کد خبر: 628615
تاریخ انتشار: ۱۶ دی ۱۳۹۲ - ۱۴:۳۳
رو ايتي از زندگي شهيد محسن اسدي
پاسدار شهید محسن اسدی 16 مرداد ماه سال ۱۳۵۲ در شهر تهران دیده به جهان گشود. دوران زندگی خود را در زمان حاکمیت نظام مقدس جمهوری اسلامی ایران سپری نمود .
پاسدار شهید محسن اسدی 16 مرداد ماه سال ۱۳۵۲ در شهر تهران دیده به جهان گشود. دوران زندگی خود را در زمان حاکمیت نظام مقدس جمهوری اسلامی ایران سپری نمود . تا در کنار پیشکسوتان جهاد و شهادت با پیروی از مقام معظم رهبری از ارزش های امام(ره) و شهیدان پاسداری نماید. او که از مداحان اهل بیت(ع) بود به تواضع، تعهد و خوشرویی در میان همکاران معروف بود.

او یکی از مداحان و ذاکران اهل‌بیت (ع) بود، او نسبت به بی‌بی دو عالم حضرت زهرای اطهر (س) ارادتی خاص داشت و در جمع بسیجیان پایگاه شهید علی محمدی مسجد همت‌آباد شرکت داشت. اسدی بعد از اخذ مدرک دیپلم در سال ۱۳۷۳ با خانم علی‌زاده ازدواج کرد و صاحب فرزندی به نام ایمان شد.

سال ۱۳۷۶ لباس سبز سپاه‌پاسداران را بر تن کرد و در دانشگاه امام حسین (ع) مشغول به کار گشت. سال ۱۳۷۷ به پادگان انصارالحسین (ع) منتقل شد و بعد از آن به مدت ۵ سال به عنوان محافظ و راننده سردار کاظمی در نیروی هوایی خدمت کرد. سرانجام محسن اسدی افسر همراه فرماندهی نیروی زمینی سپاه در تاریخ 19 دي ماه 1384 در سن ۳۲ سالگی در منطقه شمال غرب ارومیه در هنگام پرواز با فالکن اما روح ملکوتی شهید تاب ماندن در این تن خاکی را نداشت و چه زود به شهیدان پیوست. به علت نقص فنی هواپیما به همراه جمعی از فرماندهان سپاه‌پاسداران سقوط کرد تا برای همیشه در آسمان جاودان بماند.

او بی‌شک مسافری از ره‌یافتگان شب وصال عرفه بود که آسمان، عرفاتش بود و خودش قربانی. مزار پاکش در بهشت زهرا (س) قرار دارد.

وصیت نامه بسیار زیبای شهید:

بسم الله الرحمن الرحیم

الحمدالله الذی جعل کمال دینه وتمام نعمته بولایت امیرالمومنین(ع) خدارا شکرکه به واسطه ولایت امیر المومنین دینم کامل

ونعمتم جامع گردید.شکر خدا راکه به من منت نهاد وخاک مرا،از دیاری برگزید که درآن دین مبین اسلام بنیان گذاشته شدورسالت نبوی وولایت علوی درآن تحقق یافت وسپاس گذار خدای واحدی هستم که مرا شیعه مطلقه علی ابن ابی طالب(ع)گرداندونطفه مرااز سلب یکی ازمحبان آقا امام حسین(ع) قرار دادکه هروقت نام مادر مظلومه آن حضرت رامبردند او نیزسخت می گریست .

و شاکر خدایی هستم که مرادر دامانی پاک از زنانی مومنه قرارداد كه او مرابه سمت وسوی این وادی مبارک سوق دهد.

اینجانب چند روز گذشته در بهشت زهرا(س)بودم،آن دیاری که به تعبیر من(مرد آباد)ایران یا تهران است. حالت عجیبی داشتم،با خود می گفتم این ملت عجب امتحانی پس دادن عجب کنکوری بودهر کجای دنیاکنکور و ورودی به دانشگاه در یک نوبت ودر یک روز برگذار می شود امّا درایران هشت سال همه روز کنکور می گرفتندومن بیچاره قافل بودم البته من حتی سال های اولیه درس عشق بازی راهم شروع نکرده بودم و خیلی دوست داشتم تا در کنار همه دانشجویان درمبانی عشق بازی شرکت می کردندولی خوش به سعادت کسانی که از این کنکورسر بلند و روسفید بیرون آمدندوبر سرخوان گسترده ارباب خود ادامه تحصلیل عشق بازی می دهند.

البته من شاید یک بار برای دیدن این دانشگاه عظیم به منطقه گیلان غرب در سال ۶۴ در سن دوازده سالگی رفتم اما چه رفتی.

ای کاش خداوند من را هم در این کنکور قبول می کرد.ای کاش خدا نگاهی به من بیچاره می کرد.مدام می گویم شاید خداوند امسال من را آماده می کند برای ورودی به کنکور دیگرکه امید آن دارم خداوند در این آزمون به حق حضرت زهرا(س)مرا قبول کند انشا الله…… مرا دعا کنید.خدایا در نسل وناموس من دشمن امیر المومنین قرارمده و همه راقربانی راه و مکتب سید الشهدا قراربده.

آمین یارب العا لمین الحقیرالمسکین محسن اسدی

بخشی از درددلی بسیار سوزناک همسرداغ دیده ایشان:

لحظه های با تو بودن

مشتاقانه می خواهم که برایم تعریف کند و او آرام این گونه می گوید: محسن همیشه به دلیل ماموریت های طولانی اش ماهانه خرید می کرد. ماه رمضان بودکه برای خرید بیرون رفته بود،ولی وقتی برگشت دستش

خالی تر از آن بود که بپرسی . با وجودی که چیزی نپرسیده بودم ولی می شنیدم که محسن خجالت زده تکرارمی کند:خانم حلال کن،حلال کن وخانومی مهربان تر ازهمیشه با گوشه چشم هایش پرسیده بود:این حرفها چه معنایی دارد؟ ومحسن گفته بود: توهم توی این خانه سهم داری. ماجرا از این قرار بودکه مرد جوانی دو بار به محسن نزدیک می شود و دور می شود. شاید چهره نورانی محسن باعث می شودکه او لب به سخن باز کند.گفته بود: تازه ازدواج کرده ام وقرار است امشب خانواده همسرم موقع افطار به منزلمان بیایند،امّاباورکنید پولی ندارم که خرید کنم،احساس کردم که اگرخواسته ام را به شما بگویم،شما دست رد به سینه من نمی زنید ومحسن با تمام سخاوتش هرآنچه راکه داشت تقدیم کرده بود. جوان اصرارمی کند که نشانی منزل محسن را بگیرد و او فقط گفته بوداگر کسی مثل خودت پیدا کردی به او کمک کن.هنگامی که بر دست وپای ایمان بوسه می زد، خانومی به تو گفته بود که این دل نرم توبه درد نظامی گری نمی خورد. امّا من می خواهم بگویم مگر نظامی ها دل ندارند،نظامی ها با عشق زندگی می کنندوبا عشق می میرند پس چرا آنها را متهم می کنیم که نظامی هستند. مگر نظامی ها تافته جدا بافته هستند. با ور کنید آنها در بین ماهستند،امّا آن قدربی صدا مشغول وظیفه خطیرخود هستند که ما آنها را فراموش می کنیمو وقتی به خود می آییم که سقوط هواپیما های آنها یا خبر شهادتشان را می شنویم. این هم را به حساب مظلومیتشان می گذاریم.

خانومی از آخرین شبی می گوید که نگاهت محزون بود وازآخرین نمازشبی که خواندی. صبح مثل همیشه در حالی که ایمان رابغل کرده بودم به بدرقه ات آمده و تو پرسیده بودی : خانومی کاری نداری؟ شاید می دانستی که دیگر بر نمی گردی.خانومی به یاد حرف هایی می افتد که بوی رفتن داشت. این که گفته بودی از من راضی هستی؟ او گفته بود به خدا راست می گویم،محسن! بهترین شانس زندگی من تو بودی وتو آنقدرگریه کرده بودی که با گریه هایت می خواستی بگویی ببخشید اگردرخانه کمتر بودم اگرمدام تنهایت می گذاشتم ودرماموریت بودم. اگر نتوانستم جایی ببرمت وخانومی تو را بخشیده بود.

وامروز دل تنگ تر از هر روز زمزمه می کن:

کاش می شد اشک را تهدید کرد فرصت لبخند را تمدید کرد

کاش می شد از میان لحظه ها لحظه دیدار را نزدیک کرد

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار