جوانآنلاين: مصطفي در يكي از روزهاي سال 1321 در حومه شهرستان مرند آذربايجان شرقي به دنيا آمد. پدرش از علماي با نفوذ آن ديار بود و مردم اهالي آنجا بسيار به او حترام ميگذاشتند. چنين پدر متديني در تربيت مصطفي تلاش بسيار كرد و از همان دوره كودكي آموزههاي اسلامي را به فرزندش ياد داد. مصطفي دوره ابتدايياش را در مرند گذراند و از همان دوران بيرياي كودكي نسبته به مسائل ديني كنجكاو بود و در اين خصوص سوالات متعددي از پدرش ميپرسيد.
او به دليل علاقهاش به معارف الهي راهي حوزه علميه شهرستان خوي شد. مصطفي در آن روزها پلهپله مراحل حوزه را پشت سر گذاشت و پس از كسب فيض به امالقراي اسلامي شهر قم رفت تا در كنار بارگاه ملكوتي حضرت معصومه سلامالله عليها به همه آنچه ميخواست برسد و دانش دينياش را كامل كند.
حضور در حوزه علميه و شناخت ضرورت پاسداري از كيان اسلامي، آگاهي مصطفي را وسعت بخشيد بنابراين او براي پيشبرد و شكلگيري انقلاب اسلامي و همچنين آگاهي مردم آذربايجان فعاليتهاي انقلابي گستردهاي را آغاز كرد. مدتي گذشت و پس از آن از آذربايجان به تهران عزيمت كرد و همچنان فعاليتهاي سياسياش را در پايتخت ادامه داد و تظاهرات و راهپيماييهاي غرب تهران توسط او سازماندهي ميشد. در دي ماه سال 57 در دانشگاه تهران با علما و روحانيون مبارز به تحصن نشست تا به اين ترتيب رهبر كبير انقلاب با پيروزي وارد ايران شدند.
مصطفي كه در خانوادهاي قرآن خوان بزرگ شده بود و علاقهي بسياري به قرآن داشت و نور اين كتاب آسماني، چراغ هدايتي براي زندگانياش شد. وقتي به تهران آمد كلاسهاي آموزش قرآن را در مسجد سيدالشهدا واقع در خيابان نواب برگزار كرد و زمينه آشنايي جوانان و نوجوانان بسياري را با قرآن فراهم كرد و به عنوان استاد قرآن شاگردان مختلفي را به جامعه تحويل داد. بعد از پيروزي انقلاب اسلامي فعاليتهاي خود را بيشتر در كميته و سنگر مسجد متمركز كرد.
او با پاسداران انقلاب به طور شبانهروزي به پاسداري از اهداف انقلاب پرداخت و تا لحظه شهادت اين فعاليتها ادامه داشت. در آن زمان هيئتي با نام هيئت «يا حسينم» تاسيس كرد و هنوز هم اين هيئت پابرجاست. همه كارهاي بچهها را انجام ميداد و هر كس ميخواست كاري انجام دهد به او مراجعه ميكرد. مصطفي به عنوان مدير داخلي كميته فعاليتهاي بسيار انجام داد.
او بسيار خوشرو بود و آنچه كه ديگران را جذب شهيد ميكرد اخلاق گرم و صميميانهاش بود. مصطفي در مراوداتش بسيار مراقب بود كه با حرفي يا رفتاري كسي را از خود ناراحت نكند. اين اخلاق نيكو باعث شده بود دوستان بسياري گرد او جمع شوند و منزل او محل رفتو آمد بسياري از دوستان، اقوام و آشنايان باشد.
مصطفي همه ابعاد زندگي را در نظر ميگرفت و هرگز تك بعدي به زندگي نگاه نكرد و قرآن چنين تفكري به زندگي او بخشيده بود. مصطفي با وجود همه فعاليتهايش سنت پيغمبر را از خاطر نبرد و با ازدواج سعي در تكامل دين خود داشت. او با همسرش بسيار با احترام رفتار ميكرد و در تربيت شش فرزندش بسيار دقيق بود. او با وجود اينكه مشغلههاي بسيار داشت هرگز از تربيت فرزندانش غافل نشد. همواره از آنها ميخواست كه به دستورات قرآن عمل كنند خصوصا در مورد نماز كه سعي كنند آن را اول وقت به جا آورند و آنها را براي شركت در مراسم معنوي تشويق ميكرد مانوس بودن با قرآن از او فردي با اخلاق اسلامي ساخته بود. عامل بودن كتاب خدا در حرف و عمل يكي از ويژگيهاي ذاتي مصطفي بود.
