشكر 17 علي بن ابيطالب(ع) انجام وظيفه ميكرديم. خط پدافندي ما در حد فاصل روستاي فرخ آباد و ارتفاعات قلاويزان (قلعه ويزان) بود. اين منطقه به طور كلي تپه ماهور بود و واحد مهندسي مأموريت داشت از قلاويزان تا روستاي فرخ آباد را خاكريز احداث كند تا رزمندگان بتوانند در پناه آن با پاتكهاي زرهي دشمن مقابله كنند. حدود 15 روز از شروع عمليات ميگذشت كه مأموريت احداث خاكريز به ما واگذار شد. اما دشمن كه به اهميت اين خاكريز واقف بود، با استفاده از تانك و نيروي پياده، يك محدوده 200 متري را زير آتش شديد گرفته و مانع ميشد.
رفتهرفته حجم آتش عراقيها خصوصاً در روشنايي روز كار را به جايي رساند كه دسترسي نيروهاي ما به خط پدافندي با مشكلات زيادي رو به رو شده بود. شبها هم نيروهاي پيادهشان جلو ميآمدند و به كمك گلولههاي منور منطقه را روشن ميكردند و لودرها و بلدوزرهايي كه ميخواستند كار كنند را هدف قرار ميدادند. يك هفته تمام تلاشمان را كرديم اما با هوشياري دشمن نتوانستيم خاكريز بزنيم. حتي يك روز قرار شد بچههاي هوانيرو با هليكوپتر كبري تانكها را بزنند اما به محض بالا آمدن هليكوپتر، يكي از تانكهاي عراقي هليكوپتر را زد و اين طرح هم به نتيجه نرسيد. اين وضعيت بغرنج باعث شد تا قرارگاه نجف اشرف كه فرماندهي عمليات را به عهده داشت، طي يك جلسه همفكري به راهكاري براي خاتمه دادن اين موضوع برسند. از اين رو حاج احمد فتوحي (جانشين لشكر17) مرا خواست و موضوع جلسه قرارگاه را به من كه آن زمان مسئول عمليات خاكي واحد مهندسي رزمي لشكر بودم و برادر حاج حسن الله دادي كه فرمانده عمليات لشكر بود ابلاغ كرد. ما رفتيم قرارگاه، جلسه كه تشكيل شد شهيد عباس بابايي به ما گفت: «غروب كه شد شما بچههاي بسيجي را زودتر ببريد و سنگرهاي كمين را قبل از آمدن عراقيها تصرف كنيد. همزمان آتش توپخانه هم شما را پشتيباني ميكند. ما هم به وسيله هواپيما تانكهاي دشمن را ميزنيم. بلافاصله يك دستگاه بلدوزر و لودر بايد خاكريز را تمام كنند.»
عصر آن روز من بچههاي واحد مهندسي را نسبت به عمليات شب توجيه كردم و قرار شد خودم با يك دستگاه بلدوزر و شهيد بطحايي هم با يك دستگاه لودر اتصال خاكريز را انجام بدهيم. بعد از توضيحات من سيد به شوخي گفت: «من الان ميرم خط، يكي از پاهام را ميگيرم بالا يه تركش يا تير ميخورم، ميرم عقب، آنوقت خودت تنهايي بايد بري خاكريز را وصل كني» همه خنديديم و بچهها رفتند تا براي شب آماده شوند. دقايقي گذشت يك آمبولانس از جلوي ما رد شد و يكي از بچهها گفت: «آمبولانس را ديدي رفت؟» گفتم: «آره» گفت: «سيد توش بود» بله، سيد به محض جدا شدن از ما تركش خورده بود. بلافاصله دنبال آمبولانس رفتم صالح آباد. بيمارستان صحرايي آنجا بود. ديدم سيد محمد چند تا تركش به دست و پا و صورتش خورده بود. ولي الحمدالله تركشها سطحي بود. بنابراين پس از پانسمان سوارش كردم و برگشتيم مقر لشكر و منتظر مانديم تا آفتاب غروب كند.
بعد ازظهر هوا گرگ و ميش بود كه حاج حسن الله دادي به اتفاق معاونش سيد نظام جلالي دست به كار شدند و سه سنگر دشمن را تصرف كردند. هوا كه تاريك شد عراقيها آمده بودند تا مثل هر روز توي سنگرها مستقر شوند كه بچهها آنها را اسير كرده بودند. حدود 9 يا 11 نفر عراقي را بچهها اسير گرفتند. در همين اوقات هواپيماهاي نيروي هوايي هم وارد عمل شدند و تانكهاي دشمن كه تعدادشان 12 دستگاه بود را زدند. مواضع آنها را با موشك زدند و دو دستگاه از ما مورد اصابت قرار گرفت مابقي مواضع خود را ترك كردند، من و سيد محمد هم مشغول شديم. من با بلدوزر خاكريز ميزدم و سيد با وجود آنكه مجروح بود، با لودر تقويتش ميكرد. خلاصه با كمك خدا و عنايت اهل بيت (ع) و با اين عمليات مشترك موفق شديم خاكريز را وصل كنيم. فرماندهان قرارگاه تصميم داشتند اگر نتوانستيم خط پدافندي را تثبيت كنيم، 700 الي 1200 كيلومتر عقبنشيني كنيم و تازه آن وقت دشمن ميتوانست به ما مسلط هم باشد، اما سيد محمد به رغم مجروحيتي كه داشت تلاش زيادي كرد تا اين كار سريعتر انجام شود و تن مجروح حماسهاي ماندگار خلق كرد.