دهه اول ماه محرم امسال خبر شهادت اصغر اسدي هنگام عمليات پاكسازي ميادين مين در منطقه سردشت كردستان در رسانهها پيچيد. شهيد اسدي خودش فرزند شهيد بود و ميادين مين غرب كشور را به مدت هفت سال و براي امر تفحص شهدا پاكسازي ميكرد. مادر اين شهيد در گفتوگو با «جوان» زوايايي از زندگي و شخصيت فرزندش را نشانمان ميدهد و برايمان بيشتر از او ميگويد.
قبل از پرداختن به شهادت پسرتان ميخواهم كمي از همسر و پدر شهيد اصغر اسدي بگوييد؟
شهيد حميد اسدي حين مأموريت سپاه به شهادت رسيد. با ماشين تريلي كه براي خودمان بود براي سپاه در كرمانشاه و منطقه بيستون مهمات ميبرد. همان لحظه هواپيماهاي جنگي دشمن حمله ميكنند و بمبهاي خوشهاي را شليك ميكنند كه همسرم مجروحيت عميقي برميدارد. چند روز در بيمارستان بستري ميشود و بعد به شهادت ميرسد.
همسرتان چند ساله بود كه شهيد شد؟
37 سال داشت كه به شهادت رسيد. منم 27 سال داشتم و با چهار فرزند تنها ماندم. پسرانم را به تنهايي بزرگ كردم كه سه پسر ديگرم الان مهندس هستند و اصغر هم كه شهيد شده است.
چه دليلي باعث شد پسرتان به كار تفحص مشغول شود؟
پسرم عاشق تفحص و شهدا بود. به مدت هفت سال اين كار را انجام ميداد. خيلي به اين كار علاقهمند بود. بعضي اوقات به او ميگفتم ديگر سراغ خنثيسازي مين نرو ولي خودش كار را ميگرفت و انجام ميداد.
اگر كسي از همكارانش روي مين ميرفت و شهيد ميشد او غسلش ميداد و كارهاي كفن و دفنش را انجام ميداد. الان چند سيدي و مستند از كارش در دهلران و سردشت درست شده كه در آنها فقط از شهادت نوشته و گفته است. او راه امام حسين را ادامه ميداد. به من ميگفت: دوست داري مادر شهيد شوي، من هم ميگفتم من همسر شهيد هستم و همان ديگر برايم كافي است. اما ميگفت من دوست دارم شهيد شوم و تو هم مادر شهيد شوي.
در چند سالگي پدرش شهيد شد؟
دوم ابتدايي بود كه پدرش به شهادت رسيد.
نسبت به شهادت پدرش چه احساسي داشت؟
خيلي براي پدرش ناراحت بود. از دهلران كه ميآمد مستقيم سر مزار پدرش ميرفت. ميگفت دوست دارم سر مزار شهدا به ويژه پدرم بروم. ارتباط عجيبي با پدرش داشت. خيلي از رفتار و كردار پدر الگو گرفته بود. هر كاري پدرش زمان جنگ كرده را يادش مانده بود. گاهي اوقات مينشست از كارهاي پدرش برايمان تعريف ميكرد. ميگفت من راه پدرم را خيلي دوست دارم، چرا من لياقت شهادت ندارم. امام جمعه شهر وقتي به خانهمان آمد گفت اصغر هميشه نگران مملكت بود. وابستگي و علاقه زيادي به شهدا داشت.
پسرتان چگونه به شهادت رسيد؟
ظهر هنگام اذان بود و من نمازم را خوانده بودم. پسر كوچكم دوان دوان و با حالتي پريشان به خانه آمد و فقط نام برادرش را صدا ميكرد. گفتم براي اصغر اتفاقي افتاده؟ گفت روي مين رفته و دو انگشت دست و پايش قطع شده است. من هم از اين موضوع نگران نشدم و گفتم اشكالي ندارد، جانبازي براي ابوالفضل عباس(ع) است. گفتم اگر زنده باشد خيال من راحت است. به پسر بزرگم زنگ زدم او هم گفت اصغر زنده است. در خانه نشسته بودم كه اقوام ميآمدند و سر ميزدند. به آنها گفتم چيزي نشده! من سه پسر ديگر هم دارم كه آنها را هم فداي اسلام و قرآن ميكنم. تا حدود ساعت 4 بعداز ظهر ديدم تمام همسايهها به خانهمان آمدند. ميگفتند براي احوالپرسي آمدهايم ولي يك ربع بعد ديدم همه با گريه و زاري مرا در آغوش ميگيرند و ميگويند اصغر شهيد شده است. من هم گفتم فداي امام حسين(ع) و حضرت عباس(ع) باشد. اصغر در ماه محرم به پدر شهيدش پيوست.
دوستانش ميگفتند آن روز چهار مين را خنثي كرده بود ولي يكي از مينهايي كه فكر ميكرد خنثي شده ناگهان منفجر ميشود و دست و پايش را مجروح ميكند. باز در همان حال ميگفته ابوالفضل عباس كمكم كن كه من هم مثل تو شدم. به همكارانش ميگويد آنها وارد ميدان مين نشوند و با پشت خودش را از ميدان مين بيرون ميكشد. گفته موبايلم را بدهيم تا به مادرم زنگ بزنم، قندخون دارد و اگر اين خبر را بشنود حالش بد ميشود. آنها هم ميگويند خانه پدرت آباد! تو الان خون از بدنت ميرود و حالت خراب است ديگر نميتواني كه با موبايل صحبت كني.
فقط برادر بزرگش وقتي با او تماس گرفته، گفته كه كارم يك امر الهي بود كه بايد انجام ميدادم.
افراد ديگري هم همراه پسرتان بودند؟
همكارانش بودند ولي او آخر ميدان رفته و اين اتفاق برايش افتاده بود.
قبل از شهادتش وصيتنامه هم نوشته بود؟
وصيتنامهاش را نوشته بود ولي آن را به دوستش داده و سفارش كرده بود كه آن را باز نكنيد.
حشمت اسدي برادر شهيد اصغر اسدي است. او هم در ادامه از برادرش و كارهايي كه در ميادين پاكسازي مين هنگام تفحص انجام ميداده ميگويد.
شما از كودكي در ايلام بوديد و بزرگ شديد. از همان زمان كودكي جنگ را احساس ميكرديد؟
ما ديگر در متن جنگ بوديم و بزرگ شديم.
من آن زمان از ساير برادرانم كوچكتر بودم ولي خاطرات و مشكلات جنگ را به ياد دارم. روزانه شهر بمباران ميشد و شهيدان و مجروحاني را به شهر ميآوردند و ما آنها ميديديم.
گويا جنگ هنوز براي شما تمام نشده است؟
ما راهي را كه شهدا رفتهاند با جان و دل پذيرفتهايم و به آن افتخار ميكنيم. من هم مانند برادرم آمادهام تا جانم را براي نظام و انقلاب بدهم. برادرم قلباً به اين راه اعتقاد داشت. وگرنه ميتوانست گونه ديگري زندگي كند و مسير زندگياش طور ديگري باشد. ولي داوطلبانه خنثي كردن مين را انتخاب ميكند و هفت سال اصليترين و مشكلترين ميادين مين ايلام و كردستان را پاكسازي ميكند و دست آخر خدا مزدي كه لايقش بود را به او ميدهد.
برادرتان درباره شهادت با شما صحبت ميكرد؟
اصغر علاوه بر كارهاي نظامي فعاليت فرهنگي هم داشت. با اينكه زمان جنگ سن و سال زيادي نداشت و جنگ را خيلي درك نكرد ولي مثل يك فرمانده مسلط به جنگ، مسائل مربوط به دفاع مقدس را روايت ميكرد. گاهي اوقات در مناطق جنگي به عنوان راوي براي مردم صحبت ميكرد. ورود به ميدان مين يعني انتخاب مرگ آگاهانه و شهادت.
اينجا ما فرماندهان عالي جنگ را داشتيم كه از خبرگان تخريب بوده و در همين پاكسازي مين به شهادت رسيده است. به رغم اينكه هشت سال در دفاع مقدس حضور داشته ولي باز هم در اين عرصه فعاليت كردهاند تا به شهادت ميرسد.
شهادت پدر چقدر در روحيه شهادتطلبي برادرتان تأثير داشت؟
ارتباط عاطفي خاصي با پدرم داشت كه بعد از شهادت پدر بيشتر هم شده بود. حتي آخرين بار سر مزار پدر رفته بود و از پدر خداحافظي كرده بود. انگار به او الهام شده بود. يكي از دوستانش ميگفت اصغر امانتي پيش من گذاشته و گفته اگر اتفاقي براي من افتاد بايد اينها را در كفن من بگذاريد. دوستش هم آنها را به ما داد و ما هم بدون اينكه باز كنيم در كفنش گذاشتيم.
به نظر ميرسد بچههاي تفحص ترسي از شهادت و جانبازي نداشته باشند؟
از روي آثار و صحبتهايش ميتوانم بگويم نه تنها از اين كار هيچ ترسي نداشت بلكه عاشقانه كارش را انجام ميداد. نميخواهم او را آسماني نشان دهم ولي با خداي خودش عهدي داشت و فكر ميكنم خدا هم به آرزويي كه داشت او را رساند.
به عنوان فرزند و برادر شهيد از مسئولان خواستهاي داريد؟
تنها خواستهمان اين است كه از راه شهدا حراست كنند و سه ركن اساسي نظام كه شهدا براي آن جان دادهاند را حفظ كنند. ما هيچ خواسته مادي و مالي نداريم و در كنار تعالي راه شهيدان، ارزشهايي كه آنها برايش جان دادهاند ادامه داشته باشد.