آرمان شريف | داغ زهرا گلبرگ، مادر شهيد محمد كرمي هنوز تازه است و سخت به نظر ميرسد اين داغ كهنه شود. بغضي سنگين گلويش را ميفشارد و او حزنانگيز از لحظات و خاطرات پسرش ميگويد. بسيجي شهيد محمد كرمي يك ماه پيش حين مأموريتش در ايست بازرسي خيابان نبرد جنوبي با تصادف خودرويي مرگ مغزي ميشود و اعضاي بدنش را به بيماران نيازمند اهدا ميكنند. در اولين روز هفته بسيج كه به عنوان «بسيج، ايثار و شهادت» نام گرفته، مادر اين بسيجي ايثارگر در گفتوگو با «جوان» از لحظات سختي كه بر او رفته، ميگويد. شهيد كرمي 37 ساله برادر جانباز بود و از او يك دختر 11ساله به يادگار مانده است.
اهداي عضو وصيت پسرم بود
شما به عنوان يك مادر شناخت كاملي از محمد داريد. كمي از روحيات پسرتان برايمان بگوييد.
محمد خيلي مهربان و فداكار بود. او 23 سال سابقه بسيج داشت و از اعضاي فعال بسيج بود. دوستانش ميگويند مثل محمد نداريم كه اين قدر فعاليت عالي داشته باشد و فداكاري كند. پسرم خيلي فعال و زرنگ بود. هر كسي هر جايي به كمك نياز داشت پيش محمد ميآمد و او با جان و دل قبول ميكرد.
به نظر شما اين همه توجه شهيد به فعاليت در بسيج از چه انگيزههايي نشأت ميگرفت؟
محمد خيلي به فعاليت در بسيج علاقه داشت. روزهايي كه مريض ميشد به او ميگفتم مادر تو مريضي بايد به خودت استراحت بدهي ولي او باز فعاليتش را قطع نميكرد. دوستانش با ماشين دنبالش ميآمدند و او را ميبردند. ميگفت من هم دارم براي دين و مملكتم كار ميكنم و اين عقيدهاش اين بود. شغل محمد ارتباطي به بسيج نداشت اما شبها وقتي از سركار بازميگشت براي خدمت به پايگاه ميرفت. او در يكي از كارخانجات كار ميكرد و كار آزاد داشت.
از شب حادثه بگوييد. آن شب چه اتفاقي افتاد؟
محمد و بقيه بچهها آن شب براي ايست بازرسي حكم داشتند. ماشيني با سرعت زياد به جمع آنها كه حدود هفت، هشت نفر ميشدند، نزديك ميشود. بچهها براي توقف به راننده ماشين ايست ميدهند ولي راننده توجهي نميكند و از موانع عبور ميگذرد. بچهها هر چقدر به پشت ماشينش ميزنند او نميايستد. آنقدر ويراژ ميدهد كه به آخرين نفر كه محمد من باشد ميزند. شدت ضربه به قدري محكم بوده كه سر بچهام همان موقع ضربه ميخورد. دكترها ميگفتند به دليل شدت ضربه مغزش به حالت سه تكه درآمده است. همانجا قطع نخاع ميشود و گردنش ميشكند.
چطور شد كه اعضاي بدنش را اهدا كرديد؟
سه، چهار ماه قبل از آن اتفاق، خود محمد درباره اهداي اعضاي بدنش صحبت ميكرد. به من ميگفت مامان من وصيت كردهام اگر طوري شدم اعضاي بدنم را اهدا كنيد. ميگفت ميخواهم با خودم اعمال حسنه ببرم. اجزاي بدنم به زير خاك ميرود و پوسيده ميشود. من فكر ميكردم محمد شوخي ميكند. به او ميگفتم پسرم اين چه حرفهايي است كه ميزني. ميگفت نه مادر! بالاخره مرگ وجود دارد و حق است. ميگفتم تو سن و سالت كم است و مگر جوان 37 ساله از اين حرفها ميزند. توضيح ميداد مادر اول و آخر ندارد، من فرزندم را به شما ميسپارم. فرزندم را بايد مثل خودت و فاطمه خواهرم تربيت كني. چنين حرفهايي را به من ميزد. اين اواخر محبتش خيلي بيشتر شده بود. از من عذرخواهي ميكرد كه فقط پنجشنبهها ميتواند به ديدنم بيايد.
براي شما به عنوان مادر اهداي اعضاي بدن پسرتان سخت نبود؟
خيلي سخت بود ولي خب براي خدا اين كار را انجام دادم. محمد بسيجي بود و دوست داشت مرگش هم با همين روحيه بسيجي و ايثارگري باشد. هرچند فرزندم تكهتكه شد و اين برايم خيلي سخت بود اما چون براي خدا بود دلم را راضي كردم. به خواسته خودش بود كه اين كار خير را انجام دهيم. دكترها به من گفتند مغز استخوانش را به 16 نفر پيوند ميزنيم و آنها را از مرگ نجات ميدهيم. قلب، ريه، كبد و كليهاش هم جان انسانهايي را نجات داد. چنين اتفاقي براي يك مادر خيلي سخت است. الان كه به ياد ميآورم جگرم پارهپاره ميشود. از دست دادن فرزند جوان خيلي سخت است.
در صحبتهايي كه با محمد داشتيد درباره ايثار و شهادت حرفي هم ميزد؟
حدود دو ماه پيش او را از طرف مسجد به مشهد برده بودند. چند روزي به آنها آموزش نظامي داده بودند. برايم تعريف ميكرد مادر من رفتم آموزش ديدم تا اگر جنگ شود ما را بخواهند و من اين جانم را در راه خدا بدهم. درباره شهادت اينگونه به من گفت. آمادگي شهادت داشت و اين راه را دوست داشت.
كسي كه عامل شهادت محمد بود، دستگير شد؟
بله، او را بچههاي بسيج گرفته و به كلانتري برده بودند. ما هم شكايت كردهايم ولي الان او وثيقه گذاشته و آزاد است. نميدانم چگونه است كه قاضي حكم زندان به او نداده و آزاد است.
محمد شفا يافت تا جان چندين نفر را نجات دهد
محسن مهابادي فرمانده پايگاه بسيج ناحيه محلاتي همان پايگاهي است كه شهيد كرمي در آن فعاليت ميكرده است. مهابادي دوستي ديرينهاي با شهيد كرمي داشته و حرفها و خاطرات زيادي از او دارد.
چند سال از آشنايي شما با محمد ميگذشت؟
بيشتر از 15 سال بود كه ايشان را ميشناختم.
محمد به چه دلايلي به بسيج اهميت ميداد؟
چون چندين سال با محمد ارتباط داشتم ميدانم به فعاليت در بسيج اعتقاد راسخي داشت. هر مأموريتي كه به محمد محول ميشد سعي ميكرد كه به نحو احسن انجام دهد. مأموريت فرهنگي، رزمي و عملياتي يا در بعد نيروي انساني، برايش فرقي نميكرد، اصل كار برايش مهم بود.
در دوستيتان تا به حال درباره ايثار و شهادت با هم صحبت كرده بوديد؟
محمد با چند نفر از شهيدان پايگاه، آن زماني كه زنده بودند خيلي اخت و انس داشت. هر جمعه سر قبر شهدا ميرفت. آخرين برنامه ما قبل از شهادتش سفر به مشهد بود. يك برنامه فرهنگي به نام «جبهه همين نزديكي است» بود كه در آن فضايي شبيه جبهه را تدارك ديده بودند كه انتهايش به مزار شهداي مشهد ميرسيد. هنگامي كه مانور تمام شد و وارد فضاي مقبره شهدا شديم محمد تنها كسي بود كه با خودش خلوت كرده بود. هنوز اين صحنه را از او در ذهن دارم. محمد بسيار ولايتمدار و پيرو خط رهبري بود. حرف امام و آقا براي محمد حجت بود. يكي از خصوصيتهاي بارز او همين بود. با اهداي اعضايش مستقيم جان چهار نفر و غيرمستقيم جان 16 نفر را نجات داد.
محمد يك سال درگير بيماري سرطان روده بود. خودش خيلي اميد به زندگي نداشت. پدر من تقريباً چهار ماه پيش فوت شد و اولين كسي كه به منزل ما آمد و خيلي كمكمان كرد محمد بود. شب چهلم پدرم گفت من فردا نوبت دكتر دارم و نميتوانم به مراسم پدرت بيايم. وسط مراسم چهلم پدرم آمد، گوشهاي ايستاد و خوشحال بود.
سلام.روحت شاد محمد جان.خدا لعنت کنه کسی که باعث و بانی این حادثه شد و قطعاً الان داره با عذاب وجدان زندگی میکنه.