کد خبر: 646327
تاریخ انتشار: ۲۴ ارديبهشت ۱۳۹۳ - ۱۹:۲۳
«مهدي كلوشاني» لحظات اسارتش در عمليات بدر را به تصوير مي‌كشد
عمليات بدر يك عمليات آبي- خاكي بود. در منطقه‌اي كه در آن عمليات مي‌كرديم پشت‌سرمان آب قرار داشت و جلو رويمان دشمن بود. اولين فردي كه دستور عقب‌نشيني به او ابلاغ شد ‌من بودم. دستور اين بود كه بايد گردان را به عقب بياورم. در عمليات‌ها بدترين لحظه و موقعيتي كه فرمانده نمي‌تواند به نيروهايش دستور بدهد و چيزي بگويد لحظه عقب‌نشيني است. بچه‌ها در چنين لحظاتي حاضر به عقب‌نشيني نمي‌شوند.
آرمان شريف
صحبت كردن مداوم براي رزمندگاني كه از ناحيه سر دچار مجروحيت شده‌اند كار راحتي نيست. سرشان درد مي‌گيرد، سوت مي‌كشد و آثار مجروحيت دوباره فرصت خودنمايي پيدا مي‌كند. صحبت كردن طولاني مدت براي اين جانبازان از هر كار ديگري سخت‌تر است. اما «مهدي كلوشاني» كه در دوران دفاع‌مقدس يكي از چشمانش را از دست داده و سرش دچار مجروحيت‌ شده با صبر و سعه‌صدر، جزئيات دوران رزمندگي‌ و اتفاقاتي كه باعث اسارتش شد را برايمان بازگو كرد. كلوشاني از 63 تا 69، شش سال را در اردوگاه‌هاي بعثي‌ها اسير بوده و قول اين را داده تا در فرصتي ديگر سال‌هاي آزادگي او را نيز با هم مرور كنيم. آنچه در ادامه مي‌خوانيم روايت‌هاي كلوشاني از دوران رزمندگي‌تا اسارتش است. 
‌   ‌     
آقاي كلوشاني شما در چه سالي عازم جبهه‌ها شديد؟ 
قبل از اينكه جنگ شروع شود من جزو اولين گروه‌هايي بودم كه از اصفهان به كردستان و مناطقي مثل سنندج، مريوان، كامياران اعزام شدم. در اين زمان من همراه شهيد خرازي و شهيد رداني‌پور بودم. بعد از انقلاب گروه‌هايي مثل كوموله و دموكرات كه در كردستان وجود داشتند غائله كردستان را به وجود آوردند و باعث بروز اختلاف و درگيري در غرب كشور شدند. سر همين موضوع حضرت امام(ره) فرمان مقابله با آنها را صادر كرد و من هم آن زمان جزو كساني بودم كه به كردستان رفتم. آن زمان به عنوان بسيجي راهي كردستان شدم ولي با شروع جنگ به عضويت سپاه درآمدم. 
چه ضرورتي باعث شد قبل از شروع جنگ براي مقابله با گروه‌هاي جدايي‌طلب، داوطلبانه خودتان را به كردستان برسانيد؟
همانطور كه گفتم مهم‌ترين دليل فرمان امام به عنوان يك رهبر و يك ولي بود. امر ايشان براي ما واجب بود و با توجه به اينكه چيزي از پيروزي انقلاب نمي‌گذشت و هنوز خيلي از مشكلات باقي بود بايد به كمك كشور و نظام مي‌آمديم. در آن سال‌ها تظاهرات‌ گروه‌هاي مختلف، غائله كردستان، گنبدكاووس و سميرم پيش آمد كه با فرمان امام كه همه قلباً دوستش داشتيم بر خود واجب دانستيم كه وارد عمل شويم و فرمان رهبرمان را لبيك بگوييم. 
شهيد خرازي و گروهشان در غائله كردستان چه نقشي داشتند؟
آن زمان شهيد خرازي براي بچه‌هاي اصفهان حكم يك محور را داشت. شهيد خرازي به عنوان يك فرمانده، يك بزرگ‌تر و كسي كه حرفش براي همه بچه‌ها يا حداقل بچه‌هاي اصفهان در كردستان خريدار داشت و به عنوان يك امر واجب بود. آن زمان شهيد خرازي در بحث كردستان نقش مهم و اساسي داشت و با آن روحيه عجيب ايثارگري و عطوفت توانسته بود همان روحيه را هم بين بچه‌ها حاكم كند. شهيد خرازي مانند يك دُر و يك لؤلؤ در بين رزمندگان مي‌درخشيد. هر زمان كه بچه‌ها خسته مي‌شدند يا مشكلاتي بر آنها فشار مي‌آورد آنها به حاج‌حسين با آن چهره زيبا رجوع مي‌كردند و خستگي را از تن همه بيرون مي‌كرد. همه مسائل و مشكلات بچه‌ها فقط با ديدن حاج حسين حل مي‌شد. شهيد خرازي شخصيت كاريزمايي داشت كه همه بچه‌ها را بر گرد خود جمع مي‌كرد. 
و بعد از غائله كردستان و با شروع جنگ عازم جبهه شديد؟ 
به محض اينكه جنگ شروع شد با تعدادي از بچه‌هاي كردستان به منطقه جنوب آمدم و تا اوايل جنگ در عمليات‌هاي مختلفي تا زمان اسارتم شركت داشتم. من در همه عمليات‌هاي مهم ابتداي جنگ مانند فتح‌المبين، بيت‌المقدس، رمضان، والفجر4 و محرم تا عمليات بدر حضور داشتم. تا اينكه در سال 1363 در عمليات بدر اسير شدم. 
چه مسئوليتي را بر عهده داشتيد؟‌
در جبهه‌ها آخرين مسئوليتي كه داشتم معاون گردان بودم. 
چگونه و به چه نحوي به اسارت بعثي‌ها درآمديد؟
عمليات بدر يك عمليات آبي- خاكي بود. در منطقه‌اي كه در آن عمليات مي‌كرديم پشت‌سرمان آب قرار داشت و جلو رويمان دشمن بود. اولين فردي كه دستور عقب‌نشيني به او ابلاغ شد ‌من بودم. دستور اين بود كه بايد گردان را به عقب بياورم. در عمليات‌ها بدترين لحظه و موقعيتي كه فرمانده نمي‌تواند به نيروهايش دستور بدهد و چيزي بگويد لحظه عقب‌نشيني است. بچه‌ها در چنين لحظاتي حاضر به عقب‌نشيني نمي‌شوند. آن زمان رزمندگان براي لحظه‌اي نبود كه بخواهند براي حفظ جانشان تلاش كنند بلكه آنها براي شهادت آماده بودند. جانشان را كف دستشان گرفته‌ و مي‌خواستند با تمام وجود بجنگند و آبروي امام و اسلام را بخرند. براي اعلام اين موضع بايد ترفندي به خرج مي‌داديم كه چطور بايد به بچه‌ها اعلام كنيم تا آنها حاضر به عقب‌نشيني باشند. 
كمي فكر كرديم و به نيروها گفتيم كه يكي از يگان‌هاي خودمان نيرو درخواست كرده‌ و بچه‌ها به سمت گردان امير كه درخواست نيرو كرده بروند و به آنها ملحق شوند و كمكشان كنند. به قول خودمان توانستيم رزمندگان را راضي كنيم كه به طرف نيروهاي خودي حركت كنند وگرنه به هيچ وجه نمي‌شد به آنها گفت كه عقب‌نشيني است و بايد برگردند. چند تا از بچه‌هايي كه تيز و زرنگ بودند به من گفتند چرا خودتان نمي‌آييد كه ما هم در جواب گفتيم شما برويد ما هم مي‌آييم. آنها هم گفتند كه ما صبر مي‌كنيم تا با هم برويم. عمده گردان با تعدادي از فرمانده گروهان‌ها به سمت گردان امير حركت كردند و ما هم مقابل نيروهاي عراقي ايستاديم تا از لحاظ نظامي آتش تأمين كنيم تا بچه‌ها بتوانند به راحتي به عقب بروند. پشت سر بچه‌ها آب بود و بايد به آب مي‌زدند و در سمت راستشان اسكله‌اي با چندين قايق وجود داشت تا بچه‌ها را به عقب انتقال دهد. 
حالا رزمندگان توانستند خودشان را به عقب برسانند؟
بله، يك گردان نيرو كامل به جز كادر كه خودم و 10، 15 نفر از بچه‌ها مانديم، باقي توانستند خودشان را به اسكله‌ها برسانند. در اسكله قايق‌ها هم آماده بودند. آنجا بلبشويي پيش آمده بود كه بچه‌ها مي‌گفتند ما به عقب برنمي‌گرديم و چرا خودشان نمي‌آيند. به هر حال به اجبار بچه‌ها را از طريق آب به عقب انتقال دادند. ما 10، 15 نفري كه راه عراقي‌ها را سد كرده بوديم و مانع شده‌بوديم عراقي‌ها جلو بيايند سمت چپمان تير و گلوله مستقيم مي‌آمد. من براي شناسايي رفتم تا ببينم چرا از بغل به سمتمان گلوله مي‌آيد كه آنجا متوجه شدم سمت چپمان كه يگان پنج نصر بود مجبور به عقب‌نشيني شده و عراقي‌ها ما را از پهلو و جلو مي‌زدند. 
تقريباً هوا به سمت گرگ و ميش مي‌رفت كه همچنان در حال مقابله با عراقي‌ها بوديم. مهمات‌مان تمام شده بود. با بچه‌ها به آب زديم و در قايقي كه آنجا بود سوار شديم. اما قايق خراب بود و تا آمديم به خودمان بجنبيم عراقي‌ها بالاسرمان آمدند و ما را به اسارت گرفتند. 
بعد از آن خودتان هم اسير شديد؟
عراقي‌ها به قايق شليك مي‌كردند كه حسن سلطاني بي‌سيمچي‌ام همانجا به شهادت رسيد و داخل آب افتاد. بعد از آن مي‌خواستند ما را اعدام كنند. ما را به صورت دست بسته نشاندند و خط آتش را هم تشكيل دادند و جلوي هر اسير يك سرباز ايستاد و دستور آتش آمد كه اينها را اعدام كنيد. در همان لحظه كه خواست خدا براي زنده ماندنمان بود فرمانده عراقي از راه رسيد و دستور داد كه اينها را نكشيد چون به اطلاعاتشان نياز داريم. 
عراقي‌ها دوباره با هم بحث و گفت‌وگو كردند و مجدد ما را براي اعدام نشاندند. ما هم اشهد و شهادتين‌مان را گفتيم. تصور كنيد مي‌خواهند شما را اعدام كنند لحظه به لحظه آن برايمان زيبا بود. وقتي در آن حالتي كه نشسته بوديم انگار قشنگ‌ترين لحظه زندگي‌مان را مي‌گذرانديم. دست‌ها بسته، خنده بر لب‌ها و خيلي قشنگ همراه هم شهادتين را بر زبانمان جاري مي‌كرديم. آن زمان براي من خيلي زيبا بود. دوباره آنها بحث كردند و در آخر باز به اين نتيجه رسيدند كه ما را نكشند و اعدام نكنند و براي اسارت و گرفتن اطلاعات ببرند. بعد از آن شش سال اسارتم در عراق شروع شد.

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار