عشق به انقلاب اسلامي چنان او را مجذوب دانشگاه انسانساز جبههها كرده بود كه تنها راه سعادت و آرامش را حضور در جبهه ميدانست و چندين بار مدرسه را رها نمود تا به جبهه برود. گويي دواي به آرامش رسيدنش فقط رفتن به جبههها بود.
آري، حيدر در جبهه ميتوانست آرامش بگيرد و به راستي كه فقط در آنجا دلها آرام ميگيرد كه سراسر نام خدا باشد و چه مكاني امنتر از جبهه كه همه نام و ذكر خدا باشد: «الا بذكرالله تطمئن القلوب»
بالاخره شهيد بازيار شناسنامه برادر بزرگ خود را بدون اطلاع خانواده برداشت و در بسيج مستضعفين ثبت نام كرد و بعد از 15 روز آموزشي در پادگان شهيد دستغيب و 13 روز در بيمارستان شهيد چمران شيراز به يادگيري امدادگري و كمكهاي اوليه پرداخت. حيدر بازيار در تاريخ 15/11/62 جهت ياري رزمندگان اسلام به جبهه عينخوش اعزام شد.
حيدر در اين ايام درس خودسازي و ايثار را تمرين ميكرد، در نامههايش به مادرش سفارش كرده بود كه در شهادتش گريه و زاري نكنند و راه شهدا را ادامه دهند، او ميگفت: شايد مرگم باعث جوشش و تشويقي در جوانان عليه ستمكاران باشد.
با شروع عمليات خيبر در جزيره مجنون شهيد بازيار در حالي كه فعالانه به كمك و ياري رزمندگان مصدوم اسلام پرداخته بود از ناحيه شكم در اثر اصابت تركش خمپارههاي مزدوران بعثي مجروح شد. در اين زمان چند صباحي از اعزامش به جبهه گذشته بود، حيدر بازيار را پس از دو روز كه از مجروح شدنش ميگذشت پيدا كردند و جهت مداوا به بيمارستان اهواز بردند و پس از دو روز به بيمارستان دكتر شريعتي انتقال دادند.
با توجه به زخمهاي عميق شهيد بازيار او را پس از چهارماه در تاريخ 4/4/63 به بيمارستان فقيهي شيراز انتقال دادند كه در طول اين مدت پزشكان معالج با توجه به وضعيت جراحت، شهيد را از خوردن و آشاميدن منع كرده بودند. حدود سه ماه از انتقال شهيد بازيار به شيراز گذشته بود كه در تاريخ 18/7/63 كه با چهاردهم محرم سال 63 مصادف شده بود در اثر ضعف و عفونت زخمهاي عميق به آرزوي هميشگياش (شهادت در راه خدا) رسيد. او به سالار شهيدان اقتدا نمود و روز بعد از شهادت در ميان انبوه امت حزب الله و شهيدپرور تشييع و در زادگاهش روستاي كوزرگ كهمره سرخي به خاك سپرده شد.