کد خبر: 1371080
تاریخ انتشار: ۰۴ مرداد ۱۴۰۵ - ۲۳:۳۰
نظری بر موجبات و چگونگی پنجمین دستگیری رهبر شهید با خوانش یادنگارهایش 
1 آیت‌الله خامنه‌ای درمی‌یابد که برای زندانیان سیاسی مشهد، ساختمانی با مختصاتی عجیب بالا برده‌اند! مجموعه‌ای از سلول‌های انفرادی به شکل مربع که هر سوی آن یک متر و نیم بود و البته در تاریکی محض! وی پس از ورود به محبس و به‌گاه نخستین وضو ساختن در آن درمی‌یابد که برخی از زندانیان به هراس افتاده‌اند. او در این هنگام و در راهروی زندان با صدای بلند سخن می‌گوید تا قدری از ترس آنان بکاهد 
محمدرضا کائینی 

 جوان آنلاین: در مهر ۱۳۵۰، پنجمین دستگیری رهبر شهید انقلاب اسلامی روی داد. آن بزرگ به لحاظ تقارن چند مورد از دستگیری‌های خویش با این ماه، آن را «ماه کین» لقب داده بود! سیاق خاطرات نشان می‌دهد که دستگیری در این دوره، به لو رفتن سازمان موسوم به مجاهدین خلق بی‌ارتباط نبوده است. هرچند که در بازجویی‌ها و روایت آن سخنی در این باره نمی‌رود. آنچه در پی می‌آید، خوانشی از یادبود‌های قائد امت در باب مقدمات و چند و، چون این رویداد است؛ امید آنکه مفید و مقبول آید. 

میهمانی ناخوانده، در غم و تاریکی 

معمولاً پیش از فرارسیدن رویداد‌های پرمحنت، هاله‌ای از غم دل و ذهن انسان را در برمی‌گیرد؛ بدون آنکه از موجبات آن باخبر باشد! شهید آیت‌الله العظمی سیدعلی خامنه‌ای در واگویه یادمان‌های خویش از تجربه کردن چنین حالتی در آستانه پنجمین دستگیری خویش سخن به میان آورده و آن را توصیف کرده است: 

«در یک شب گرم تابستانی سال ۱۳۵۰، دچار احساس دلتنگی شدم و علتی هم برای آن نمی‌یافتم. به خدا پناه جستم و به مطالعه روی آوردم، اما ناگهان برق قطع شد. در آن سال‌ها، بیشتر روز‌ها این وضعیت پیش می‌آمد. غمی برغمم افزود و غم‌ها روی سینه‌ام سنگینی کرد. خواستم از خانه بیرون بروم، اما دیدم میلی به بیرون رفتن ندارم. در خانه چراغی آماده نبود تا بی‌برقی را جبران کند. راستی در این تاریکی چه باید می‌کردم؟ در همان حال، ناگهان در خانه را زدند. بنا بر عادت، بدون آنکه بپرسم چه کسی در می‌زند، شخصاً رفتم تا در را باز کنم. دیدم یکی از دوستان تهرانی من است. به خاطر این دیدار به موقع از ته دل شاد شدم. از او با خوشحالی استقبال کردم، اما دیدم او در مقابل خوشحال نیست، توجهی نکردم. از او خواستم به داخل بیاید. متوجه شدم که دوستم در یک حرکت ناگهانی، دستش را در جیبش برد و چیزی از آن بیرون آورد. این حرکت، کلمه رمزی میان من و یک سازمان مبارزاتی مسلحانه مخفی بود که من با رئیس و یکی از اعضای آن در تماس بودم. نشریه‌ها و بیانیه‌هایی را که آن سازمان منتشر می‌کرد، پیش از توزیع می‌دیدم تا از درستی جهت‌گیری‌ها و گرایش‌های آن اطمینان یابم....» 

همه چیز تمام شد! برادران لو رفتند

همانگونه که از محتوای بخش پیشین آشکار شد، در خلال یک تاریکی غمگنانه، پیکی نیز به منزل راوی شهید می‌رسد که حامل خبری منفی است. آنچه او بر زبان می‌آورد، خاطر مخاطب مغموم خویش را بیشتر پریشان می‌سازد: 

«با این حرکت او، خوشحال‌تر شدم و در این حال به او گفتم: پیش از آمدن شما، دلتنگ و گرفته بودم؛ شما به موقع آمدی و این شب تاریک مرا روشن کردی. بدون آنکه انتظار داشته باشم، گفت: گرفته‌تر و غمناک‌تر خواهی شد! خیلی به حرفش توجه نکردم. او را نشاندم و برایش چای آماده کردم. بعد با تعجب گفتم شما از اعضای سازمان هستید؟ فوراً پاسخ داد ساکت باش، شاید در خانه گیرنده گذاشته باشند! از حرفش تعجب کردم و با تمسخر گفتم من یک طلبه‌ام؛ چه کسی می‌آید در خانه من گیرنده بگذارد؟ گفت نه، مسئله بزرگ‌تر از آن چیزی است که تصور می‌کنی، من برای شما شرح خواهم داد. سپس مقداری خمیر خواست تا آن را در سوراخ‌های پریز برق اتاق بگذارد! با حیرتی آمیخته به نگرانی، برایش قدری خمیر آوردم. پس از آنکه سوراخ‌ها را بست، نشست. من با عجله گفتم بگو چه شده؟ مدتی سر به زیر و خاموش ماند. بعد سرش را بلند کرد و گفت همه چیز تمام شد! گفتم: یعنی چه؟ منظور شما چیست؟ گفت: تشکیلات لو رفت، برادران لو رفتند و برخی از آنها دستگیر شدند. بعد‌ها از صحبت‌هایش فهمیدم، آن دو نفری که با من در تماس بودند، دستگیر نشده‌اند. همچنین گفت من را نزد شما فرستاده‌اند تا از شما بخواهم خانه را از هر آنچه با تشکیلات مرتبط است، تخلیه کنید. سپس به تفصیل راجع به نشریه‌هایی که جهت بررسی برای من ارسال شده بود، صحبت کرد این نشریه را از بین ببر آن نشریه را نگه دار و برای فلانی در تهران بفرست و... گفتم شما آنها را با خود به تهران می‌برید؟ گفت نه، شما با روش مخصوص خودتان بفرستید. نشسته بودم و با چهره‌ای درهم به او نگاه می‌کردم و او داشت کار‌هایی را که باید انجام دهم به من یادآور می‌شد. غم سراسر قلبم را فرا گرفت و او مرا در این حال رها کرد و رفت!....» 

غارت نوشته‌ها و یادداشت‌هایی که بعد‌ها نشانی از آنها یافت نشد

سرانجام نوبت دیگری از «ماه کین» فرا رسید و عوامل ساواک، به منزل انقلابی پرآوازه مشهد حمله کردند. آنان در حالی که وی میهمانی در خانه داشت، کتابخانه‌اش را زیر و رو کرده و بسا نوشتجات و یادداشت‌های این مجاهد خستگی‌ناپذیر را ضبط و همراه با او از خانه‌اش بردند: 

«این واقعه در میانه‌های تابستان بود. روز‌ها سپری شد. پاییز فرا رسید و طاغوت مشغول تدارک جشن‌های ۲ هزار و ۵۰۰ ساله امپراتوری شاهنشاهی شد! تشنج امنیتی بالا گرفت و فشار بر اسلامگرایان سخت‌تر شد. ماه مهر فرا رسید. یکی از علمای قم با خانواده به مشهد آمده بود و نزد ما میهمان بودند. من و میهمانم، در اتاق ویژه میهمان‌ها در کنار اتاق کتابخانه با هم نشسته بودیم. میان دو اتاق دری بسته بود. در برابر ما سفره ناهار پهن بود که ناگهان زنگ در به صدا درآمد و چند لحظه بعد در اتاق را زدند. برخاستم و در را باز کردم. دیدم همسرم می‌گوید ساواکی‌ها پشت درند! از حرف او تعجب کردم و گفتم از کجا متوجه شدی که آنها ساواکی‌اند؟! قسم خورد که خودشان هستند! شاید سایه‌های آنها را از پشت شیشه مشجر در دیده بود، اما سایه که ماهیت شخص را نشان نمی‌دهد. همسرم با لحنی جدی و با اطمینان کامل حرف می‌زد و می‌گفت و تکرار می‌کرد که من مطمئنم آنها ساواکی‌اند! شاید هم به او الهام شده بود. رفتم و در را باز کردم. دیدم بله، آنها عده‌ای از مأموران ساواکند. وقتی مرا دیدند، صدای خنده‌شان برخاست! شاید پیش‌بینی کرده بودند که من متواری و مخفی هستم و اکنون در دام آنها افتاده‌ام؛ بنابراین از دیدن من خوشحال شدند. در خانه ریختند و از راهرو عبور کردند. در انتهای راهرو نخستین چیزی که توجهشان را جلب کرد، کتابخانه بود. وارد کتابخانه شدند و به زیرورو کردن و جست‌و‌جو در لای کتاب‌ها پرداختند. یکی از آنها، به جمع‌آوری همه اوراق و جزوه‌های موجود در اتاق پرداخت. در این یورش، بسیاری از نوشته‌ها و یادداشت‌هایم از دست رفت و بعد‌ها یک برگ از آنها را هم به من برنگرداندند! من ایستاده بودم و به آنها نگاه می‌کردم. با خود می‌گفتم کاش تنها به وارسی کتابخانه بسنده کنند و دری را که به اتاق میهمان‌ها باز می‌شود را نگشایند تا موجب وحشت و آزار میهمان من نشوند. همین طور که من این را آرزو می‌کردم، یکی از آنها در را باز کرد و به سراغ میهمان رفت و کنارش نشست و او را به باد سؤال‌های متوالی گرفت! همه کتاب‌ها را بررسی کردند. بعد همه جای خانه را گشتند. به یاد دارم یکی از آنها به گهواره پسرم مجتبی - که کودک زیبا و بی‌گناه ۹- ۱۰ ماهه‌ای بود - نزدیک شد، به او نگاه می‌کرد و دلش برای او می‌سوخت! بعد مرا با مجموعه‌ای از اوراق از خانه بردند. مرا در اتومبیلی سوار کردند که به سمت مقر ساواک حرکت کرد. مقر ساواک، به محل جدیدی منتقل شده بود. حدود یک ساعت در یکی از اتاق‌های مقر ساواک نشستم، بدون آنکه کسی از من چیزی بپرسد. بعد چشم‌هایم را بستند و مرا در یک اتومبیل بدون شیشه نشاندند و به سوی مقصد نامعلومی بردند....» 

در چهارمین سلول انفرادی زندان سیاسیون مشهد 

در پنجمین دستگیری آیت‌الله خامنه‌ای و پس از انتقال به محلی که برای حبس وی پیش‌بینی شده بود، او درمی‌یابد که به تازگی برای زندانیان سیاسی شهر مشهد، ساختمانی با مختصاتی عجیب بالا برده‌اند! مجموعه‌ای از سلول‌های انفرادی به شکل مربع که هر سوی آن یک متر و نیم بیش نبود و البته بدون نور و در تاریکی محض: «پس از مدتی، اتومبیل ایستاد و مرا پیاده کردند. دستمال را از جلوی چشم‌هایم برداشتند. دیدم جایی وسیع با سقفی بلند است که در اطراف آن، چند اتاق کوچک قرار دارد. آنجا بیشتر شبیه به یک انبار بزرگ بود. بعد‌ها فهمیدم که بخشی از یک اصطبل بزرگ است که در منتهی‌الیه پادگان مشهد - که قبلاً در آنجا بازداشت بودم - قرار دارد. از انبار گذشتیم. در انتهای آن، در بزرگی بود که به انبار بزرگ دیگری باز می‌شد. در میانه این دومی، ساختمان دراز و کم‌ارتفاعی به طول تقریبی ۲۰ متر و عرض تقریبی پنج و نیم متر وجود داشت. در هر ضلع طول آن، از هر دو طرف، ۱۰ در کوچک دیده می‌شد. اینها سلول‌های جدیدی بودند که درون این مکان قدیمی ساخته شده بودند. پیش از این گفتم که در مشهد، زندان ویژه‌ای برای سیاسیون وجود نداشت. سومین و چهارمین بازداشت من، در زندان نظامی در مجاور مرکز نگهبانی بود. در آن سال در انتهای پادگان، یک زندان برای سیاسی‌ها ساختند و در مستقلی هم برایش باز کردند. مجموعاً ۲۰ سلول وجود داشت. در دو سوی هر دو ساختمان، شیر‌های آب و سرویس‌های بهداشتی کوچک و مختصری در نظر گرفته بودند. مرا در چهارمین سلول جای دادند. پیش از این، اتاقی به این کوچکی ندیده بودم! مربعی که طول هر ضلع آن، یک متر و نیم بود. در آن، نه هیچ روزنه‌ای بود و نه چراغی. تاریکی مطلق بر آن حکمفرما بود. زندانی، تنها زمانی که در سلول باز می‌شد، یا زمانی که درپوش روزنه کوچک روی در را می‌گشودند تا نگهبان یا یکی از مسئولان با زندانی صحبتی بکند، روشنی می‌دید....» 

گوشه سلول‌ها، همواره قبله است 

شهید خامنه‌ای پس از ورود به زندان سیاسیون در مشهد و به‌گاه نخستین وضو ساختن در آن، درمی‌یابد برخی زندانیان به دلیل شرایط محیطی به هراس افتاده‌اند. او در این هنگام و در راهروی زندان، با صدای بلند سخن می‌گوید تا از ترس آنان بکاهد و قدری به ایشان آرامش بخشد: 

«به من دو پتو دادند. هوا رو به سردی می‌رفت. نزدیک غروب آفتاب بود و من هنوز نماز نخوانده بودم. از آنها خواستم که وضو بگیرم. به من اجازه دادند تا برای وضو گرفتن، به سر شیر آب بروم. وقتی از جلوی در سلول‌ها می‌گذشتم، احساس کردم که زندانیانی در آنها هستند. همچنین احساس کردم که این زندانیان، می‌کوشند تا از برخی درز‌های در و روزنه کوچک روی در مرا ببینند. همین طور که من از برابر یکی از در‌ها می‌گذشتم، صدای آهسته و لرزانی را شنیدم که می‌گفت: من فلانی‌ام! متوجه شدم او یکی از همرزمان است که در همان روز یا روز پیش دستگیر شده بود و من تا آن لحظه از دستگیری‌اش اطلاع نداشتم. احساس کردم که روحیه زندانیان، بسیار ضعیف است؛ بنابراین با صدای بلند با نگهبانان شروع به صحبت کردم، تا زندانیان صدای مرا بشنوند و مقداری به آنها روحیه بدهم. مثلاً یک بار می‌پرسیدم: محل وضو گرفتن کجاست و بار دیگر جهت قبله را می‌پرسیدم. به خاطر دارم وقتی جهت قبله را پرسیدم، یکی از آنها پاسخ داد: به سمت گوشه (یعنی گوشه سلول). با صدای بلند گفتم: بله، گوشه سلول همواره قبله است و این کنایه است از توجه قلب انسان مؤمن به خدا. کنج سلول، همواره با یاد و نام خدا برای مؤمن همراه است و مثل حرم الهی و مکه است که به تعبیر قرآن در سرزمین برهوت واقع شده. یکی از نگهبان‌ها از من خواست که عمامه‌ام را بردارم. قبول نکردم. گفت: مقررات زندان چنین ایجاب می‌کند. گفتم من این مقررات را قبول ندارم، من تاکنون در زندان‌های قبلی عمامه‌ام را به کسی تحویل نداده‌ام، برو و از رئیست در این باره بپرس! هنگام حرف زدن صدایم را بلند می‌کردم تا کسانی که در سلول‌ها زندانی‌اند، صدایم را بشنوند و روحیه‌شان تقویت شود. چنین حرف‌هایی، معمولاً دل‌های ترسان را آرامش می‌بخشد. در اذان و اقامه و اذکار رکوع و سجود هم، صدایم را بلند کردم. وقتی نماز را به اتمام رساندم، به خود باز آمدم و به اندیشه‌ای عمیق فرو رفتم....» 

چرا مرا بازداشت کرده‌اند؟ 

همانگونه که اشارت رفت، در یادبود‌های رهبر انقلاب از پنجمین دوره از دستگیری و زندان خویش، علت روشنی برای این نوبت از بازداشت یافته نمی‌شود. با این همه ایشان به هنگام بازگویی حالات خویش در آغاز حضور در محبس، به فعالیت‌های تبلیغی و سیاسی خود می‌اندیشد که هر یک از آنها می‌تواند بهانه‌ای برای زندان بوده باشد: 

«انگیزه‌های بسیاری برای زندانی کردنم وجود داشت، اما کدام یک از اینها آن‌ها را به دستگیر کردنم واداشته بود؟ چه مسائلی برای آنها کشف شده بود؟ من جلسات مخفیانه بسیاری داشتم؛ جلساتی برای طلاب که درسی را می‌نوشتم بعد شرح می‌دادم و به طلاب می‌دادم تا آن را پلی‌کپی کنند. این درس‌ها بر محور مفاهیم انقلابی و جنبشی اسلامی می‌چرخید که ما از آنها اندیشه انقلابی نهضت را بر می‌گرفتیم. در یکی از آن جلسات شش طلبه شرکت می‌کردند؛ در جلسه دیگری سه طلبه و در جلسه سوم یک طلبه، این طلبه هم افغانستانی بود که بعد‌ها به دست رژیم کمونیستی افغانستان - که شمار بسیاری از علمای افغانستان را کشت - به شهادت رسید. جلسه محرمانه دیگری هم با جوانان مدرسه‌ای و دانشگاهی داشتم؛ یک جلسه محرمانه هم با کسبه داشتم؛ به اضافه جلسات کاری دیگری که در آنها با برخی طلاب، اوضاع سیاسی را مورد بررسی قرار می‌دادیم و موضع لازم را درباره آنها اتخاذ می‌کردیم. مانند اینکه نشریاتی منتشر کنیم، نشریاتی را به قم بفرستیم، یا نشریاتی را از قم دریافت کنیم. همانگونه که گفتم با گروه مخفیانه‌ای هم که علیه رژیم دست به مبارزه مسلحانه زده بود، ارتباط داشتم. راستی، آیا یکی از این جلسات لو رفته بود؟ یا اینکه بازداشتم مربوط می‌شد به درس‌های عمومی که در زمینه تفسیر و مفاهیم اسلامی ارائه کرده بودم؟ دغدغه‌ای که بر نگرانی‌ام می‌افزود، بابت جلسات مخفیانه بود؛ زیرا این جلسات نزد دستگاه‌های امنیتی به هیچ وجه قابل دفاع نبود. استغفار کردم و به خدا توکل کردم و به او پناه بردم. در اتاق به دوروبرم نگاه کردم. حافظه‌ام مرا به زندان‌های سابق بازگرداند. دیدم که من به فضای زندان عادت کرده‌ام و با آن خو گرفته‌ام تا آن ساعت، تفاوتی میان این زندان و زندان‌های قبلی نمی‌دیدم....» 

در سلول شماره ۱۴ و بدون عینک

در سلول انفرادی به سر بردن، دشواری‌ها و رنج‌های خویش را دارد؛ تاریکی شدید، تنهایی آزادهنده، محدودیت مکانی و افسردگی‌هایی که پس از این دو از زندانی سراغ می‌گیرد. قهرمان داستان ما به رغم آنکه از روحیه‌ای قوی برخوردار است، اما طعم محدودیت دیگری را نیز در این سلول می‌چشد: عینک زدن در زندان ممنوع است! هم از این روی، نگهبان عینک وی را می‌گیرد و در این اتاق کوچک را می‌بندد: 

«پس از مدتی، یکی از نگهبان‌ها آمد و از من خواست تا وسایلم را جمع کنم. او مرا به سلول ۱۴ در طرف مقابل برد که از سلول قبلی اندکی بزرگ‌تر، اما از آن تاریک‌تر بود؛ چنانکه تسبیح را در دست خودم نمی‌توانستم ببینم! روز بعد، با امور روزانه زندان آشنا شدم. در سلول، روزی سه بار برای دادن وعده‌های غذا باز می‌شود. یک بار دیگر هم برای نظافت باز که به زندانی جارویی می‌دهند تا سلول را نظافت کند. ساعات صبح روز بعد سپری شد. ناهار خوردم و کمی خوابیدم. سپس بیدار شدم و نگهبان را صدا کردم آمد. به او گفتم: من مبلغی پول دارم، به شما می‌دهم تا برایم یک هندوانه بخری. گفت بسیار خب. کمی بعد، هندوانه را آورد. پرسیدم: چاقو داری؟ گفت بله. با چاقو وارد سلول شد. البته این کار طبق مقررات زندان ممنوع است؛ چون ممکن است زندانی با استفاده از موقعیت چاقو را بگیرد و با آن به نگهبان حمله کند! اما این نگهبان هم مانند بسیاری دیگر از کسانی که در زندان‌های سابق با آنها مواجه شدم، به ذهنش خطور هم نمی‌کرد که از شخصی مانند من، چنین عملی سر بزند. همچنان که نگهبان سرگرم بریدن هندوانه بود و در سلول هم باز بود، یکی از افراد ساواک از آنجا گذشت. با دیدن این صحنه، به شدت عصبانی شد. نگهبان را صدا کرد و شروع کرد به سرزنش او و توضیح اینکه این گونه رفتار‌ها چه خطراتی دارد. بعد به نگهبان گفت: عینکش را بگیر، عینک زدن در زندان ممنوع است! نگهبان عینکم را گرفت و در را بست....» 

کلام آخر 

در این بخش از خاطرات امام شهید، دریافتیم که او به دلیل تجربه زندان‌های پیشین، با فضای آن به راحتی کنار می‌آید و حتی به دیگر زندانیان نیز روحیه می‌بخشد. با این همه این زندان برای وی، تقدیراتی متفاوت با نوبت‌های قبل در چنته دارد؛ دشواری‌ها و رنج‌هایی که در دستگیری‌های پیشین آنها را تجربه نکرده و برای نخستین بار است که به زندان نوساز سیاسیون مشهد آمده است!

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار