حالا برايش خبر آوردهاند كه از پسرت خبري داريم. الفت در چارچوب در اتاقي كه تابوت پسرش آنجاست ميايستد، نه گريه ميكند، نه ضجه ميزند، فقط ميخواهد او را با پسرش تنها بگذارند. همه خارج ميشوند، تنها او ميماند و يك اتاق بزرگ و تابوت عزيز دردانهاش. دوربين الفت را تا رسيدن به تابوت همراهي ميكند. پرچم ايران تمام قد تابوت را پوشانده، الفت مينشيند، گريان دستي بر پرچم ميكشد و آن را بو ميكشد. بوي آشناي فرزند دورافتادهاش را ميدهد. چشمان اشكبارش ميبارند. احساس مادرانهاش تمام اتاق را پر كرده است.
پرچم را كنار ميزند تا همان چند تكه استخوان پسر رشيدش را در آغوش بگيرد. از يونس تنها يك پارچه، هماندازه يك نوزاد مانده است. الفت پسرش را تمام قد در آغوش ميكشد. اين صحنه ما را به دوران نوزادي يونس، همان زماني كه چشمِ اميدِ الفت تازه متولد شده بود، ميبرد و قياسي بينظير از تولد و مرگ يونس ميرجليلي را به تصوير ميكشد. آوايي محلي شبيه لالايي پخش ميشود و مادر براي پسرش لالايي ميخواند تا آرام بخوابد.
اين سكانسي شاهكار از فيلم «شيار143» بود كه همه تماشاگرانش را ميخكوب خودش كرد. فيلم تمام شده اما هيچكس توان برخاستن از صندلياش را ندارد. از گوشهو كنار سالن صداي گريه كساني ميآيد كه همراه الفت شدهاند. مادران حس و حال شخصيت اصلي فيلم را بهتر ميفهمند و چشمانشان تر و سرخ است. صحنههاي پاياني فيلم «شيار143» را بايد جزو ماندگارترين صحنههاي سينماي ايران چه به لحاظ ساختاري و چه به لحاظ محتوايي و باورپذيري دانست. ما در طول فيلم همراه مادري نگران و منتظر شدهايم ولي آنچه در پايان به تصوير كشيده ميشود، اوج احساس و مادرانگيهاي يك مادر است. درست همانند همان چيزي كه در نهاد همان مادران موج ميزد و آن را با پوست، گوشت و جان خود حس ميكنند. الفتِ «شيار143» تنها بخشي از آنچه در دل مادران منتظر ميگذرد را نشان داد. هنوز مادران منتظرِ نگراني هستند كه هيچ خبري از جگرگوشهشان ندارند و تنها خواستهشان از اين دنيا آمدن يك خبر و به آغوش كشيدن چند تكه استخوان فرزندشان است.