پسرم اول فروردين سال 38 به دنيا آمد. ما در روستاي سنجان از توابع اراك زندگي ميكرديم. همسرم كشاورز بود و به حلال و حرام خيلي توجه داشت. خانواده مذهبي داشتيم و عليرضا را هم مقيد به امور ديني بار آورديم. بچه باهوش و درسخواني بود. ابتدايي را در همان روستايمان خواند و وقتي به دبيرستان رسيد مجبور شد به اراك برود و آنجا ادامه تحصيل بدهد. ديپلمش را كه گرفت، كمي به پيروزي انقلاب مانده بود. پسرم هم يك انقلابي به تمام معنا بود و بعد از پيروزي انقلاب به عضويت سپاه درآمد.
به عنوان مادر شهيد، دوست داريد فرزندتان را با چه خصوصيتي معرفي كنيد؟
عليرضا متكي به نفس بود و دوست داشت خودش خرج تحصيلش را دربياورد. گفتم براي ادامه تحصيل مجبور شد به اراك برود، بنابراين بايد خرج راه و اقامت و... را ميپرداختيم، اما عليرضا كار ميكرد و خرج تحصيلش را درميآورد. توجه به مسائل ديني هم در طبعش نهادينه شده بود. بيشتر اوقات قرآن و نهجالبلاغه ميخواند و يادم است از آنها مقاله مينوشت. كتابهايي از آيتالله مشكيني، شهيد بهشتي و امام خميني(ره) را مطالعه ميكرد و سعي داشت خودش را از نظر فكري آماده نگه دارد. هميشه به فكر مستضعفين بود. از سنين پايين آيندهنگري داشت. زماني يك مقدار پول پس انداز كرده بود. من آن موقع در بيمارستان بستري بودم. ولي چون يكي از دوستانش نياز مالي داشت و اتفاقاً مادر او هم مريض بود، ترجيح داد پساندازش را به دوستش بدهد تا با آن مادرش را درمان كند.
از چه زماني رخت رزم پوشيد و به جبههها رفت؟ از دوران جبههاش چه ميدانيد؟
پسرم قبل از شروع جنگ، در غائله كردستان حضور داشت. همانطور آنجا بود و ميرفت و ميآمد، تا اينكه صدام به ايران حمله كرد و جنگ تحميلي شروع شد. سال اول جنگ در گيلانغرب بود. دوستانش تعريف ميكنند كه چون عليرضا توان مديريت و فرماندهي بالايي داشت، مسئولان او را فرمانده محور عملياتي بانسيران گيلانغرب كرده بودند. كمي بعد هم به جنوب رفت و در عملياتهاي بزرگ شركت كرد. يكي از همرزمانش ميگفت عليرضا به دعوت شهيد رحيم آنجفي به خوزستان رفت و در عمليات طريقالقدس شركت داشت. پس از آن هم به پادگان آموزشي حمزه سيدالشهداء(ع) رفت و در آنجا به رزمندگان تازه وارد آموزش ميداد. دوباره كه به خوزستان برگشت، در عمليات آزادسازي خرمشهر شهيد شد.
خود شهيد از اتفاقات جبهه يا دوران مجاهدتش چيزي برايتان تعريف ميكرد؟
خاطرهاي داشت كه برايش جالب بود و تعريف ميكرد. عليرضا ميگفت: «يك روز با يكي از دوستانم ميخواستيم اسلحه و نارنجك و يك دستگاه بيسيم براي مبارزان افغاني به زاهدان ببريم، شب در راه زاهدان ضد انقلاب راه را بر ما بستند و ما ماشين را نگه داشتيم. قبل از پياده شدن دستهايمان را بالا گرفتيم. من ديدم كه هم اسلحهها و هم خودمان نابود ميشويم در اين لحظه با پايم ضامن اسلحه را كشيدم و با حركتي خيلي سريع آنها را به گلوله بستم. از آنجا كه خواست خدا بود با اينكه چند گلوله به قنداق تفنگهاي همراهمان خورد، حتي يكي از گلولهها هم به نارنجكها نخورد و بالاخره جان سالم به در برديم.» پسرم بچه شجاعي بود و دوستانش از اين دست خاطرهها زياد از او دارند.
از لحظه شهادت فرزندتان چه شنيدهايد؟
عين روايتي كه يكي از دوستان پسرم برايمان تعريف كرده را نقل ميكنم. همرزمش تعريف ميكند: شب بيستم ارديبهشت سال1361 كه قرار بود مرحله سوم عمليات الي بيتالمقدس اجرا شود، عليرضا كه روز قبلش مشغله زيادي داشت خودش را به گردان امام حسن (ع) ميرساند. منطقهاي كه آنها حضور داشتند پشت نهرعرايض بود. آن زمان پسرم هم فرمانده گروهان بوده و هم جانشين گردان امام حسن(ع). همرزم پسرم تعريف ميكند كه به خاطر مشغله زياد عليرضا دوست داشت در كارها به او كمك كند اما پسرم به خاطر مسئوليتي كه داشت نميتوانست كارش را با كسي تقسيم كند. گويا عليرضا چند روز قبل گفته بود خيلي دوست دارم هنگام شهادت مثل مولايمان حضرت علي (ع) به محض خوردن ضربت بگويم فزت و رب الكعبه. به هر حال آن شب حدود ساعت 10 رمز عمليات اعلام ميشود و رزمندهها به طرف خط دشمن هجوم ميبرند. اما در همين لحظه گلولهاي به گونه راست عليرضا ميخورد و همان جا به شهادت ميرسد. آن هم در عملياتي كه رمز «يا عليبن ابيطالب(ع)» بود. گويا كه او واقعا فزت و رب الكعبه گفت و شهيد شد.
حالا كه بيشتر از 30 سال از شهادت پسرتان ميگذرد، از پس اين همه دوري چه داريد كه به نسل جوان بگوييد؟
عليرضا وقتي شهيد شد 23 سال داشت، جوان بود و پر از آرزو، ولي به خاطر اين كشور و اسلام از خوشيهايش گذشت و به جبهه رفت. خوب است جوانترها بدانند كه شهدا كساني مثل خودشان بودند. جواناني كه لذت جواني زير زبانشان بود اما به تكليفشان عمل كردند. من هم الان نزديك 90 سال دارم. عمرم را كردهام و به زودي به پسرم ملحق ميشوم. دوست دارم بگويم كسي مديون ما نيست، اگر خوب فكر كنيم همگي مديون وجدانمان هستيم و بايد به آن پاسخگو باشيم. انشاءالله كه كسي پيش وجدانش شرمنده نباشد.
فرازي از وصيتنامه شهيد
بسمالله الرحمنالرحيم
من عليرضا ابراهيمي از هنگامي كه از سرچشمه انسانساز «خود آگاهي» بهرهمند شدم و فهميدم كه انسان تنها پديدهاي است كه خليفهالله لقب گرفته، با فرزندان پاكباز جامعه جهت تحقيق اهداف انقلاب همگام گشتم و در مقابل آگاهي و توانم احساس مسئوليت نمودم، بدون اينكه از رنج و زحمت و مصيبتهاي مترتبه آن هراسي داشته باشم. با اين وجود از اينكه قبلاً در اسارت جهل مرتكب گناهاني شدهام از خداوند متعال طلب استغفار مينمايم كه او توبهپذير است و از آنان كه به عللي مستقيم يا غيرمستقيم مورد اذيت من قرار گرفتهاند بخشش ميطلبم، چون حقوق هر انساني از ديدگاه من محترم است مگر ظالمين كه حسابي جداگانه دارند و هدفم و پيامم هم چون تمام شهدا و مظلومين تاريخ نفي هرگونه استعمار، استثمار و استبداد به هر نام و به هر شكل و در سايه تنها مسير هدايت يعني ولايت فقيه كه امروز امام خميني شاخص آن ميباشد. چند كلامي در دل دارم خدمتتان عرض ميكنم. انسان از همان كودكي در برخورد با مسائل در مجموع دوگونه عكسالعمل نشان ميدهد. اگر ضرري متوجهاش باشد يا حاصلي برايش نداشته باشد غمگين است و حرص وجودش را ميخورد، خودخوري اعصاب خردي و در نهايت احتمالاً رواني ميشود. اما اگر برايش مفيد باشد خوشحال بر تحرك مشتاقانه و ادامه و تكرار آن عمل است پس هر مسئله دو نتيجه ميتواند داشته باشد يكي منفي و ديگري مثبت. حالا اگر كسي از تمامي چيزهايي كه ديگران هر صبح و شام به دنبالش هستند و براي يافتنش هزار قسم و آيه دروغ، نيرنگ، فريب، خيانت و جنايت مرتكب ميشوند، چشم بپوشد و از مال و جان بگذرد دردسر و مسئوليت بپذيرد رنجها و زحمات را تحمل كند يا راهي را كه بر حاكميت ظلم، ستم، استعمار و استثمار خط بطان ميكشد تا در جامعهاي بدون تبعيض انسان به دور از فساد، كمبود و جهل رشد كند و عدالت جايگزين ظلم گردد...