سال 59 و زماني كه 15 سال بيشتر نداشتم وارد جبهه شدم و در مناطق جنگي حضور پيدا كردم. هر بار هم كه از جنگ به عقب برميگشتم به مبارزه و شناسايي منافقان مشغول ميشدم.
از ماجرايي كه براي شما طي عمليات فتح المبين رخ داد بگوييد. در اين عمليات چه مسئوليتي داشتيد و چه بر شما گذشت؟
سه ماه قبل از عمليات پيروزمندانه فتحالمبين از پادگان دو كوهه براي حفر تونلي از خاكريز خودمان به خاكريز دشمن اعزام شديم. ما گروهان ويژه بوديم و براي حفر تونل اقدام ميكرديم و حفر تونل توسط بچههاي ما و ارتش انجام ميشد. تونلي معروف كه قبل از عمليات فتحالمبين قرار بود از زير خاكريز خودمان پشت خاكريز عراقيها در بيايد. جبهه كرخه از رود كرخه تا تپه چشمه و دشت عباس ادامه پيدا ميكرد. وظيفه ما اين بود از سيل بند كنار رودخانه حركت، تيربارچي را ساقط كنيم و به سمت هندلي بياييم. از شگردهاي عراقيها زدن منطقه ال مانند بود كه تلفات زيادي از ما ميگرفت. به همين دليل تونل را حفر كرديم تا از بغل آب نفوذ كنيم و هندلي را بگيريم و بعد اشاره كنيم بچهها بيايند. تمام محاسبات تا شب پيش از عمليات خوب پيش رفت اما در شب عمليات ناگهان اتفاقاتي افتاد كه كار را برايمان بسيار سخت كرد.
ايده تونل از كجا آمده بود؟
بچههاي اطلاعات عمليات لشكر7 وليعصر(عج)، فرمانده محور و فرمانده لشكر آقاي رئوفي در جلسات متعددشان تعيين ميكنند كه تونلي از خاكريز خودمان تا پشت خاكريز دشمن زده شود. اين تونل براي اصل غافلگيري دشمن بسيار مهم بود. يك گروهان ويژه براي انجام اين كار در نظر گرفته شد كه من هم در آن حضور داشتم. آن گروهان ويژه از گردان عمار بود كه محمد صبور فرمانده و معاونش يك ارتشي از لشكر21 حمزه بود. ما حفر تونل را در حفاظت كامل اطلاعاتي انجام داديم و حتي ارتشيها هم نميدانستند چنين كاري در حال انجام است. منطقهاي كه تونل در آن زده ميشد دست ما بود و كس ديگري هيچ اطلاعي از آن نداشت.
روند كار تونل و انجام عمليات چگونه پيش رفت؟
تمام محاسبات انجام شد و ما تصميم داشتيم شب عيد عمليات را انجام دهيم كه حضرت امام دستور دادند امشب عمليات انجام نگيرد. اين تدبير رهبر انقلاب بود كه ما آن شب عمليات انجام ندهيم چون عراقيها آن شب احتمال انجام عمليات را ميدادند و منتظرمان بودند. همه آماده بودند كه دستور آمد امشب عمليات انجام نشود. بچهها ناراحت شدند كه چرا نبايد عمليات انجام شود و وقتي متوجه شدند كه اين فرمان امام است با جان و دل قبول كردند و پذيرفتند. در حالت آمادهباش مانديم تا فردا شب كه قرار شد عمليات انجام شود. دكتر سنگري و حجتالاسلام راجي برايمان سخنرانيكردند و حرفهاي خوبي گفتند. من آن شب نيت كردم و گفتم يا زهرا(س) ميخواهم نشاني از خودت به من بدهي. شب عمليات با نام مبارك «يا زهرا» عمليات را شروع كرديم و بچهها زير نور مهتاب راه افتادند. چند روز قبل كسي كه مسئول حفر تونل بود به شهادت رسيد و همين تمام محاسبات را به هم ريخت.
شب عمليات وقتي از تونل در آمديم، ديديم اي دل غافل! 20، 30 متر قبل از خاكريز آنها در آمدهايم. خلاصه همه مانده بوديم كه چكار كنيم. تونل حدود 500 متر بود و چند متري براي رسيدن به خاكريز دشمن كم داشت. اصل انجام عمليات در آن منطقه دست ما بود و اگر شكست ميخورديم بچهها قتل عام ميشدند.
با چنين وضعيتي ادامه عمليات چگونه پيش رفت؟
دسته دو گروهان ويژه فرماندهاش شهيد دهقانيانپور بود كه بعد از شهادتش، شهيد مسعود توتونچي فرمانده تيپ شد و من جانشينش شدم. ما 23 نفر بوديم كه از تونل در آمديم و بنا شد دسته دو شهادتين را بگويد و داوطلبانه به روي مين برود تا راه براي ديگران باز شود. بچهها خودشان را روي مين ميانداختند تا معبر باز شود. ما هر چه خودمان را ميانداختيم خبري نميشد و گفتيم نكند الكي باشد. قبل از خاكريز ناگهان زير پايم خالي شد و مينهاي خورشيدي عمل كرد و ما در چاله افتاديم. مسافتي كه طي كرديم زيرپايمان خالي شد و خورشيديهايي كه به عنوان تله بودند داخل بدنمان ميرفت. با سروصدايي كه در آمده بود وضعيتمان مشخص شد. عراقيها بلافاصله عكسالعمل نشان دادند و شروع به تيراندازي كردند. آن لحظه شهيد نوري و شهيد عماري و چند نفر ديگر براي ساقط كردن تيربارچي كنار سيل بند اقدام كرده بودند كه موفق به ساقط كردنش هم ميشوند. بعد عمليات نفوذ را شروع كرديم و به وسط عراقيها رفتيم. مأموريتمان اين بود كه سنگر استراحت دشمن را نابود كنيم. در حال انجام مأموريت، تيربار دوم را هم ساقط كرديم و ميخواستيم براي تيربار سوم برويم كه درگيري شديد و تنبهتن شد. نيروي بسيار زيادي از عراقيها براي مقابله با ما جمع شدند و ما 23 نفر مقابل اين تعداد زياد نيرو گير افتاده بوديم.
توان مقابله و مبارزه با اين تعداد نابرابر و كم نيرو وجود داشت؟
به هر ترتيبي بود آنجا مانديم و منطقه را حفظ كرديم. گفته بوديم كسي نبايد برگردد. بچهها بايد اينها را مشغول ميكردند تا معبر باز شود و ديگر نيروها برسند. مينهاي زيادي در مسير بود. شهيد دهقانيانپور فرمانده تيپ به روي مين رفت و از تنه به پايين قطع شد. فقط يك نفر به روي مين رفت و بقيه سالم رد شدند. عمليات شروع شد و بعد از قلع و قمع نيروهايمان حدود 14 نفر مانديم. تيراندازيام خيلي خوب بود و بچهها من را براي انهدام تيربارچي تانك خواستند. مسعود گفت برو تانك را بزن تا بچهها را قتلعام نكند. تپه كوچكي بعد از دژ وجود داشت و بچهها را آنجا مستقر كردم. به شدت تيراندازي ميشد. آرپيجيزن كه حالت موجگرفتگي پيدا كرده بود آرپيجي را محكم در دستش گرفته بود و هر كاري ميكردم آرپيجي را نميداد. با هر مصيبتي آرپيجي را گرفتم و به بچهها گفتم من براي انهدام تانك ميروم. يازهرايي گفتم و به وسط پيشاني تيربارچي زدم. به بالاي تانكي كه روي آن قرار داشت، رفتم و نارنجك را درآوردم، ضامن را كشيدم و آمدم روي برجك تانك بيندازم كه يكي از بچهها فرياد زد مصطفي! مواظب باش. من سريع سرم را بلند كردم و ديدم دوشكا را سمتم گرفته و همان لحظه تيري به شكمم خورد و از كمرم بيرون آمد. احساس كردم تمام وجودم از كمرم بيرون زده. تانك هم منفجر شد و من و تانك به روي هوا رفتيم. چند لحظه بعد به روي زمين افتادم. بچهها اين صحنه را كه ديدند گفتند مصطفي شهيد شده. گفتند سعيد، برادرم را برگردانيد تا نفهمد برادرش شهيد شده است.
آنجا موفق شديد؟
وقتي تانك را منفجر كردم عراقيها براي خاكريز دوم رفتند. من كه روي زمين افتادم چند بار افتادم و بلند شدم. درد شديدي داشتم و تشنگي بر من مستولي شده بود. خواستم آب بخورم اما گفتم خوردن آب شايد خودكشي محسوب شود و نخوردم. دهان و لبانم مثل چوب خشك شده بود. شهادتين را خواندم و درحال خواندن قرآن بودم. صدايي را شنيدم و فكر كردم از ايرانيها هستند. خودم را به سختي تكان دادم و گفتم برادر كمكم كنيد كه متوجه شدم عراقيها هستند. همان لحظه براي خلاصي شليك كرد و دو تير ديگر به شكمم خورد. به روي زمين افتادم و دردم چند برابر شد. براي قتلعام بچهها آمده بودند. هر كسي را كه زخمي شده بود ميكشتند. انگار گفته بودند اسير نگيريد و فقط بكشيد. من را ميزدند و اطلاعات ميخواستند. آنها با لگد و قنداق اسلحه ميزدند و من فقط يا زهرا و ياحسين ميگفتم. هيچ اختياري روي زبان و بدنم نداشتم و انگار همه چيز در اختيار خدا بود.
پايش را روي گردنم گذاشته بود و روي سينهام نشست. بعد كلتش را در آورد و روي شقيقهام گذاشت. الفاظ ركيكي به كار ميبرد و ميگفت مثل سگ ميكشمت. ناگهان ديدم صداي الله اكبر آمد. گردان بلال وقتي فهميدند گردان عمار در محاصره است به كمكمان آمده بودند. دوباره درگيري شدت پيدا كرد و بچهها به خاكريز دوم رفتند و هر كسي ميآمد با تير ميزدند. من و غلامعلي دستوري، حسين رشادتيان و حميد ارشو چهار نفري از دزفول بوديم كه توانستيم جان سالم به در بريم و بقيه بچههاي گردان عمار شهيد شدند. به خانوادهام گفته بودند كه پسرتان شهيد شده و برايم حجله و مراسم گرفته بودند. من را از دژ عراقيها بالا ميآوردند كه دوباره تركشي به پهلويم خورد. 14 تركش به بدنم خورده بود و پوست مهرههاي كمرم بيرون آمده بود و انگار قصابي شده بودم. جالب اينجا بود كه بيهوش نميشدم و خدا ميخواست اين صحنهها را ببينم.
بعد از جانبازي چه اتفاقاتي برايتان افتاد؟
من را همراه چند جانباز داخل آمبولانس گذاشتند و به عقب بردند. حركت كه كرد توپي خورد و راننده و بهياران شهيد شدند. چند تا از بچههاي بسيجي كه با من دوست بودند و در آمبولانس حضور داشتند روي من افتاده بودند. صدايشان را ميشنيدم كه ميگفتند بدن اين هنوز گرم است. ناي صحبت كردن نداشتم. ميگفتند اين زنده است و از كابين خودمان تا زاغه مهمات من را دوان دوان روي برانكارد بردند. دكتر ميگفت كارش تمام است و زنده نميماند. دكتر نميدانست كه من صحنه را ميبينم. تار چيزهايي را ميديدم و گوشهايم ميشنيد. با اصرار دوستان بسيجي آمبولانسي گرفتند و مرا به پايگاه چهارم شكاري بردند. من از هوش رفته بودم و وقتي به هوش آمدم ديدم خانمي بالاي سرم است. فكر كرده بودند من لحظات آخرم است و ميخواستند من را به سردخانه ببرند. وسط شهدا قرار داشتم و مانده بودم چكار كنم. با صداي خفيفي فقط توانستم بگويم خواهر! كه پرستار جيغي كشيد و مرا از آنجا بردند. كلي آدم بالاي سرم آمدند و وضعيتم را بررسي كردند. اللهاكبر ميگفتند و مرا ميبوسيدند. ميگفتند تو شهيد شده بودي و دوباره زنده شدي. از آنجا من را به تهران و بيمارستان مصطفي خميني آوردند. با خانوادهام كه در حال عزاداري بودند تماس ميگيرند و ميگويند كسي هست كه بايد شناسايي شود. آنها توضيح ميدهند كه پسرمان شهيد شده و وقتي خانواده به تهران ميآيند و بالاي سرم ميرسند بر اثر فشار عيادتها دوباره حالم بد ميشود. به كما ميروم و من را عمل ميكنند و دوباره علائم حياتيام ميرود و برميگردد و در آخر با وجود چند تركش در بدنم سلامتيام را پيدا ميكنم.