او به صله رحم بسيار اهميت ميداد و هر فرصتي كه پيش ميآمد به سركشي نزديكانش ميپرداخت و حتي جوياي احوال بستگان دور هم بود. يك بار به ديدن يكي اقوام دور رفته بود كه و ديگران تعجب كرده بودند اما مصطفي در پاسخ به تعجب گفت: اين وظيفه ماست كه با بستگان خود رفت و آمد كنيم و جوياي احوال آنها باشيم اين سنت پيغمبر است.
مصطفي بسيار شجاع بود و با توجه به فعاليتهاي انقلابيش احتمال شهادت وجود داشت از همين رو دوستانش بارها تاكيد كرده بودند در رفتو آمدهايش جوانب احتياط را داشته باشد اما او همراه با شجاعت كار خود را انجام ميداد.
خدمت به انقلاب و اسلام و رهبري را بر خود واجب ميدانست و با همين باور و اعتقاد تا آخرين نفس ايستادگي كردند و در همين راه به دست منافقين كوردل به شهادت رسيد. روز بعد از شهادتش آيتالله مهدوي كني در ملاقات عمومي با حضرت امام(ره) از رشادتها و شجاعت شهيد حجتي نام بردند. بعد از شهادتش افرادي از راههاي دور ميآمدند و بسيار گريه ميكردند و ميگفتند شهيد در بسياري از مسائل به ما كمك كرده است. هنوز هم پس از سالها اهالي مسجد سيدالشهدا هر گاه ميخواهند يادي از شهيد كنند از شهيد حجتي نام ميبرند و ياد او را زنده نگه ميدارند.
او هميشه عاشق شهادت بود و بالاخره پس از ماهها مجاهدت و تلاش براي حفظ انقلاب اسلامي سرانجام در سن 39 سالگي، در 18 اسفند ماه سال 60 بعد از نماز مغرب و عشا به دست منافقين كوردل در تهران به آرزوي ديرينه خود رسيد و به سوي آسمان پركشيد.
وصيتنامه شهيد
بسم الله الرحمن الرحيم «طلبة شهيد: مصطفي حجتي» با نام الله -که جان همه به دست اوست- آغاز ميکنم وصيت خود را وصيتي که اميدوارم آن طوري که رضاي خدا در اوست به آن عمل شود.
در ابتدا سخنم به امام: اي منجي عالم اسلام! اگر حسين –عليه السلام- براي نجات اسلام يار طلبيد و جز اندکي به او لبّيک نگفتند، اين را بدان که آن زمان ديگر به سر آمده و ملّت ما همه لبّيکگوي فرمان تو هستند و جان را همچون کالايي کم ارزش در راه تو ميدهند که راه تو راه حسين –عليه السلام- است.
پس لبّيک اي پسر فاطمه –سلام الله عليها! امّا سخنم به خانواده خود، به پدر و مادري که در طول عمرم برايم زحمت هاي فراواني کشيدند، زحمتهائي که نمي دانم چگونه جبران کنم.
پدر و مادري که فرزندي را بزرگ مي کنند، اميد دارند که در آخر عمرشان آن فرزند همچون عصايي باشد که آنها به او تکيه کنند، امّا من امانتي هستم که ديگر در اين دنيا نيستم، چگونه عصاي آنها باشم و زحمتهاي آنها را جبران کنم؟! حال اگر هم بودم آيا ميتوانستم جبران رنج يک شب مادر را که بر بالين من کشيده کنم! و چون نميتوانم جبران کنم جز طلب بخشش از آنها خواسته ديگري ندارم.
امّا سخنم اين است که اي پدر و مادر! اگر من ديگر در اين دنيا نيستم خدا که خالق من هست وجود دارد و شما بايد اميدتان به او باشد و از او طلب کمک کنيد، و نکند که به درگاه او شکايت کنيد و بگوييد که چرا جان فرزندمان را گرفتي؟!! چون گرفتن جان حقّ خدا است، او همه چيز را خلق کرده اگر خواست او را نابود نموده و اگر خواست او را بقاء ميدهد.
امّا اين را هم بايد بدانيم که جان انسان روزي به سر ميرود، پس چه بهتر که خود انسان به سوي مرگ رود تا اينکه مرگ به سوي او بيايد.
من هم چنين کردم ، باشد که مرگم در راه حق و برقراري اسلام و قرآن باشد و آن گونه که رضاي خداوند است جان داده باشم، پس شما نبايد در نبود من ناراحت باشيد، بلکه بايد افتخار کنيد که فرزندي بزرگ کرديد که خدا خريدار جان او بوده و چه خريداري بهتر از خدا. سخن ديگرم اين است که خويشاوندان بيشتر در خط اسلام و قرآن قدم بردارند و منظور از اين کلام اين نيست که آنها در اين راه قدم بر نمي دارند، بلکه اين است همين گونه که تا حال مُعين اسلام بودند، از اين به بعد هم با سعي بيشتر مُعين او باشند، چون کوتاهي در اين امر گناهي بزرگ است.
در آخر از خانواد خود ميخواهم از خويشان و مردم براي من طلب آمرزش کنيد و از آنها بخواهيد که اگر حقّي از آنها به دست من از بين رفته به آقايي و سروري خود مرا ببخشند چون اگر خدا از تمام گناهانم بگذرد از حق الناس نمي گذرد.
امّا وصيّتم به ملت اين است که پيرو خط امام باشند ، ملتي که در روزهاي عاشورا و تاسوعا فرياد مي زدند و ميزنند اي امام حسين-عليه السلام-! کاش ما در زمانت بوديم و تو را ياري مي کرديم، حال وقت آن رسيده که حسين زمان را ياري دهيد، به خدا قسم اگر کسي که در امر ياري حسين زمان کوتاهي کند، مثل اين است که در کربلا حسين –عليه السلام- را ياري نکرده بس بکوشيد در بر آورده کردن اوامر حسين زمان که خداي تبارک و تعالي رحمي کند و ملّت ما را از امّتهاي صالح قرار دهد، هر چند که تاکنون رحم خدا شامل حال ما شد.
وصيّت ديگري دارم که اي امّت شهيدپرور! اي خانواده گراميام! نگذاريد مفسدين در جامه قد علم کنند، چون اگر به آنها فرصت داده شود مملکت را همچون هيزم خشکي در آتش فساد مي سوزانند فرصت دهندگان به آنها مسئول اين اتفاق هستند که پاسدار خون شهيدانتان نبودند و به نداي امام لبيک نگفتهاند و پيام شهيدان را که همان اصلاح جامعه و جلوگيري از فساد و فسادگري است گوش ندادند، پس در نتيجه در آخرت نيز مورد خشم خدا قرار مي گيرند و در آتش دوزخ مي سوزند.
سخن ديگرم اين است که اي ملت! همراه و هم گام با دولت باشيد و او را در مصائب و سختي ها ياري کنيد و خدائي نکرده اگر اشتباهي از کسي ديديد به حساب دولت نگذاريد و اگر اشتباه از کل دولت بود، آن اشتباه را در بوق و کرنا نکنيد، چون موجب تضعيف دولت مي شود و تضعيف دولت هم يعني تضعيف امام و اسلام و قرآن و احکام آن، بلکه وظيفه شما اين است که اشتباه دولت را به نحوي که موجب تضعيف او نشود برطرف کنيد.
امّا وصيتم به خود دولت و مسئولين اين است که به درد مردم برسند، اين مردم بودند که آنها را به اين مقامات رساندند، پس خدا نکند که مقام آنها را فريب دهد و مردم را فراموش کنند و در برطرف کردن مشکلات آنها کوتاهي کنند، که اين خود گناهي بزرگ است امّا وصيّتم به دانش آموزان و معلّمان و طلّاب و بالأخره با قشر باسواد مملکت اين است که اين مملکت با خون به اينجا رسيده و امانتي گران قيمت است در دست شما، پس در حفظ آن کوشش کنيد نگذاريد حوادث زمان در او تغييري دهد.
امّا سخنم با رزمندگان، جز کلام علي –عليه السلام- چيز ديگري نيست که ميگويد: «بجنگيد و براي فرزندان خود مجد و عظمت را به ارث بگذاريد » و وقتي شما عظمت را براي فرزندانتان به ارث گذاشتيد، آنها ميتوانند اسلام را ياري کنند.
و سخن ديگر آن است که نگذاريد يک سري افرادي که بوي از اسلام و قرآن نبرده اند بر امور نظامي شما حکم فرمايي کنند که اين خود شکستي است غير قابل جبران.
سخني بيش براي گفتن ندارم هر چند که گفتن دردها خود تسکيني است براي انسان امّا اميدوارم که خود شما دردها را درک کنيد.