طلبه شهيد علي بازيار در سال42 در يك خانواده تنگدست اما غني از روح ايمان متولد شد. پس از ورود به مدرسه تا پايان دوره تحصيلي و اخذ مدرك ديپلم در رشته رياضي با نمرات عالي قبول شد. با شروع جريان انقلاب در به ثمر رسيدن آن مجدانه تمامي همت خود را صرف كرد. از پخش اعلاميه گرفته تا شركت در راهپيماييها و آگاهسازي مردم و آشنايي آنان با آرمانهاي انقلاب اسلامي و امام خميني(ره) كوشا بود.
سجدههاي طولاني
با شروع جنگ تحميلي شهيد بازيار كه عاشق فداكاري و جانبازي در راه اسلام بود به محض تمام شدن امتحانات نهايي دبيرستان، عازم جبههها شد. سال 1360اولين گامهاي استوارش را در جبهههاي جنگ برداشت. علي بازيار علاوه بر اينكه يك نيروي رزمي بود، به عنوان يك نيروي مبلغ نيز خدمت ميكرد و به راستي يكي از مصداقهاي بارز كلام امام امت بود كه فرمود: «آفرين بر جواناني كه فضاي جبههها را با مناجات خويش عطرآگين كردهاند.»
علي علاقه خاصي به سجدههاي طولاني داشت. شبهاي زمستاني و سرماي بيابانهاي جنوب همواره گواه بر عبادت و راز و نياز علي با معشوق خويش در نيمههاي شب بود. او همواره دوستان و همرزمانش را به عبادات و خواندن نماز شب تشويق ميكرد. وجودش در جبههها موجب دلگرمي همرزمانش بود. عاشق كلام خدا و پيامبر و ائمه معصومين(ع) بود. شهيد دو جزء قرآن را حفظ بود و با قرآن انس و الفت خاصي داشت. شهيد علي بازيار در جبههها به حديثخواني معروف بود. در هر امري كه واقع ميشد متناسب با موضوع، حديثي ميخواند و معتقد بود كه كلام خدا و حديت ائمه اثر خاصي در تعليم و تربيت دارد.
روحي كاوشگر
اما حتي حضور در جبههها نتوانست روح پرتلاش و كاوشگر علي را قانع سازد، اين بود كه توفيقات عناياتي از جانب خداوند متعال نصيب او شد و توانست به قم برود و در سنگر دفاع از مرزهاي ايدئولوژي اسلامي به جهاد بپردازد. آن طور كه شهيد براي دوستانش نقل كرده بود اين مهاجرت جز با توفيقات و تأييدات الهي نبود. اينگونه دست توفيق الهي شهيد بازيار را به حوزه علميه قم كشاند. اين هجرت فرصتي بود تا روح عطش خود را از درياي معارف اسلامي سيراب كند.
خودش درمورد رفتن به حوزه علميه اينگونه روايت ميكند: «اگر آمدن به حوزه تنها يك فايده برايم داشت كافي بود و آن اينكه با ورود به حوزه متوجه شدم هيچ نميفهمم و اين خود كمال است براي هر انساني كه درك كند كه علمش هر چند هم كه زياد باشد نسبت به حقايق موجود در عالم ناچيز است.» علي با سختكوشي و تلاش مشغول درس خواندن شد و در كار خود واقعاً جدي بود. به مباحثه دروس اهميت ميداد و در اين مسير مقيد بود. شهيد در مدت دو سال توانست به مرحلهاي از تحصيلات برسد كه در ابتداي سال سوم تحصيلي مشغول تدريس كتاب فقهي «لمعه» بشود كه درباره فقه آلمحمد است.
عشقي كه در دل ماند
شهيد به مسئله اخلاق تهذيب نفس فوقالعاده اهميت ميداد. او معتقد بود كه براي هر فرد انساني به خصوص يك روحاني كه خود تربيت روحي افراد جامعه را به عهده دارد، مسئله تهذيب نفس اهميت فوقالعادهاي دارد. هرچند فضائل اخلاقي مثل اخلاص، صدق، صفا و صميميت مايه وجودش بود. با وجود اين كاملاً از خود مراقبت ميكرد و اين امر را همه كساني كه با او بودند به خوبي احساس ميكردند. صميميت و صفاي علي زبانزد همگان بود.
گاهي پيراهن رزمندهاي را كه خاكي بود پاك ميكرد و به اين كار افتخار ميكرد. با وجود عشق فوقالعاده شهيد به تحصيل در قم هيچگاه از مسئله جنگ غافل نبود. بارها از باب نصيحت و توصيه به دوستانش ميگفت: «برادران از وضع جبههها غافل نباشيم. ما بايد عشق جبههها در دلمان باشد تا به محض احساس نياز عازم شويم.»
هم تبليغ، هم جنگ
علي معتقد بود يك طلبه همچنان كه بايد درس و بحث را اهميت بدهد، از جامعه و نيازهاي آن نيز غافل نباشد. چراكه اساساً رسالت يك روحاني به عنوان ادامهدهنده راه انبيا(ع)جز اين نيست كه خود مراتب كمال علمي و عملي را طي كند و در كنار آن چراغ هدايتي باشد براي تودههاي مردم.
اين شهيد در فرصتها و ايام تعطيلي مرتب به جبههها سركشي ميكرد. هم تبليغ ميكرد و هم ميجنگيد و هم اينكه خود از خرمن پربركت جبهههاي نبرد خوشه ميچيد و نهالهاي كمال و فضائل اخلاقي را در وجود پاك خويش ميكاشت.
بارها شنيده شده بود كه ميگفت برادرم شما فقط به فكر اين نباشيد كه جبههها چقدر به وجود شما احتياج دارد، ببينيد شما چقدر به جبههها نياز داريد و اين بود كه پيوسته دوستان خويش را به رفتن به جبههها تشويق و ترغيب ميكرد و استدلال ميكرد كه جبههها رذائل اخلاقي مثل رفاهطلبي و آقامنشي و تكبر را از وجود انسان ميزدايد و به جايش خصلتهاي نيكو براي انسان به ارمغان ميآورد.
وعدهگاهي در حاج عمران
علي بازيار همواره در سوگ شهادت دوستانش با حسرت ميگفت: «آيا بالاخره ما هم روزي چنين سعادت عظيمي را درمييابيم يا نه؟» اين بود كه غالب شبها دوستان شهيدش را به خصوص برادرش شهيد بهروز را در عالم رؤيا ميديد و هميشه سعي ميكرد به اين سؤال او پاسخ بدهد كه آيا خودش نيز شهيد خواهد شد يا نه؟
روايتي از زندگي تا شهادت زينالعابدين (بهروز) بازيار |كارگري كه فرمانده شد
در اولين روز از فروردينماه سال 1341 در خانوادهاي مستضعف در شيراز فرزندي به دنيا آمد كه نامش را بهروز نهادند. بهروز از شش سالگي وارد دبستان شد و در آنجا نبوغ فكري و استعداد خدادادياش شكوفا شد. او دوران دبستان و راهنمايي را با نمرات بسيار خوب به پايان رساند.
همگام با حركت نوين مردم ايران به رهبري امام خميني(ره) اين شهيد در دوران دبيرستان مشغول تحصيل بود. در جريان انقلاب با تعدادي از دوستانش براي آموزشهاي چريكي به كوهستان ميرفت و بمب دستي ميساخت و عليه مأموران رژيم شاه از آن استفاده ميكرد.
مبارزي براي انقلاب
بهروز در تكثير و پخش اعلاميههاي امام نقش فعالي داشت. او در كارها هر چند مشكل و خطرناك همواره پيشقدم بود. بعد از پيروزي انقلاب در مقابل گروهكهاي معاند و ضدانقلاب قاطعانه ميايستاد و با معلميني كه انحراف فكري داشتند به بحث ميپرداخت. شهيد در تعطيلات تابستان در محيطهاي كارگري به كار مشغول ميشد تا هزينه تحصيلات خود را تأمين كند. او كه خود را وقف اسلام كرده بود مصمم شد كه به سوي خداوند حركت كند و به سبب علاقه شديدش وارد سپاه پاسداران شد. پس از گذراندن پايان دوره آموزش مقدماتي در پادگان شهيد مسگر به سپاه پاسداران بوشهر و پس از آن به كازرون انتقال يافت.
پس از مدتي خدمت در قسمت عمليات سپاه، براي تكميل آموزشهاي لازم به تهران اعزام شد و سرپرستي واحد آموزش بسيج را به عهده گرفت.
خالص و پاك
بهروز در تقوا خلوص نيت داشت و از اين رو همه شيفته اخلاقش شده بودند. او همواره بين دو نماز ظهر و عصر در زمينه اخلاق اسلامي و اصول عقايد و احاديث صحبتهايي را براي مشتاقان انجام ميداد. اما روح بزرگ او آرامش خود را در جبهههاي حق عليه باطل ميديد لذا مأموريت جنگي خويش را از جبهههاي سوسنگرد در روز 20 ديماه 1359 به منظور مبارزه با كفار و سركوبي صداميان براي اولين بار آغاز كرد.
در اين اولين اعزام تني چند از همسنگرانش از جمله شهيد پيرويان، شهيد حميدي، شهيد فتاحي، شهيد بهبود، شهيد رضازاده و شهيد ابوطالب عباسي را از دست ميدهد. مدتي پس از پايان مأموريتش در سوسنگرد، از طرف سپاه براي آموزشهاي تخصصي نظامي و عقيدتي به تهران ميرود و پس از پايان دوره آموزشي و برگشت به كازرون از طرف سپاه مسئول آموزش بسيج ميشود.
مدتي مسئوليت خود را به نحو احسن انجام ميدهد ولي چون احساس ميكند در جبههها به ايشان بيشتر نياز است با اصرار و التماس زياد و كسب مجوز از فرماندهي در حالي كه تنها دو روز از مراسم نامزدياش ميگذشت، از طرف بسيج سپاه عازم جبهه خوزستان شده و در منطقه شوش استقرار مييابد و به عنوان فرمانده گروهان مشغول فعاليت ميشود.
شهادتي كه لاجرعه بدان رسيد
بهروز پس از چندي حضور در جبههها بر اثر اصابت تركش خمپاره در كف پايش مجروح ميشود كه از اعزام به پشت جبهه شديداً خودداري ميكند. شهيد بازيار در اين مأموريت در دو حمله شركت ميكند. در روند حمله اول چند تن از همسنگرانش شهيد ميشوند و در حمله دوم با هجوم تعداد كثيري از تانكهاي زرهي و نفربر دشمن روبهرو ميشوند كه با صبر و حوصله و همچنين تجارب و شناخت قبلي با سرپرستي معاونش دستور به عقبنشيني ميدهد و خود يكتنه با يك جعبه موشك آرپيجي هفت به شكار تانكها مشغول ميشود تا بالاخره بر اثر اصابت گلوله مستقيم تانك سر از تنش جدا شده و در تاريخ 12 ارديبهشت ماه سال 1361 شربت شهادت را لاجرعه مينوشد و به لقاءالله ميپيوندد و پس از تصرف كامل منطقه مزبور به دست سپاهيان اسلام، جسدش كشف و در تاريخ 22 ارديبهشت 1361 در مراسم باشكوهي تشييع و در كنار همسنگرانش در بهشت زهراي كازرون دفن ميشود.
وصيتنامه شهيد بهروز بازيار
نميدانم كه علي آمده است كازرون يا نه چون ما در جبهه شوش هستيم و او را نديدهايم و از او سراغي نداريم. چون ميدانم كه من در جنگ شهيد نميشوم بنابراين لزومي نميبينم كه وصيتنامه بنويسم ولي اگر لازم شد شايد نوشتم و نزد خود نگه داشتم. من از تمامي شماها التماس دعاي خير دارم و محتاج آن، شديد هستم نه تنها من بلكه تمامي رزمندگان در جبهه، حتماً يادتان نرود.
اگر براي من اتفاقي پيش آمد چون به علي گفتهام اگر اتفاقي برايم پيش آمد به جايش نماز و روزه خواهم گرفت شما اين عمل را به جاي آوريد. در پايان اميدوارم كه اصلاً از اينكه ما در جبهه هستيم يا اگر برايمان اتفاقي رخ داد هيچگونه ناراحت نشويد و بدانيد كه ما، امانت هستيم نزد شما كه اگر خدا خواست اين امانت را در جبهه جنگ ميگيرد و اگر خواست ميتواند در رختخواب بگيرد.