کد خبر: 720124
تاریخ انتشار: ۰۴ خرداد ۱۳۹۴ - ۱۵:۴۴
نسرين ابراهيمي در گفت‌وگو با «جوان» از تلخ و شيرين‌‌هاي زندگي با يك جانباز قطع نخاعي مي‌گويد
جهاد در ميدان رزم بر مردان واجب است اما بسياري از زنان نيز از قافله عقب نماندند و در پشت جبهه با بستن سربند و بدرقه پسران و همسران سهم خود را ادا كردند...
محبوبه قرباني
جهاد در ميدان رزم بر مردان واجب است اما بسياري از زنان نيز از قافله عقب نماندند و در پشت جبهه با بستن سربند و بدرقه پسران و همسران سهم خود را ادا كردند... جنگ كه تمام شد برخي از عاشقان رفتند تا در كنار مولايشان آرام بگيرند، برخي ديگر برگشتند تا روايتگر روزهاي عاشقي شوند. آنها ماندند تا ديگران در قبال‌شان آزموني سخت پس دهند و در اين مسير همسران جانبازان در امتحان پاسداشت و پرستاري از يادگاران جنگ نمره قبولي گرفتند. نسرين ابراهيمي يكي از همين همسران جانباز است كه با ديدن تصاوير دفاع‌مقدس و شنيدن اخبار آن روزها حسرت مي‌برد كه ‌اي كاش من جاي رزمندگان بودم. اما او آرزوي رزمندگي را به امتحاني بزرگ وصل كرده و 21 سال است همسر و همراه رحمت الله عابدي از سرو قامتان يادگار جنگ است. در اولين روزهاي ماه شعبان كه مناسبتي چون ميلاد حضرت عباس(ع) و روز جانباز را در خود دارد، گفت‌وگوي ما با اين همسر جانباز را پيش رو داريد.
 
 

براي شروع از خودتان بگوييد. به عنوان يك خانم، چطور با جنگ و تجاوز دشمن روبه‌رو شديد؟

من متولد 46 هستم. در آبادان زندگي مي‌كرديم و سه خواهر و سه برادر دارم و من بچه بزرگ خانواده هستم. 13 ساله بودم كه با شروع جنگ از آبادان به قم آمديم. در سال 62 دايي‌ام عباس شهيد شد. او ستون خانواده بود كه بعد از شهادتش زندگي ما دگرگون شد و زندگي را با سختي مي‌گذرانديم. مادربزرگ هم تنها شده بود. تصميم گرفتم پيش او در كاشان به تحصيل ادامه دهم. در كاشان خانواده‌اي به نام بارفروش بود كه چهار پسرش شهيد شده بودند. قاليبافي و نقش زدن را از مادر شهيدان بارفروش ياد گرفتم. آشنايي با اين خانواده و حسرت خانواده‌هايي را كه در آبادان و خرمشهر مانده بودند مرا بيشتر دلتنگ جهاد مي‌كرد.

چطور شد تصميم به ازدواج با يك جانباز گرفتيد؟

من عاشق انقلاب و رهبري بودم. در همان اوايل پيروزي انقلاب به اندازه توانم فعاليت مي‌كردم. در زمان جنگ خيلي دلم مي‌خواست پسر بودم و در جبهه‌ها حضور مي‌يافتم. اين بود كه خواستم جاي خالي خودم را در جبهه با ازدواج با جانباز پر كنم و از ثواب جهاد جا نمانم. به همين خاطر ميل و اشتياقم براي ازدواج با يك جانباز هر روز بيشتر مي‌شد. در آرزوي ازدواج با جانباز غرق شده بودم. خودم را به خاطر اين تصميم تحسين مي‌كردم ولي ته دلم نگراني وجود داشت. به خاطر همين از خدا شهامت بالا خواستم و نذر كردم كه لياقت همسري جانباز به من عطا شود.

از همان لحظات تصميم به ازدواج با يك جانباز گرفتيد؟ چطور با همسرتان آشنا شديد؟

وقتي تصميم به اين كار گرفتم، روياهايي ديدم كه مرا به هدفي كه داشتم مصمم‌تر مي‌كرد. يك بار خواب ديدم در فلكه امام خميني كاشان هستم. يك جانباز نوراني اشاره كرد به يك چاه و گفت در چاه را بردار به اندازه نيم متر آب است اگر مي‌تواني برو داخل چاه. بعد از آب خشكي است هر چه ديدي بيا و به من بگو. در چاه را برداشتم. آب بسيار زلالي بود. وقتي پايين رفتم ديدم تعدادي شهيد سرشان از كفن بيرون است ولي همه بيدارند و مرا نگاه مي‌كنند. براي خودم اينطور تعبير كردم كه جانبازها شهيدان زنده‌اند. بعد از آن موضوع را با همسايه مطرح كردم استقبال كرد و پذيرفت و مرا به بنياد شهيد معرفي كرد. سال 1373 از بنياد به آسايشگاه نياوران معرفي شدم. از آنجا خانواده آقاي اسماعيلي كه اهل قم بودند به من معرفي شدند. روز عيد مبعث به همراه پدر و مادر آقاي اسماعيلي به آسايشگاه جانبازان رفتيم. با ديدن او به دليل جانبازي شديد فكر كردم از عهده نگهداري ايشان بر نمي‌آيم و قبول نكردم. بعد از جوابم آقاي اسماعيلي با آقاي عابدي كه هم اتاقي ايشان بود در مورد من صحبت كردند. آقاي عابدي به دليل شكست در ازدواج اول قبول نمي‌كرد ولي آقاي اسماعيلي ايشان را راضي كرده بودند. داشتيم از آسايشگاه خارج مي‌شديم كه آقاي عابدي با ويلچر برقي جلوي پاي من را گرفت و اجازه خواست با من صحبت كند. ترس عجيبي در وجودم افتاده بود اما رحمت‌الله با مِزاحي پيشنهادش را داد: شنيدم جانبازان را خيلي اذيت مي‌كنيد! گفتم نه اين از بي‌لياقتي من است. گفت: ما هم مثل شما مي‌ترسيم. اگر با روحيه ما بازي شود براي ما شكننده‌تر از جانبازي است و من اين را تجربه كرده‌ام. متانت و صداقت را در چهره و صحبت‌هاي او مي‌ديدم. بعد از مدتي كه با هم صحبت كرديم مهر خدايي در دلمان افتاد.

مجروحيت همسرتان چگونه رقم خورده و چه جانبازي دارند؟

همسرم رحمت الله عابدي متولد سال 1341 در شهر اراك است. او سال 61 در منطقه دهلران سرباز بود. يك روز براي گرفتن وضو هنگام اذان ظهر از سنگر خارج مي‌شود كه خمپاره 60 كنارش اصابت مي‌كند و ايشان از ناحيه سر و گردن مجروح مي‌شوند. اكنون جانباز قطع نخاعي هستند.

خانواده‌تان مخالف ازدواج شما با يك جانباز نبودند؟ از اين بابت نگراني نداشتيد؟

پدرم مخالف و نگران بود كه مبادا از پس اين مسئوليت بر نيايم. مي‌گفت تو نمي‌تواني اگر دلش را بشكني خدا راضي نيست. خيلي سرسخت بود. پدر نمي‌دانست با خدا عهد كردم و مگر مي‌شود زير عهد با خدا زد. به هر حال بعد از كمي فراز و نشيب، روز عقدمان ساعت 7 صبح رفتيم محضرخانه. از خانواده‌ام هيچ‌كس نيامد. وقتي رسيديم همه جانبازان آمده بودند. بعد از آمدن ما پدر راضي شد و همراه مادر به مراسم آمدند. پدر ساعت 9 صبح آمد ولي 9 شب رضايت داد. پدر شرط كرد، بايد ضمانت بدهم كه بر نگردم و پاي قولم بمانم. بعد از آن خطبه خوانده شد. خانواده آقاي اسماعيلي براي مراسم نامزدي ما سنگ تمام گذاشتند. همه جانبازان و خانواده شهدايي را كه مي‌شناختند دعوت كرده بودند. يك مراسم با مهماناني نوراني و ...

گويا يكي از دوستان‌تان هم به تأسي از فداكاري شما، تصميم به ازدواج با يك جانباز گرفت؟

بله، دوست دوران راهنمايي‌ام خانم كشاورزي را بعد از چند سال در راهپيمايي 22 بهمن ديدم. به من گفت خيلي آرزو داشتي با جانباز ازدواج كني آيا به آرزويت رسيدي؟ ماجراي آشنايي با جانباز اسماعيلي و همسرم رحمت‌الله را برايش تعريف كردم. اشك در چشمش حلقه زد و گفت خيلي دلم مي‌خواهد در مراسم‌تان باشم. در مراسم عقدم متوجه شدم دوستم نيست. از آقاي عابدي سراغش را گرفتم. گفت او رفت كنار آقاي اسماعيلي تا مثل شما سهمي در عشق و ايثار داشته باشد. آنجا بود كه فهميدم خانم كشاورزي هم رفته تا با جانباز اسماعيلي زندگي مشتركش را بنا كند و خانواده اين جانباز ايثارگر نيز مزد زحمات خالصانه‌شان را اينطور گرفته بودند. جشن عروسي‌مان در يك روز بود. هر دو خانواده به دليل مخالفت با ازدواج‌مان در ابتداي زندگي ما را تنها گذاشتند. من به تنهايي همه محبت‌ها را به همسرم ابراز مي‌داشتم. به همين خاطر بسيار به من وابسته شده بود. حتي آسايشگاه هم كم مي‌رفت.

از سختي‌هاي زندگي با يك جانباز بگوييد.

گاهي خيلي خسته مي‌شوم اما از خدا و شهدا خجالت مي‌كشم بخواهم گلايه‌اي داشته باشم. جانبازي كه از همه بيشتر زجر مي‌كشد به ياد لبخند شهيدان لبخند مي‌زند. چرا من اين لبخند را نزنم. خسته نيستم و كار خاصي نمي‌كنم. جانباز را با ذكر يا ابوالفضل العباس(ع) از جايش بلند مي‌كنم. ( با گريه ادامه مي‌دهد) هميشه يك دست (پشتيبان) را در زندگي احساس مي‌كنم. هيچ وقت گلايه‌اي ندارم. چون خدا هميشه بزرگترين و بهترين فرشته‌ها و ملائك را به ياري‌ام مي‌فرستد. خوشحالم كه خدا مرا با بهترين بندگانش امتحان كرده است. اگر دنيا را ندارم مي‌ارزد، چراكه شهدا مرا قبول كردند.

از شيريني‌هاي زندگي‌تان هم بگوييد. بهترين لحظه زندگي‌تان چه لحظه‌اي است؟

بعد از پرستاري و مراقبت از يك جانباز ديدن رضايت و آرامش در چهره نوراني‌اش، بهترين لحظه است. ما دو دختر و دو پسر داريم. صادقانه مي‌گويم به پدرشان عاشقانه افتخار مي‌كنند و مي‌گويند پدرمان يادگار قافله عشق است. بچه‌ها با افتخار همه جا مي‌گويند پدرمان جانباز است.

برخورد تركش به گردن، تارهاي صوتي همسرم را برده به خاطر همين بيشتر سكوت مي‌كند اما او با چشمانش حرف مي‌زند. بچه‌ها به چشم پدر كه نگاه مي‌كنند حرف پدر را مي‌فهمند. همسرم هم هر كاري از دستش برمي‌آيد براي آنها انجام مي‌دهد. هرچند برايش سخت است ولي گاهي به مدرسه بچه‌ها سر مي‌زند و در فعاليت اجتماعي كنار فرزندان است.

به گردش يا تفريح هم مي‌رويد؟

به خاطر مشكلات جسمي رحمت الله، برايمان بيرون رفتن خيلي سخت است اما بهترين تفريح‌مان اين است كه او نگران من و من نگران تنهايي او هستم.

و سخن پاياني.

متأسفانه روايتگري جنگ و شهدا براي جوانان درست انجام نمي‌شود. افراد زيادي از زمان جنگ مخالف نظام اسلامي بودند. بايد جلوي اين جسارت‌ها گرفته شود اما متأسفانه دشمن از لحاظ فرهنگي بيشتر كار مي‌كند و نسل جوان با ارزش‌هاي دفاع مقدس كمتر آشنايي دارد. درد اين اذيت‌ها از درد جسمي براي جانبازان بيشتر است.

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار