کد خبر: 616445
تعداد نظرات: ۱ نظر
تاریخ انتشار: ۲۳ مهر ۱۳۹۲ - ۱۰:۳۹
خاطرات ماندگار يكي از شهيدان پادگان بيدگنه (شهيدي كه مي‌شناختمش)
آبان‌ماه سال 90 را هيچ‌گاه فراموش نمي‌كنم. آسمان آن روزها باران شديدا شره كرده بود و مداوم مي‌باريد.

احمد محمدتبريزي | باران آن سال‌ها طبيعي نبود. اصلاً‌ شايد باران نبود، بغضي بود كه هر لحظه مي‌تركيد و از سقف ترك خورده آسمان به زمين مي‌ريخت. باران فاصله‌ها را برمي‌داشت و سبب مي‌شد ارتفاع آسمان و زمين كم شود.

ظهر يك روز سرد و گرفته آبان 90 بود كه صدايي مهيب تهران را لرزاند. شدت صدا به قدري بلند بود كه تمام تهران را درنورديد. از غربي‌ترين نقطه شهر تا شرقي‌ترين محل همه صداي انفجار را شنيده بودند. بهت و تعجب بين همه مردم موج مي‌زد كه دليلش چه بوده است. شب كه به خانه رسيدم اولين پيامك، صفحه گوشي‌ام را روشن كرد: «علي كنگراني شهيد شده» به هيچ عنوان باورم نمي‌شد. پيش خودم گفتم اين پيامك حتماً در حد يك شوخي است. اما پيام‌ها و تماس‌هاي بعدي مشخص كرد كه همه چيز كاملاً جدي است. دوستان پشت سر هم زنگ مي‌زدند و خبر شهادت علي را مي‌دادند. بهت تنها واكنشم به اين اخبار بود. باورم نمي‌شد دوستي را كه هر هفته مي‌ديدم پرواز كرده باشد. خاطرات مربوط به علي را در ذهنم مرور كردم و برايم سخت و سنگين بود او را كه آنقدر سرزنده، سرحال و باانرژي در ذهنم نقش بسته را ديگر نبينم. خبر شهادت علي راست بود. همه اتفاقاتي كه مي‌شنيدم واقعيت داشت. به دليل انفجاري در پادگان بيدگنه در ملارد كرج، علي و تعداد زيادي از همكارانش در كنار سردار شهيد تهراني مقدم به شهادت رسيده ‌بودند. پاييز آن سال خيلي سرد بود. انگار آن هواي سرد و خشك آبستن خبري تلخ است. اشك‌هاي آسمان مي‌خواستند خبر كوچ دوستانمان را بدهند، خبر پرواز عزيزانمان‌ را.

استجابت دعا

براي مني كه درست يك ماه قبل از اتمام جنگ به دنيا آمدم «شهدا» انسان‌هايي دست نيافتني بودند. بسياري از هم‌نسل‌هاي من هم فكر مي‌كنند شهيدان انسان‌هايي ماورايي و غيرمعمول بوده‌اند. تصور خيلي از ما اين است كه زندگي شهيدان متفاوت از ساير مردم جامعه بوده است. مي‌پنداريم آنها نوع ديگري زندگي مي‌كرده‌اند و مي‌زيسته‌اند. از آنها تصاويري دور از دسترس در ذهنمان مي‌سازيم كه فكر مي‌كنيم رسيدن به آن بسيار ناممكن و محال است اما وقتي علي شهيد شد، اين نظريه برايم تغيير كرد. حالا به اين تصور رسيده‌ام كه در واقع شهيدان مانند همه مردم ديگر جامعه بوده‌اند. زندگي آنها هم روز تلخ و شيرين داشته است. زندگي‌شان بالا و پايين، فراز و نشيب زياد داشته. شايد اصلي‌ترين موضوعي كه آنها را از سايرين جدا مي‌كند «نيت پاك» آنهاست. شنيده‌ام بسياري از كساني كه شهيد شده‌اند همواره آرزوي شهادت را در سينه خود داشته‌اند. در دعاها و ذكرهاي خود از خدا خواسته‌اند كه آنها را به آرزوي ديرين و هميشگي خود برساند. اينگونه نبوده كه شهادت خيلي ناگهاني و اتفاقي به سراغشان بيايد. شهيدان هميشه و در هر لحظه آماده شهادت بوده‌اند و از آن هيچ هراسي نداشته‌اند. اگر به وصيتنامه بسياري از شهيدان نگاهي بيندازيم، خواهيم ديد كه با چه شور و اشتياقي آنها در انتظار شهادت بوده‌اند و انتظارش را مي‌كشيده‌اند. اين خصوصيات را در علي كنگراني به عينه ديدم و مهر تأييدي شد بر شنيده‌هايم.

نماز اول وقت

علي را بيشتر مواقع در مغازه يكي از دوستان مي‌ديدم. آنجا محلي بود كه غروب‌ها مي‌شد دقايقي جمع شد و بسياري از دوستان را ديد. بچه‌ها قبل از رفتن به خانه سري به آنجا مي‌زدند، همديگر را مي‌ديدند و گپ‌و گفتي با هم مي‌كردند. بعضي‌غروب‌ها كه علي زود از سركار برمي‌گشت او را در آن مغازه مي‌ديدم. بيشتر خاطرات من و بسياري از دوستان علي در اين مغازه ثبت شده است. غروب‌هاي بسياري كه با هم مي‌گفتيم و مي‌خنديديم.

دوستم پشت مغازه را براي خواندن نماز پرده زده بود و روي فرش كوچكي كه آنجا وجود داشت نماز مي‌خواند. دوستاني هم كه وارد مغازه مي‌شدند و مي‌خواستند نماز بخوانند همان‌جا، روي همان تكه فرش نمازشان را مي‌خواندند.

زماني كه علي به مغازه مي‌آمد اگر صداي اذان را از بلندگوهاي مسجد كه تنها چند كوچه با مغازه فاصله داشت مي‌شنيد سريع وضو مي‌گرفت تا نمازش را بخواند. در نمازهايش هنگام قنوت هميشه اين ذكرش بود: «اللهم ارزقنا توفيق شهادت في سبيلك...» خيلي زود دعايش مستجاب شد. خدا صداي بندگان خوبش را خيلي زود مي‌شنود.

رد لبخندهاي علي

علي را از دوران مدرسه مي‌شناختم. آن زمان در يك مدرسه دولتي مي‌رفتيم كه دانش‌آموزان ابتدايي و راهنمايي در يك شيفت با هم درس مي‌خواندند. به دلايل كمبود امكاناتي كه گريبانگير دهه شصتي‌ها بود دختران در يك شيفت درس مي‌خواندند و پسران در يك شيفت ديگر. شيفت‌هاي صبح و ظهري كه هر هفته جابه جا مي‌شد و ما يك هفته صبحي بوديم و يك هفته ظهري. علي چند سالي از من بزرگ‌تر بود. از همان دوران عاشق كارهاي نظامي بود. خيلي دوست داشت در كارهاي رزمي فعاليت كند. خاطرم هست هر جا برنامه رزمي بود علي آنجا حضور داشت. آرزوي سردار شدن را درسر مي‌پروراند. به دليل همين علاقه‌اش بود كه بعدها وارد كار نظامي شد.

او اخلاق و مرام خاصي داشت كه با هيچ‌كس بر مبناي عقيده كار نمي‌كرد. به خاطر همين خصوصيت رفتاري‌اش بود كه دايره دوستانش بسيار زياد بود. كاري نداشت شما نماز شب مي‌خواني يا نه، چپي يا راستي همين كه ايراني هستي و طالب كار برايش كافي بود. بارها شاهد بودم كه با بعضي دوستان بحث‌هاي طولاني مي‌كرد ولي در آخر كسي از كسي ناراحت و دلگير نمي‌شد. از عقايد خودش دفاع مي‌كرد و روي اصول خودش هم سفت و محكم مي‌ايستاد ولي سعي نمي‌كرد عقايدش را به كسي تحميل كند. اگر كسي مخالف عقايدش حرف مي‌زد تنها لبخند مي‌زند. به اين راحتي هم از كوره در نمي‌رفت. طرح لبخند‌هاي زيبايش هنوز در ذهنم نقش بسته است. بعد از بحث‌ها همه همان دوستان سابق بودند و كينه‌اي در دل كسي نمي‌ماند.

روز تشييع پيكرش در محل جاي سوزن انداختن نبود. از شلوغ‌ترين روزهايي بود كه در محله‌مان مي‌ديدم. بيشتر اهالي محل آمده بودند. هر كسي به نوعي از علي خاطره داشت. رفتنش همه را ناراحت و گريان كرده بود. بين اهالي محل خيلي عزيز بود.

دست به خير بودن

در ماجراي پادگان بيدگنه تعداد نسبتاً زيادي به شهادت رسيدند. ولي غالباً در اين مواقع بيشتر از افراد سرشناس مثل سردار شهيد تهراني مقدم گفته مي‌شود. هرچند در شايستگي‌هاي ايشان ترديدي نيست. ولي براي من علي كنگراني و سيد حسيني هم كه در همان حادثه به شهادت رسيد، ‌به اندازه تمام شهيداني كه مي‌شناسم خصوصيات مثبت و خاطره دارند كه بخواهم براي شناساندنش حالا حالاها حرف براي گفتن دارم. «دست به خير» بودن يكي ديگر از ويژگي‌هاي بارز اخلاقي علي بود. به خاطر اختلاف سليقه ارتباطش را با كسي قطع نمي‌كرد. در موردي اگر كاري از دستش برمي‌آمد تمام تلاشش را مي‌كرد تا آن كار به سرانجام برسد. كنار مغازه‌اي كه در آن جمع مي‌شديم، ‌جواني مغازه عكاسي باز كرده بود. جوان عكاس تازه از صاحبكارش جدا شده بود و مي‌خواست براي خودش كار كند. پول چنداني نداشت و بعد از مدتي به وام نياز پيدا كرد. هنگامي كه علي از مشكل او باخبر شد تمام سعي‌اش را كرد تا مشكلش حل شود. براي گرفتن وام عكاس خيلي دوندگي كرد و نهايت تلاشش را كرد. نمي‌دانم در آخر وام جور شد يا نه ولي شاهد تلاش‌هاي علي بودم.

آخرين ديدار

آخرين بار علي را يك هفته قبل از شهادتش در محل ديدم. شب هنگام بود و سرما در كوچه زبانه مي‌كشيد. سوار ماشيني بود كه به تازگي خريده بود. من را ديد و گفت جايي كار دارد و اگر بخواهم مي‌توانم او را همراهي كنم. نه نگفتم و همراه علي تا چند خيابان آن طرف‌تر رفتيم. هنگام خداحافظي با او هيچ‌وقت فكر نمي‌كردم ديگر او را نخواهم ديد. يك لحظه هم به ذهنم خطور نكرد كه او همراه شهيد تهراني‌مقدم، دشتبان زاده، حسيني، زلفي و شهيدان ديگر آن پادگان در شنبه پرواز، رفتن را انتخاب كنند.

گلبرگ خاطرات

مادر شهيد تعريف مي‌كرد مدت‌ها بود كه براي ازدواج علي تلاش مي‌كردم ولي بي‌نتيجه بود. يك روز خيلي ناراحت بودم كه چرا ازدواج او درست نمي‌شود. علي مثل هميشه خنديد و گفت: من مي‌خواهم بين دوستان ركورد خواستگاري را بزنم. بعد رو كرد به من و گفت ناراحت نباش، اينها براي همه در عالم ذر تقسيم شده، حالا ببين قسمت ما كجا و تقديرمان چيست...

شهيدان آينده در بهشت‌زهرا

شهيد كنگراني به شهدا خيلي علاقه داشت و زياد به مزارشان مي‌رفت. اگر به بهشت زهرا مي‌رفت از صبح تا شب با شهيدان بود. وقتي از او مي‌پرسيديم چقدر زيارت شهيدان طول مي‌كشد، مي‌گفت: من به همه قبور شهيدان سر مي‌زنم. يك روز كه با بسيجيان پايگاه به بهشت زهرا رفته بودند، دوستانش در كنار مقبره شهيد آويني از او فيلم مي‌گرفتند. علي با سيدمحمد حسيني راه مي‌رفت كه يكي از دوستانش به او مي‌گويد شما شهداي آينده‌ايد و شهيد كنگراني مي‌خندد و مي‌رود. حالا بعد از چند سال آن جمله داخل فيلم به حقيقت پيوست.

جنگ تمام نشده

آلبوم عكس‌هاي جبهه پدرم را نگاه مي‌كنم. چهره با صلابت جواناني را مي‌بينم كه جواني‌شان را در زمين‌هاي خاكي منطقه مي‌گذرانند. به پدرم مي‌گويم: خوش به حال نسل شما. جوانان نسل شما يا شهيد شدند يا جانباز و آزاده، كسي هم اگر سالم مانده يك دوست شهيد و جانباز دارد. نسل شما نسل متفاوتي است. اول كه انقلاب كرديد و بعد در زمان جنگ با افتخار از خاك كشور دفاع كرديد. جوانان همدوره شما بدون ادعا كارهاي بزرگي انجام دادند كه در دل تاريخ ماندگار شد.

پدرم نگاهي به من مي‌اندازد و مي‌گويد:‌ «شرايط ويژه زماني باعث مي‌شود كه بچه‌هاي هر نسلي پا پيش بگذارند و جلو بروند. آن زمان هم براي من و دوستانم اينگونه بود كه آن كارها را انجام دهيم. اتفاقات آن سال‌ها باعث شد كه در جنگ شركت كنيم. جنگ اگر هر دوره ديگري اتفاق مي‌افتاد جوانان آن دوره در آن شركت مي‌كنند. هر زماني مقتضيات خاص خودش را دارد. فقط اين را يادت باشد كه جنگ تمام نشده و هنوز دفاع از اين كشور ادامه دارد.»

از داخل كوچه صداي تشييع پيكر شهيدي مي‌آيد. تابوت علي در كوچه روي دست دوستانش است. هنوز هم اين خاك شهيد مي‌دهد. از راديو نواي خوشي مي‌آيد كه مي‌خواند: مرو ‌اي دوست، مرو‌ اي دوست، ‌مرو از دست من ‌اي يار، كه منم زنده به بوي تو، به گل روي تو...
 
 

 

 

وصيتنامه شهيد كنگراني

محل دفن: بهشت‌زهرا(س) درصورت امكان نزديك به قبور شهدا

كيفيت غسل و كفن و تدفين: بر اساس احكام اسلام و تشيع. تربت سيدالشهدا (ع) فراموش نشود.

نماز ميت: خوانده شود.

مراسم شب اول و نماز وحشت: در صورتي كه به زحمت و سختي نمي‌افتيد ما را از اين فيض محروم ننماييد.

مابقي مراسم و نحوه آن: سعي شود اسراف نشود و به يك مجلس سوم اكتفا شود ودر صورتي كه مبلغي ماند خرج فقرا شود.

توضيحات و تذكرات لازم: شال سياه مراسم عزاداري‌هايم را در كنار كفنم قرار دهيد. تمامي خمس مالم را پرداخت نموده‌ام.

غیر قابل انتشار: ۰
در انتظار بررسی: ۱
انتشار یافته: ۱
محمد رضا حیدری
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۰۲:۲۹ - ۱۳۹۲/۱۲/۲۲
0
0
سلام خیلی خوب بود من با علی دوست بودم حتی 3بار دست بوس اقا رفتیم خاطره زیاد دارم من در حال حاظر مربی فوتبالم و اسم تیمم فجر شهید کنگرانی ،هر وقت عکس علی رو میبینم گریه میکنم
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار