کد خبر: 648098
تاریخ انتشار: ۰۴ خرداد ۱۳۹۳ - ۱۳:۱۶
گفت وگوي جوان با سردار عمراني از نخستين فرماندهان لشكر 25 كربلا
دوران دفاع مقدس همواره برای ملت ایران دارای ارزش و اهمیتی خاص بوده است.
محمد طاها ارجمند
بسیاری از آن ها که در نهضت عاشورایی و حسینی بنیان گذار جمهوری اسلامی، انقلاب را یاری کردند و انقلاب نیز یاری شان کرد، می دانستند دشمنان قسم خورده شان مدت هاست که در کمین نشسته اند. کمین گاهی به ژرفای تمام تاریخ و به وسعت کینه ای دیرینه.
 پیروزی انقلاب برای تک تک آن ها ضربه ای سنگین محسوب می شد، چرا که پای بر گریبانشان نهاده بود. این ها دلایل محکمی بود برایشان تا تنها 1 روز پس از جشن پیروزی انقلاب اسلامی، کشورمان را نشانه بگیرند و به مرزهایمان حمله کنند.

نیروهای دشمن با تمام توان پای براندازی انقلابمان ایستاده بودند. منافقین و جاسوسان داخلی هم از جانبی دیگر آتش بیار معرکه می شدند. ولوله ای برپا بود و غوغایی بس عظیم در پیش... هنوز کوس حمله به ایران را ننواخته بودند، اما نا امنی و آشفتگی های موجود به آن ها که غیرت وعرق میهن دوستی داشتند مجال تعلل نمی داد. مناطق غربی که بیشترین رویارویی را با دشمن داشتند با کمترین امکانات و تجهیزات و تنها با تکیه بر ایمان و اعتقادشان تا پای جان از انقلاب اسلامی شان دفاع می کردند.

در آن جا که کومله با موزاییک و در کنسرو رزمنده ها و پاسداران را سر می بریدند، به خیال آن که اعتقادشان را سر ببرند، جوانان غیور ما از زن و مرد ایستادند و مقاومت کردند. مقاومتی که زیر بنای دلاوری های ملت ایران در سا ل های جنگ رسمی شد. جنگی که عده ای به اشتباه 8 ساله خواندنش در حالی که 10 ساله بود. دفاعی که 10 ساله بود و جاودان ماند. در طی این چند سال، بودند آن هایی که با توانی مضاعف ایستادند و به نوعی حضوری پر رنگ تر در جنگ داشتند. استان مازندران در این بین  نقش ویژه ای ایفا کرد و نامش را بر صفحه تاریخ ایران، با رنگی زیبا حک کرد. دلاوری های تیپ های 25 کربلا که بعدها یک لشگر را تشکیل دادند، ما را بر آن داشت تا با سردار عبدالعلی عمرانی، از فرماندهان اين استان  گفت و گویی ترتیب دهیم که در ادامه تقدیم ميشود:

آغاز جنگ ايران وعراق
 من پیش از شروع رسمی جنگ 2 ماه در کردستان بودم. در مسیر بازگشت از کردستان به همدان رفتيم. در حالی که در پایگاه نوژه همدان کودتا شده بود و خلبان های زیادی تجمع داشتند، ما يك هفته ای را در پادگان آن جا ماندیم و نگهبانی دادیم. پس از آن بود که صدام در عصر پنج شنبه، 31 شهریور 59 جنگ را به طور رسمی آغاز کرد. در این میان، برخی از کشورهای عرب، آمریکا و ابر قدرت های جهان به هر شکل ممکن حمایتش کردند و بهترین و مجهزترین صلاح هایشان را در اختیارش قرار دادند و از هیچ کمکی در کند شدن حرکت رو به جلوی انقلاب فروگذار نکردند.
صدام از دهانه خلیج فارس، خط تالوگ تا منطقه پنجوین، سردشت و بانه را که 1608 کیلومتر مرز مشترک غرب کشور را تشکیل می دهد، مورد حمله و تهاجم قرار داد و در بسیاری از مناطق ایران پیشروی کرد. در همان روزها ما به پادگان حضرت ولیعصر (عج) در تهران رفتیم و اوضاع نابسامان کشور را در آن جا هم دیدیم. آن زمان ابوشریف فرمانده سپاه بود. می گفت مهاباد سقوط کرده، شما کجا می خواهید بروید؟! به نظر می رسید اعزام نیرو به آن مناطق را مثمر ثمر نمی داند. عراق همچنان به پیشروی هایش ادامه می داد که ما به سر پل ذهاب اعزام شديم . شهید محمد بروجردی، فرمانده سپاه، ما را جمع کرد و گفت: " هرکسی می خواهد برود، برود. جلو، برگشت ندارد. بدانید شهید خواهید شد چون عراقی ها کرمانشاه را هم می گیرند."

• بيت المقدس
27 شبانه روز در آن جا ماندیم. نان نداشتیم. تنها غذایمان لوبیا بود و ارده شیره. رزمنده ها در آن جا غریب و مظلوم بودند. همه از نیروهای بسیجی، مردمی و حزب اللهی بودند. سپاه، آن زمان هنوز تیپ و لشگر و گردان نداشت. بسیج سازماندهی نشده بود و جهاد سازندگی تشکلی برای جنگ نداشت. این نیروهای انقلابی و متدین بودند که با بصیرت، بینش عمیق،ولایت پذیری واطاعت بی چون و چرا از ولایت جلوی پیشروی دشمن را گرفتند و در برابرش ایستادگی کردند. دشمنی که 120 کیلومتر تا عمق کشور آمده، به 5 استان ما تجاوز کرده و خرابی های بسیاری به بار آورده بود. مردم در خانه هایشان نشسته بودند، دشمن وارد حریمشان شد. صدام به سربازانش گفته بود تا می توانید پایتان را بر روی گاز تانک ها بفشارید و بکشید. در عین تجاوزگری سرود می خواندند و هلهله سر می دادند. در ایران تفریح می کردند و اموال مردم را به غارت می بردند و در بغداد به تاراج می گذاشتند. حتی عکس های خانواده های خرمشهری،اهالی قصر شیرین و مهران و .... را که همگی ناموس ما بودند به بغداد می بردند و در آن جا آرشیو می کردند.آن ها بسیار جنایت کردند.
محمد بروجردی می گفت: " ما این جا نمی توانیم بجنگیم." شرایط بسیار دشواری داشتیم. در پادگان ابوذر که بودیم. هلی کوپترهایمان زیر خمسه خمسه بودند.در سر پل ذهاب 45 تانک مانور می گذاشتند. کلاش نداشتیم. با ژ3 و برنو تانک های دشمن را می زدیم. نه بی سیم داشتیم، نه آر پی جی و نه حتی دارو. تنها سلاح قدرتمند ما توکل بر خداوند بود.
سرلشگر بروجردی به من گفت: " گروهی از رزمنده ها که به پادگان می آیند،برایشان نه فرمانده گروهان داریم و نه فرمانده دسته." بنابراین من و چند نفر دیگر را به دانشکده افسری امام علی (علیه السلام) در تهران فرستاد. در آن جا 33 نفر بودیم که 5 ماه دوره آموزشی فرماندهی جنگ، اصول جنگ، تکنیک و تاکتیک و همچنین اصول موانع اسلام را گذراندیم و سپس به جنوب رفتیم. با هواپیمای C 130  ما را به اهواز رساندند. به یکی از پایگاه های نمونه عملیاتی رفتیم که بعدها نامش را پایگاه منتظران شهادت خواندند. داخل پایگاه انواع تجهیزات جنگی به چشم می خورد. بی سیم های روشن، موشک، ضدهوایی، نقشه های جنگی نصب شده روی دیوار، کالک های خاکی، حضور ارتشی ها و پاسداران که همه جدیت مضاعفی به سخنرانی محسن رضایی بخشید. او پس از بازگویی پیام با صلابت امام خمینی( ره ) که فرموده بودند: " جنگ اگر 20 سال هم طول بکشد باید باستید" ، ما را به قرارگاه نصر نزد حسن باقری فرستاد. از آن جا من به همراه همرزمم، آقای محبی به منطقه مارد رفتیم. از منطقه دارخوین و سه راه دشت آزادگان که عبور کردیم به جاده اهواز- خرمشهر رسیدیم. تمام آن منطقه پادگان نظامی بود و همه چیز برای عملیات آماده سازی شده می شد. حسن باقری باز هم به ما ماموریت داد.در آن جا متوجه شدیم که تیپ های 25 کربلا،نجف اشرف، 31 عاشورا، 22 بدر خرمشهر، تیپ حضرت رسول( ص)، تیپ ثارالله، تیپ علی ابن ابیطالب و همچنین امام حسین (علیه السلام) خط شکن های عملیات هستند. ما که تیپ 22 بدر بودیم در شروع عملیات بیت المقدس،ضلع شرقی کانال رودخانه کارون را با قایق و PMP هایی که ارتش نصب کرده بودند، طی کردیم. از 3 پلی که آن جا بود و از منطقه مارد رفتیم ضلع غربی رودخانه کارون پیاده شدیم. تا 20 کیلومتر پیشروی کردیم و در تاریکی غروب به سمت جاده اهواز- خرمشهر راه افتادیم. در طول مسیر سنگرها و خاکریزهای عراقی ها را پاکسازی می کردیم تا به جاده رسیدیم. در ان جا تانک ها و خودروهای سوخته دشمن را دیدیم که رزمنده ها با کمترین تجهیزات در آن بیابان برهوت در آن گرمای سوزان مقابلشان ایستاده بودند. نبردشان حتی گاهی تن به تن می شد و با گوشت و خونشان از میهنشان دفاع می کردند.تانک مقابل نفر، نارنجک در برابر تانک و .... کم نبود از این ایثارها و جان فشانی ها و حماسه آفرینی ها.

خرمشهر از اروند تا خليج فارس
مرحله دوم عملیات آغاز شد. ما از جاده اهواز- خرمشهر به دژ مرزی جمهوری اسلامی که دژ مشترک ایران و عراق بود رسیدیم. آن جا محدوده منطقه طلائیه، کوشک، پاسگاه زید، شلمچه، خین و اروند رود بود. عراق در آن منطقه استحکامات قوی و سنگرهایش را حفظ کرده بود. تانک،توپخانه، خمپاره و 5 هزار  کماندوی دشمن در آن جا مستقر بودند. سپاه سوم، لشگر 5 و 6 و 11 زرهی عراق در منطقه بودند. خرمشهر که بندر استراتژیک جمهوری اسلامی بود تا حدی برای صدام اهمیت داشت که بیشترین انرژی اش را در آ ن جا صرف کرد. خرمشهر در مرحله اول 34 روز و در مرحله دوم عملیات 19 ماه  مقاومت، بازپس گیری شد و 4 هزار شهید تقدیم اسلام کرد. بندر خرمشهر از اروند رود تا خلیج فارس بستری مناسب برای بازرگانی و تجارت و اقتصاد آن خطه بود.
ما در مرحله دوم پس از پاکسازی و تثبیت دژ مرزی، بنا بود طبق تدبیر فرماندهان نظامی یا به بصره، شط العرب، کانال ماهی و القرنه برویم یا به سمت خرمشهر، جاده و پاسگاه شلمچه، پل نو و نهر عرایض،یعنی فاصله دژ مرزی ایران حرکت کنیم. تا بصره هیچ مانعی برای پیش روی نبود.نه مین بود، نه کانال و نه سیم های خاردار. بهترین فرصت بود که به بصره ضربه بزنیم تا سقوط کند و ایران پیروز شود اما چون کمبود نیرو داشتیم به طرف خرمشهر رفتیم و در آن جا از اصل غافل گیری دشمن استفاده می کردیم. همیشه، خصوصا شب ها میان نیروها نظم و انضباط خاصی برقرار بود. همه از فرماندهانشان اطاعت پذیری و حرف شنوی داشتند.کسی تیراندازی بی جا نمی کرد. بچه ها گردان به گردان 14 هزار صلوات می فرستادند.قرآن، زیارت عاشورا و اشعار و سرودهای انقلابی می خواندند.میانشان صمیمیت موج می زد.

• ما رميت اذ رميت
شعارهایمان " الا بذکر الله تطمئن القلوب "  و "ما رمیت اذ رمیت " بود. ما یک طور می جنگیدیم و آن ها جوری دیگر. آن ها به بمب های شیمیایی آلمان، فناوری و تکنولوژی های روس، توپخانه های  48 کیلویی فرانسه و اتریش مجهز بودند و رزمندگان ما پشتشان به اعتقاد، بصیرت و باورشان گرم بود. پیشانی بندهای یا زهرا (س) و یا حسین (ع) شعارهای عملیات های خط شکنی آن ها بود. این ها مبین نقش و مدیریت نیروها در عملیات های بیت المقدس بود که با رمز یا علی ابن ابیطالب (علیه السلام) و الی بیت المقدس، خاک و خاکریز میهن اسلامی را مقدس و متبرک کرد.

 در مرحله سوم که باید به سمت جاده خرمشهر و شلمچه می رفتیم، حسن باقری توسط نامه اعلام کرد که 4 نفر از نیروهای خرمشهر باید برای شناسایی بروند. من همراه 3 نفر دیگر برای آخرین شناسایی خرمشهر، از از نزدیکی های شمال خرمشهر، از منطقه پاسگاه زید و بابیون حرکت کردیم. فاصله مان با دشمن زیاد بود و به چند کیلومتر می رسید. یک صبح تا غروب، با استفاده از نقشه های جنگی و کالک، دوربین و عکس های هوایی پیش روی کردیم. همچنین از مصاحبه با عوامل مزدور منطقه و اسرای عراقی به دنبال راهکاری برای یافتن معبر بودیم. محل دقیق عبور تانک ها، آمبولانس ها و مسیر حمل مجروحین و شهدا باید تعیین می شد. ما 4 نفر همزمان با غروب آفتاب و تاریکی هوا با قطب نما، دوربین های دید در شب و کلاشینکف حرکت کردیم. من باید در هر صد قدم با یک بند تسبیح فاصله مان را با عراق اندازه می گرفتم. آن شب مهتابی بود. دشمن توپ و گلوله هایش را بدون وقفه شلیک می کرد و منور می زد تا رد ما را بگیرد. گاهی زمین گیر می شدیم و باز برمی خاستیم. تنها يك قمقمه آب همراهمان بود. نزدیک دشمن که رسیدیم، صبح شده بود. نگهبان های عراقی را دیدیم و با هم روبرو شدیم. ما را که دیدند نیروهایشان پشت تیربار و دوشکا نشستند و زمین و زمان را به گلوله بستند. دراز کشیده بودیم و می دیدیم بالای سرمان چه گلوله بارانی بود. راهمان را گم کردیم.رفتیم به طرف بصره و دژ مرزی.در مسیر سنگرها و خاکریزها، میدان مین و موانع سیم خارداردشمن را دیدیم. بین ساعت 10 الی 11 به یک خاکریز بزرگ رسیدیم. هلی کوپترهای عراق بلند شدند. هر کداممان با احتیاط  زیر پلیت های عراقی ها پنهان شدیم. یکی از همراهانمان کریم قنبری بود.هر 4 نفرمان با وجود گرمای شدید استقامت می کردیم.هلی کوپترها بعد از گشت فراوان وقتی ما را پیدا نکردند رفتند. در آن خاکریز بزرگی که در مسیرمان بود و بالایش سیم خاردار داشت، بسیار هم محکم بود، سرکی کشیدیم و آن جا را شناسایی کردیم. داخل آن سنگرهای دشمن بود با تشکیلات و امکاناتی همچون سالن کنفرانس، میز، مبل، فرش، یخچال و... .آن جا مقر لشگر ششم زرهی عراق بود. از آن جا تعدادی نقشه جنگی و اسناد برداشتیم. ساعت حدود 2 و 3 بعد از ظهر بود. در راه برگشت بین 10 تا 15 کیلومتر مسیرمان را گم کرده بودیم که تیپ 31 عاشورای تبریز به ما تیراندازی کرند. ما به ناچار زیر پیراهن هایمان را بر سر لوله اسلحه مان گذاشتیم و گفتیم تسلیم! تسلیم! ما را بردند نزد فرمانده شان، سید علیرضا موسوی که بعدها شهید شد. برایشان عجیب بود که شناسایی ما از دیروز غروب تا این غروب به طول انجامیده بود.گزارش آن اتفاق را هم به حسن باقری دادند.
فردای آن شب که عملیات شد سوار بر زرهی تانک و PMP  شدیم و ساعت 10 شب با رمز علی ابن ابیطالب (ع) به سمت جاده بصره، شلمچه و خرمشهر حرکت کردیم. دیگر در این مرحله عملیات زمین گیر شد و ما موفق نشدیم بیش از آن پیش روی کنیم.

نماز شكر در محراب مسجد

عملیات وارد مرحله چهارم شد. نیروهای خرمشهر چون می خواستند فرمانده سپاه و بخشدار و مسئولین را پدافند کنند، تیپ ها را منحل کردند و ما به تیپ 31 عاشورای تبریز به فرماندهی امین شریعتی منتقل شدیم. در این مرحله جاده شلمچه به خرمشهر را بستیم. درست همان جایی که عراقی ها از بصره وارد خرمشهر شدند ما ایستادگی و مقاومت کردیم. در این بخش از عملیات، تیپ ما،یعنی 31 عاشورا،تیپ امام حسین (ع)، نجف اشرف و حضرت رسول (ص) که در سمت چپ ما بودند رشادت های بسیاری از خود نشان دادند. در نخلستان ها،جاده شنی، پل نو، نهر عرایض حتی در روستاها درگیری شدید بود و بیش از سیصد شهید در این مناطق به اسلام عزیز تقدیم شد.مقاومت تا ساعت 2 بعد از ظهر ادامه داشت و این جا بود که 19 هزار اسیر عراقی گرفتیم و تجهیزات و غنایم جنگی زیادی به دست آوردیم. با این حال ما دو طرفه پاتک می شدیم. هم از داخل پل نو و هم از سمت شلمچه و نهر خین، عراقی ها همچنان می زدند و ما همچنان مقاومت می کردیم. عراق از ابولخصیب پلی به جزیره ماهی زده بود که نیروها با استفاده از هواپیمای F14 و F4 آن رامنهدم و ارتباط را قطع کردند. روی تویوتاها بلندگو نصب کردیم و وارد شهر شدیم. به عراقی ها پیام دادیم و گفتیم شما میهمان جمهوری اسلامی و برادران ما هستید. آن ها یک به یک تسلیم می شدند، کلاه هایشان را روی زمین می انداختند و همزمان با بالا نگه داشتن دست هایشان شعار "دخیل الخمینی " ، "دخیل الحسین ع " ، "الموت للصدام" و الموت للآمریکا سرمی دادند.بعضی هایشان هم قرآن و تمثال امام حسین(ع) در دست داشتند که از خانه و کاشانه اهالی خرمشهر به تبرک برده بودند!
به داخل خرمشهر که رسیدیم رزمنده ها پرچم جمهوری اسلامی را بالای مسجد جامع به اهتزاز درآوردند و با سر دادن شعارهایی چون: الله اکبر، لا اله الا الله ، قلب ملت ایران شاد شد و .... ابراز شور و شعف کردند. سپس داخل مسجد شدند و نماز شکر و جماعت خواندند. این اولین نماز جماعت،پس از آزادی خرمشهر بود که به امامت یک سید روحانی برگزار می شد.

خرمشهر به برکت خون شهدا آزاد شد، دشمن را با تمام توان از کشور بیرون راندیم، در یک مرحله دیگر هم خرمشهر محاصره شد، وقتی که رسیدیم به قطعنامه 598، دشمن گفت آتش‌بس، اما ما گفتیم صلح، هنوز خسروی و 2 هزار و 500 کیلومتر از خاک ما دست صدام بود، خرمشهر دوبار محاصره، تصرف و دوبار آزاد شد، بالاخره قطعنامه را به شرط اینکه صدام آغازگر جنگ بوده، پذیرفتیم.

• ضربه اي سنگين به دشمن
بازپس گیری خرمشهر ضربه سنگینی برای دشمن خصوصا صدام بود. فکرش را هم نمی کرد که ایرانی ها با فتح خرمشهر او را زمین بزنند. همین کافی بود تا هلی کوپترهایشان برای زدن فرماندهان ما آماده باشند که البته نتوانستند نقشه شان را عملی کنند، چرا که نیروهایمان خلبانانشان را مورد حمله قرار دادند. جسدهایشان در اروند می افتاد و اروند آن ها را با خود می برد به دوردست ها تا دستشان را از آن همه تجاوز کوتاه کند. با آن که روی در و دیوار خرمشهر نوشته بودند: "آمده ایم بمانیم" اما ماندنی نبودند. حدود 156 شهید شیمیایی در عملیات کربلای 4، 5 و 8، بمباران خانه ها ، مدارس و بیمارستان ها از جمله جنایت هایشان بود. در این بین رزمنده های مازندران، کلید اتاق های جنگی سنگرهای فرماندهی مناطق خرمشهر بودند. تیپ 37 نور مازندران که ابوعمار فرمانده اش بود؛ همگی در چهار راه نادری اهواز شعار می دادیم و برای دفاع از میهنمان شور داشتیم.تیپ بیت المقدس هم در عملیات آزاد سازی حضور داشت. در سه روز مقاومت خرمشهر هم تیپ های مازندران شجاعانه ایستادگی کردند. پس از خلق این رشادت ها یک روز تیپ 25 کربلا را تحویل گرفتیم و از داخلش لشگر ویژه 25 کربلا را تشکیل دادیم. تنها لشگری که در طول 8 سال جنگ با پرچم ائمه اطهار (علیهم السلام) 2 هزار کیلومترآمد و از آبادان، خرمشهر، اروند کنار تا قصر شیرین و دیگر مناطق غربی دلیرانه دفاع کرد لشگر مازندران بود.تیپ ها و گردان های خط شکن ما  از هفت تپه با تویوتا، کمپرسی و موتور خود را به دروازه های فاو، ام القصر و کارخانه نمک می رساندند و آن جا را فتح می کردند. و یا این که پل های بصره و کانال ماهی را آزاد می کردند.
در کربلای 5 ،بصره روز هفتم عملیات در محاصره بود. حاج محمد کوثری که از نیروهای تیپ حضرت رسول (ص) بود در آن جا حضور داشت و شاهد دشواری های منطقه بود.
لشگر ویژه 25 کربلا در همه عملیات هایی که حضور داشت حماسه آفرید تا آن جا رهبر معظم انقلاب حضرت امام خامنه ای در تمجید از آن فرمودند: "این لشگر، لشگری قوی، قدرتمند، خط شکن و خط نگهدار بود." لشگری که با پرچم امام هشتم (ع) وارد فاو شد و در جنگ آبی و خاکی با تمام کمبودها ایستاد. ایستاد و هرگز نگذاشت یک مشت از خاکش و یک پیاله از آب کشورش به دست غیر بیفتد.
امروز نیز جوانان می توانند با تکیه بر اعتقاد و علم و بصیرت و به فرموده امام راحل (ره) "سنگرهای کلیدی دنیا را فتح کنند" و با هوشمندی و تدبیر سرنوشت کشورشان را در دست بگیرند.و این گونه است که می توان متشکر و قدردان بخش کوچکی از دلاوری های شهدا بود.
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار