خبر عليرضا از شهادت خود
مهندس پرويز رضايي برادر شهيدان عليرضا و اميرحسين رضايي درباره شهادت برادران خود ميگويد: عليرضا فردي صاحب اخلاق مثالزدني و مورد احترام همگان بود. با آنكه پيش از انقلاب و پس از تحصيل در دانشكده افسري، در ارتش مشغول خدمت شد، اما در محيط خانه و دوستان از رنجي كه عموم مردم از حاكميت رژيم گذشته ميكشيدند و نيز از خيانتهايي كه در حق اموال عمومي و بيتالمال ميشد، سخن ميگفت و اخلاقي انقلابي و روشنفكرانه داشت و شهادت او موجب شد ما گوهري را كه هنوز منشهاي اخلاقي او را براي فرزندانمان مثال ميزنيم، از دست بدهيم. وي ميگويد: خاطره شهادت عليرضا براي مردم محل و مردم اصفهان فراموش نشدني است، زيرا او و دو همرزم شهيدش در همان آغازين روزهاي جنگ تحميلي و پس از اعزام به غرب كشور در منطقه سرپلذهاب و بر اثر اصابت گلوله خمپاره به درون سنگر آنان به شهادت رسيدند و آن روزها هنوز مردم وقوع يك جنگ همه جانبه را باور نكرده بودند ولي با شهادت عليرضا و يارانش كه پس از شهداي انقلاب، جزو اولين پيكرهايي بودند كه روي دست جوانان اصفهان تشييع ميشدند، مردم صاحب خاطراتي عزتمند و فراموش نشدني از جانفشاني مقدس جوانان در راه اعتقادات و وطن شدند.
برادر شهيد عليرضا رضايي با ذكر خاطرهاي از روز شهادت او ميگويد: يكي از همرزمان عليرضا كه ستوان ارتش بود و در همان عملياتي كه منجر به شهادت عليرضا شد، دو پايش قطع شده بود، هنگامي كه در سال 59 چند روزي پس از شهادت برادرم از او در بيمارستان ملاقات كرديم، ميگفت: شهيد رضايي فرمانده ما بود و در روز شهادت، ما را خطاب قرار داد و با اشاره به يكي از تپههاي اطراف سر پل ذهاب گفت:«بچهها ما بايد هر طور شده اين تپه را بگيريم وگرنه شهر سقوط ميكند و بدانيد كه از ميان ما اولين كسي كه شهيد ميشود، من هستم!» ما تپه را تصرف كرديم ولي خمپارهاي از جانب دشمن در سنگر فرماندهي فرود آمد و به غير از شهيد رضايي، ستوان «ميرحاج» نيز به شدت مجروح شد. ما در آمبولانس به سمت شهر ميرفتيم كه شهيد رضايي جان شيرين را به ديدارشيرين خدا فروخت و شهيد ميرحاج هم در نزديكيهاي شهر آسماني شد و چون از شهداي آن عمليات كسب اطلاع كردم، ديدم شهيد رضايي همان طور كه خود گفته بود اولين نفري بود كه حتي به فاصله چند دقيقه جان از بدنش خارج شده بود.
اما شيوه مواجهه شهيد اميرحسين رضايي با موضوع جنگ و جبهههاي دفاع مقدس، براي جوانان الگويي كم نظير است. محمدرضا صادقيان، يكي از خواهرزادههاي اين شهيد بزرگوار در توصيف دوران رزمندگي شهيد ميگويد: اميرحسين جبهه را خانه خود كرده بود و هميشه آنچنان شيرين و با هيجان از جبههها تعريف ميكرد كه گويي از محفل جشن و سرور و عروسي خاطره ميگويد. او يكبار حين آموزش خنثي كردن مين به خاطر انفجار چاشني مين، يكي از انگشتانش را از دست داده بود، اما هر وقت او را ميديديم، ميدانستيم كه حالا همه بچهها را با همين قضيه انگشت قطع شدهاش مدتها سرگرم ميكند و ميخنداند. بار ديگر در يكي از عملياتها جراحت شديدي در ناحيه ساق پا پيدا كرد. او را به بيمارستاني در اصفهان آوردند و پس از مدتي پزشكان تصميم گرفتند پاي او را كه تقريبا از زانو جدا بود، قطع كنند ولي او اجازه نميداد و ميگفت با پاي قطع شده ديگر نميتوانم به جبهه بازگردم. به همين خاطر با آن وضع خودش را از روي تخت پايين مياندازد و تلاش ميكند تا با ويلچر از بيمارستان خارج شود. وقتي پزشكان اين اعتماد به نفس و روحيه او را ميبينند، تلاش خود را ميكنند و پاي اميرحسين را با چند عمل جراحي پيوند ميزنند. از آن پس اميرحسين با پاي پيوندي ظاهراً بايد جبهه را فراموش ميكرد اما وقتي ما ميديديم كه چطور با همان شرايط دشوار فاصله چند كيلومتري بيمارستان تا منزل را براي سر زدن به مادر، خانواده و فاميل با ويلچر به تنهايي طي ميكند، ميدانستيم كه او مرد ماندن در پشت جبهه نيست و سرانجام در حالي كه هيچ كس فكرش را نميكرد او بتواند با آن شرايط حتي به خوبي راه برود، به جبهه بازگشت و كربلاي 5 محل وعده او با خدايش شد.
قاب خاطرات برادر
وي همچنين با يادي از مادر شهيدان ميگويد: مادر از غم شهادت عليرضا – كه محبت ديرينهاي به او داشت و به لحاظ روحي به آن شهيد بزرگوار وابسته بود - و پس از آن شهادت اميرحسين، روزهاي سختي را در 34 سال گذشته گذراند اما به خاطر تسلطي كه بر انجام مراسمات دعا و ختم قرآن داشت، منزل او تا قبل از روزهاي بيماري همواره محفل چنين مراسماتي بود و اينگونه در بزرگداشت فرزندان شهيدش ميكوشيد.
شهيدان عليرضا و اميرحسين رضايي و زندگي درس آموزشان در استقامت و مقاومت آن هم در روزهايي كه گروهي كنج عافيت يا مهاجرت از كشور را برگزيدند، تنها دو شهيد از خيل شهيدان انقلاب و دفاع مقدس هستند كه بايد ياد و خاطره آنها زنده نگه داشته شود و اين وظيفهاي است كه به فرموده رهبر انقلاب، كمتر از شهادت نيست. حاجيه خانمها رضوان و جنت رضايي، خواهران اين دو شهيد درباره اين مهم ميگويند: نبايد امور شهدا و پدر و مادرهاي آنان در دست كساني باشد كه عشق و انگيزهاي به اين كار ندارند. وقتي ما حفظ ياد شهدا را مثل شهادت يا برتر از آن ميدانيم، بايد كسي كه وارد اين امور ميشود، احساس كند كه دارد به سمت شهادت و به سوي جبهه جهاد ميرود. يعني بايد همان احساس رزمندگان دوران جنگ را داشته باشد. همان احساسي كه امثال اميرحسين داشتند و كسي نميتوانست با هيچ انگيزه دنيايي و با هيچ ترفند مادي آنان را از دفاع و جهاد منصرف كند. البته درست است كه اكنون فضاي جبهه و جنگ نيست و رسيدن به آن روحيه كار دشواري است ولي شايد به همين خاطر است كه رهبر انقلاب زنده نگه داشتن ياد شهدا را كمتر از شهادت نميدانند، زيرا اگر كسي در اين روزهاي متفاوت كه فرهنگ شهادت و ايثار مثل گذشته جاري و ساري نيست، بتواند براي شهدا و استمرار راه آنان قدمي بردارد، الحق كه كار مهم و دشواري كرده است.
اين خواهران شهيد همچنين از پدر بزرگوار شهيدان رضايي ياد ميكنند و ميگويند: حاج محمد قاسم رضايي از كسبه محترم و مورد وثوق محل و سالها موذن مسجد معروف حجتيه بود. او هرگز در رثاي فرزندان شهيدش بيتابي نكرد و خلق نيكو و صبوري او تا هشت سال پيش كه در سن يكصد سالگي از دنيا رفت، زبانزد دوستداران و آشنايان بود.
اين روزها مصادف با چهلم وفات مادر شهيدان رضايي است. بر سنگ مزار حاجيه خانم صديقه آقا ميرباقري از محمدرضا ابياتي نقش بسته است: «اول عيد است و دنيا لاله گون/ مادر ما رفت سوي حق كنون/ سيزده چون با نه و سه شد قرين/ پر كشيد از اين جهان پر زكين/ داد بهر دين دو فرزند نكو/ حال در محشر ز چه ترسد بگو؟!».