کد خبر: 683526
تاریخ انتشار: ۰۶ آبان ۱۳۹۳ - ۱۳:۲۹

سلام خدا بر آنها كه قامت خم كردند، كه ما قامت خم نكنيم. جوانان بايد بدانند انقلاب با چه تلاشي حفظ شد، جواناني كه خونشان در هورالعظيم جاري شد تا اسلام به خطر نيفتد.

يكي از محور‌هاي عملياتي كه ما در آن حضور داشتيم جزيره مجنون بود، در اين جزيره جاده‌اي بود كه دو طرفش آب بود و نيزار و به خط خاكي عراق ختم مي‌شد. عراق روي اين محور خيلي تسلط داشت. دائم زير حملات توپخانه و تير رس دشمن بعثي بود. دشمن از ساعت 5 و نيم صبح شروع مي‌كرد به آتش و سنگر به سنگر بچه‌ها را مي‌زد. ما مي‌دانستيم كه سنگر بعدي سنگر ما است. وقتي سنگر ما كه مورد هجومش قرار گرفت، چند مجروح و شهيد داديم، صدا كرديم امدادگر امدادگر. امدادگر ما هم يك فرد بسيار قوي هيكل بود. مجروح‌ها را بست و سوار قايق كرد تا به سمت عقب حركت كند. در اين هنگام بود كه من را صدا كرد وگفت: «برادر بيا» من هم رفتم و ‌ديدم كه دست خودش يك تركش خورده خون همينطور از دست ايشان مي‌رفت. گفتم تو كه خودت مجروحي، حالت بد است ؟!

گفت: «آروم چيزي نگو !من طوريم نيست، صبر كن كه آتش دشمن هر زمان تمام شد من مي‌روم وخودم را درمان مي‌كنم. الان مجروح زياد است.»

با همان وضعيت، مجروح‌ها را به عقب رساند و اجازه نداد كه مجروحيتش خللي در كارش به وجود بياورد. از اين دست امدادگرها و نيروهاي خدوم در طول جنگ بسيار بودند. مرداني سفيد پوش كه چون پروانه دور بچه‌ها مي‌گشتند و براي درمان آنها سر از پا نمي‌شناختند. جنگ پر بود از اين ايثار‌ها و مردانگي‌ها. در شرايط سخت در تير رس دشمن...

شهدايي همچون شهيد خواست خدايي كه مسئول محور بهداري بود در يك دستش اسلحه، آرپي‌جي‌اش، كلاشش در دستش بود و در دست ديگرشان جعبه امداد‌رساني بود. هر جا لازم مي‌شد، سلاحش را برمي‌داشت. مجاهداني كه از نفس افتادند تا ما از نفس نيفتيم. دلاوراني كه خيلي كم درباره‌شان كار شده است. كساني كه بايد به خطوط اول سركشي مي‌كردند و شهدا را و مجروحين را به عقب منتقل مي‌كردند.

راوي: سرهنگ تيمور مصطفي‌پور

مسئول بهداري سپاه فجر استان فارس


كفني از قرآن براي خدمت بهتر

در عمليات بيت المقدس 7 اوايل سال 1367 در شلمچه و در اورژانس خدمت مي‌كردم. در يكي از شب‌ها سربازي كه راننده آمبولانس و از اهالي مرودشت شيراز بود را قبل از سوار شدن به آمبولانس ديدم. ايشان كفني كه آيه‌هايي از قرآن كريم روي آن منقوش بود، به تن كرده و مي‌گفت: اين كفن را مادرم به من داده تا در هنگام عمليات به تن كنم. تا هم براي شهادت آماده باشم و هم در پناه قرآن بتوانم به مجروحين بهتر خدمت كنم...

عمليات شروع شد؛ آن امدادگر رزمنده تا صبح به طور مداوم مجروحين را از عمق خاك دشمن به عقب مي‌آورد و به اورژانس مي‌رساند. در اين ميان چند باري تركش‌هاي گاه و بي‌گاه خمپاره‌ها به آمبولانس خورد حتي لاستيك‌هايش هم در اثر اصابت تركش متلاشي شده بود.

نزديكي‌هاي صبح بود كه همان سرباز را ديدم در حالي كه ماشينش بدون لاستيك و فقط با رينگ حركت مي‌كرد زير حجم آتش سنگين توپخانه و خمپاره‌هاي دشمن آمبولانسش از خط برگشته است. اين امدادگر دلاور، شجاعانه مجروحين را تا آخرين لحظه عمليات از عمق خاك دشمن به اورژانس انتقال داده و مي‌گفت: با توكل به خدا و به بركت آيه نوراني قرآن كمكشان مي‌كنم.

سا‌‌ل‌هاست به دنبال رد و نشاني از او هستم و اميدوارم كه ثبت اين خاطره در روزنامه «جوان» من را در يافتنش كمك كند.

راوي:‌ حسن طبخي

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار