محمد حسن در ابتداي جواني زندگي بسيار سختي داشت، اما بسيار صبور بود و با تلاش و پشتكار در مقابل مشكلات ايستادگي ميكرد به طوري كه در زمان تحصيل هم درس ميخواند و هم مشغول كار در كورهپزخانه بود يا كارگر ساختمانسازي بود و از اين راه كسب درآمد ميكرد. زندگي محمد حسن به همين روال ادامه داشت تا اينكه در دانشگاه در رشته عكاسي قبول شد و پس از يك سال تحصيل با سختي فراوان در خبرگزاري ايسنا ابتدا به صورت افتخاري و سپس قراردادي مشغول كار شد. در كار خير پيشقدم بود طوري كه تمام اطرافيان از محبتهايي كه در حقشان كرده بود تعريف ميكردند، در برخورد با بزرگترش هميشه متواضع و مطيع بود حتي معلمان دوران تحصيل محمد حسن هم هميشه از او به عنوان شاگرد نمونه چه از لحاظ درسي و چه از لحاظ اخلاقي ياد ميكردند و همواره از داشتن چنين دانشآموزي اظهار رضايت ميكردند.
چرا عكاسي را انتخاب كرد؟
عكاسي را واقعاً دوست داشت. خصوصاً عكاسي خبري كه به نظرش حرفه مقدس و باارزشي بود. در اين راه بسيار سختكوش و با ذوق و سليقه بود. واقعاً براي كارش ساعتها وقت صرف ميكرد و از جانش براي بهتر نشان دادن تصاوير خبري مايه ميگذاشت. بيشتر از همه تعهد محمد حسن در تهيه آثار باكيفيت مورد توجه بود.
بارزترين و شاخصترين خصوصيت اخلاقي شهيد قريب چه بود؟
بسيار مردمدار بود حتي سه روز قبل از شهادتش كه به نكا آمده بود، با دوستان و آشنايان تماس گرفت و دعوتشان كرد كه دور هم جمع بشوند و ديداري تازه كنند. خانوادهدوست بود و جايگاه بسيار بالايي در ميان خانه و خانواده داشت. يادم است هميشه وقتي ناراحت بودم محمد حسن با خنده و شوخي سعي ميكرد ناراحتي من را رفع كند.
در همان مرحله آخري كه به خانه آمده بود تا جايي كه امكان داشت براي رفع مشكلات خانواده همت ميكرد چه از نظر مالي به برادر و خواهر و خود من ياري ميرساند و چه از نظر ابزاري به اطرافيان و خانواده كمك ميكرد. بسيار متواضع بود، زمانهايي كه به نكا ميآمد مسير طولاني را پيادهروي ميكرد تا خاطرات گذشتهاش تجديد شود حتي به كورههاي آجرپزي و دوستانش هم سر ميزد و ميگفت نميخواهم يادم برود كه بودم، كجا بودم و از كجا شروع كردم.
خاطره خاصي از شهيد بزرگوار به ياد داريد كه براي ما نقل كنيد.
يادم است زماني كه براي آخرين بار با من تماس گرفت و خبر مأموريت رفتنش را به من داد، يكباره تنم به لرزه افتاد، محمد حسن شروع به دلداري من كرد، در حال گريه بهش گفتم پسرم تو بروي مأموريت من چه كار كنم؟ گفت مادر من كه نگفتم براي هميشه به مأموريت ميروم، در ثاني تلفن همراهم هميشه در دسترس است حتماً و زود به زود با شما تماس ميگيرم شما غصه نخوريد كه من راحت بروم.
اما رفت و ديگر بازنگشت. هرچند خدا را شكر ميكنم كه او در حين كار مقدس خبرنگاري به شهادت رسيد. او براي عرصه خبر ارزش و احترام قائل بود و همين عشق هم بهانهاي شد تا در اين مسير به شهادت برسد.