کد خبر: 613554
تاریخ انتشار: ۰۱ مهر ۱۳۹۲ - ۱۶:۱۷
گفت‌وگو با سردار كاظم يزداني، ‌مربي آموزش ورزش‌هاي رزمي رزمندگان
غالباً با صحبت از جنگ تحميلي عليه كشورمان صحنه‌هاي خاك، توپ، گلوله و خون در ذهنمان نقش مي‌بندد و كمتر پيش آمده به فعاليت‌هاي رزمندگان پيش از عمليات بپردازيم.
نسيبه زمانيان | در حالي كه رزمندگان ماه‌ها تمرينات سخت و طاقت‌فرسا انجام مي‌دادند تا زمان آغاز عمليات همه آمادگي را كه ماه‌ها با كمترين امكانات انجام داده بودند به ظهور برسانند. تمرينات آموزشي سخت و ورزش‌هاي همگاني يكي از فعاليت‌هاي مداوم رزمندگان بود كه براي آشنايي با اين بخش از برنامه آموزشي رزمنده‌ها دقايقي پاي صحبت‌هاي سردار كاظم يزداني، رئيس سازمان ورزش بسيج نشستيم. يزداني كه از همان سال‌هاي آغازين دفاع مقدس در قسمت آموزش ورزش‌هاي رزمي بوده خاطرات و حرف‌هاي تازه‌اي دارد كه به مناسبت هفته دفاع مقدس از نظرتان مي‌گذرد. يزداني هنوز هم چون گذشته اهل ورزش و آموزش است.
 
آقاي يزداني! از نحوه حضورتان در جبهه‌ها بگوييد. چطور مربي ورزش شديد؟

در آغاز جنگ تحميلي به منظور آموزش و اعزام به جبهه از سوي پايگاه مالك اشتر به پادگان امام حسين(ع) معرفي شدم. از آنجا كه من در ورزش‌هاي رزمي داراي گواهينامه‌هاي مختلف مربيگري و داوري در سطوح بالاي ورزش‌هاي رزمي بودم، پس از ارزيابي‌هاي مختلف مرا به عنوان مربي انتخاب كردند. خاطرات حضور در پادگان امام حسين(ع) از شيرين‌ترين دوران زندگي‌ام است. بچه‌هاي بسيج براي گذراندن دوره‌هاي آموزشي به آنجا مي‌آمدند و بعد هم به جبهه اعزام مي‌شدند. دوران عجيبي بود. با همه وجود تلاش مي‌كرديم و به معناي واقعي كلمه خستگي برايمان جايگاهي نداشت، به دليل اينكه من مسئوليت آموزش را به عهده داشتم، مسئولان اجازه ورود به جبهه را نمي‌دادند. وقتي بوي عمليات به مشاممان مي‌رسيد با هر ترفندي كه بود فرمانده پادگان را راضي مي‌كرديم و براي رفتن به جبهه همراه بچه‌هاي آموزشي راهي منطقه مي‌شديم. با توجه به اينكه من در پادگان امام حسين(ع) مربي آموزش بودم پيش از عمليات‌ها به معاونت آموزش مستقر در پادگان‌هاي جنوب يا غرب اعزام مي‌شدم. در آنجا پياده‌روي‌هاي شبانه و به طور كل فعاليت‌هاي سختي انجام مي‌داديم و زماني هم كه عمليات آغاز مي‌شد به هر شكلي بود تلاش مي‌كرديم در ميدان نبرد حضور پيدا كنيم. وقتي عمليات به پايان مي‌رسيد (حالا يا سالم يا زخمي برمي‌گشتيم) عمدتا فرماندهان با ما برخورد مي‌كردند. اين سختگيري‌ها هم از اين جهت بود كه وقتي بچه‌هاي آموزش به منطقه مي‌رفتند و به شهادت مي‌رسيدند اداره كلاس‌هاي آموزشي با مشكل مواجه مي‌شد.

به طور كل روند عمليات‌ها چگونه سپري مي‌شد؟

در هر عمليات بايد بسياري از موانع را پشت سر مي‌گذاشتيم و تازه به خطوط اصلي مي‌رسيديم. واقعاً بچه‌ها آنجا تقوا و ايمان خالصي داشتند كه آن همه سختي را تحمل مي‌كردند. عمده عمليات‌هاي ما در دوران دفاع مقدس در شب برگزار مي‌شد و دليل آن هم اين بود كه بتوانيم از اصل غافلگيري استفاده كنيم. بسياري از موفقيت‌هاي بچه‌ها به دليل شروع عمليات در نيمه شب‌بود و بچه‌ها در آنجا همه توان خود را به كار مي‌گرفتند. اگر از ديد ورزشي بخواهم بگويم واقعا آن همه انرژي رزمندگان اصلا منطقي نبود. بر اساس قاعده كاري‌ام كه حالا درس آكادميك ورزش خوانده‌ام كسي كه دو ساعت تلاش مستمر مي‌كند بعد از آن بايد حداقل 12 ساعت و حداكثر 24 ساعت استراحت كند تا با استراحت مناسب وضعيت جسماني‌اش به حالت اول برگردد. اين در حالي است كه ورزشكاران از نظر تأمين ‌ويتامين‌ها و پروتئين‌ها مرتب بدنشان تقويت مي‌شود اما تغذيه رزمندگان ما در دوران دفاع مقدس به كنسرو و نان خشك محدود مي‌شد كه اين مواد غذايي هم ارزش غذايي آنچناني ندارند. با وجود همه اين مسائل آنها با نيروي ايمان و اخلاص ساعت‌ها تمرينات سخت انجام مي‌دادند و حماسه آفريني مي‌كردند. رزمندگان ساعت‌ها چه در هور و چه روي رمل و چه در ارتفاعات خشن و ‌سخت غرب راهپيمايي مي‌كردند. از نظر علمي در آن لحظات آنها بايد انرژي‌شان تخليه مي‌شد و 10 ساعت استراحت مي‌كردند اما با وجود آن همه تلاش بي‌وقفه تازه به مرحله اصلي كه همان شروع عمليات بود، مي‌رسيديم و در واقع كار را بايد از ابتدا شروع مي‌كرديم. آن چيزي كه ما آنجا مشاهده مي‌كرديم چيزي نبود جز نيروي الهي كه به بچه‌هاي رزمنده كمك مي‌كرد تا همه آن مراحل دشوار را با توكل بر خدا سپري كنند. وقتي عملياتي آغاز مي‌شد پشتوانه ‌آن عمليات دو ماه تلاش و تمرين طاقت‌فرسا بود. من شخصا در مقابل عظمت بچه‌ها كاري انجام نداده‌ام و به نوعي در ميدان نبرد نخودي بودم اما همه آن تقوا و اخلاص رزمندگان را از نزديك مشاهده كردم.

شما در آن دوره مربي آموزشي بوديد و قطعاً شاگرداني داشتيد كه سن و سالشان كم بود اما با اراده‌هاي قوي مي‌خواستند مقابل دشمن بايستند، در اين خصوص برايمان توضيح دهيد.

قبل از هر چيز بايد بگويم كه هنوز بسياري از وقايع دفاع مقدس مطرح نشده است، حرف‌هايي كه هنوز شايد به گوش بسياري نخورده و اتفاقاتي كه واقعا شبيه معجزه بود. هر آنچه در آن دوران مشاهده كردم چيزي شبيه معجزه بود. رزمندگان بسيجي را مي‌ديدم كه سن و سال كمي داشتند اما به زور و با التماس خودشان از پايگاه بسيج، به پادگان آموزشي اعزام مي‌شدند. گاهي برخي از آنها به اندازه اسلحه ژ3 بودند اما يك دل بزرگ به اندازه دريا داشتند و ما مي‌ديديم كه در عمليات‌ها چگونه كار مي‌كردند. آنها زخمي مي‌شدند اما با وجود آن پيكر زخمي و جثه كوچك باز هم حاضر نبودند به عقب بازگردند و مردانه مي‌ايستادند. دورادور عبادت‌هاي آنها را زير نظر مي‌گرفتيم، آنها وقتي نماز مي‌خواندند تمام پهناي صورتشان از اشك خيس مي‌شد. به بچه‌ها مي‌گفتيم فلاني نور بالا مي‌زند و حتماً در اولين عمليات شهيد مي‌شود و شهيد هم مي‌شد. آنها كساني بودند كه واقعا عجيب بودند. تغذيه‌، عبادت، رفتار و صحبت‌هاي آنها عجيب بود و من اعتقاد دارم هنوز كسي نتوانسته آن روحيات والا را به تصوير بكشد.

خاطره‌اي هم در اين زمينه داريد؟

عمليات خيبر بود. ما يك بسيجي داشتيم به نام عبدالله شامبولي. چون اسمش ويژه بود، هيچ‌گاه از خاطرم نمي‌رود. تقريبا يك ماه قبل از عمليات در پادگان آموزشي حضور پيدا كرديم و آموزشي و آماده ساختن بچه‌ها را انجام داديم. عبدالله در يكي از گروهان‌هايي بود كه ما در آن رفت‌وآمد داشتيم. روز دوم رو به من كرد و گفت: از كارخانه ارج آمده‌ام، در واقع از بسيج كارگري. برخي كارها را بلدم. واقعا هم به قول بچه‌ها يك آچار فرانسه به تمام معنا بود. بسياري از ابزارها و وسايل مورد نياز را به همراه داشت و هر گاه فردي كارش لنگ بود بلافاصله عبدالله نيازش را برطرف مي‌كرد. عبدالله بسيار علاقه‌مند بود كه دفاع شخصي را ياد بگيرد. او عاشقانه به جبهه آمده بود تا در آنجا كاري انجام دهد. عبدالله چهره‌اي بسيار نوراني با محاسني بلند داشت. او دفاع شخصي را ياد گرفت و سرانجام در يكي از عمليات‌ها تيري به پيشاني‌اش خورد و به شهادت رسيد. هرگز چهره معصوم او از خاطرم نمي‌رود. پيكر عبدالله در قطعه 28 بهشت زهراست و هر گاه به آنجا بروم حتماً به او سري مي‌زنم.

رزمنده‌اي ديگر قدش 155 بيشتر نبود و سن كمي داشت. او هم واقعا آدم عجيبي بود. در عمليات كربلاي 5 مدام بچه‌هايي را كه به خط مي‌رفتند، تشويق مي‌كرد و مي‌گفت كار صدام تمام است، برويد! اين در حالي بود كه جلوي پاي راستش شكاف (زخم) خورده بود و پا برهنه در آن منطقه پر از گل و شل رفت و آمد مي‌كرد و در چنين شرايطي حدود پنج اسلحه روي دوشش انداخته بود و با آن قد كوچك و با آن وضعيت جراحت‌هاي مختلفي كه داشت به عقب مي‌آمد تا مداوا شود و در عين حال اسلحه ديگران را هم با خود حمل مي‌كرد و دائم رجز مي‌خواند و در واقع بچه‌ها را از نظر روحي شارژ مي‌كرد. از اين دست صحنه‌ها در جبهه بسيار بود. اصلا جنگ ما به ندرت شيوه‌هاي كلاسيك داشت و در واقع جنگ ما جنگ غير كلاسيك بود. جنگي كه اصلا دشمن نمي‌توانست پيش‌بيني كند. ميدان ميني با آن وسعت در عمليات‌هاي مختلف جلوي بچه‌ها ايجاد مي‌كردند، از طرفي موانع خورشيدي و سيم خاردار و كانال كه همه اينها درجنگ‌هاي كلاسيك جنگجويان و سربازان يك كشور را زمين‌گير مي‌كند اما بچه‌هاي ما با توجه به ويژگي‌هاي معنوي كه داشتند، شب در تاريكي اين ميدان با شجاعت و جانفشاني موانع را پشت سر مي‌گذاشتند.

غالبا چه ورزش‌هايي در آن دوران آموزش مي‌داديد؟

محصول ورزش، آمادگي جسماني است و محصول آمادگي جسماني اعتماد به نفس. ما در دوران دفاع مقدس با اين هدف سعي مي‌كرديم براي رزمندگان ورزش‌ها را طراحي كنيم تا اگر لازم شد در جنگ استفاده شود. البته رشته‌هاي ورزشي آموزش داده مي‌شد كه در ميدان نبرد كاربرد داشته باشند، رشته‌هايي مثل كوهنوردي، قايقراني، شنا، تيراندازي، ورزش‌هاي رزمي، غواصي و اسكي. گاهي 20 جلسه آموزشي شنا مي‌رفتند و هنگام شنا در آب با اعتماد به نفس عمل مي‌كردند. در خصوص كوهنوردي هم همينطور بود و آنها با آمادگي كامل از كوهستان‌هاي غرب گذر مي‌كردند. در واقع در زمان صلح هم هر كس ورزش انجام دهد، آمادگي جسماني‌اش بالا مي‌رود و به دنبال اين آمادگي جسماني اعتماد به نفسش هم ارتقا پيدا مي‌كند. در دوران دفاع مقدس برنامه‌هاي صبحگاهي برگزار مي‌شد و بچه‌ها شعارهاي رزمي سر مي‌دادند و با شجاعت و اعتماد كامل به خود در عمليات‌ها شركت مي‌كردند.

معمولاً قبل از عمليات چه ورزش‌هايي انجام مي‌داديد؟

زماني كه عمليات نبود ما در اوقات فراغت ورزش مي‌كرديم. رزمندگان در سنگرهاي خود علاوه بر كلاس‌هاي عقيدتي، سياسي و تفسير قرآن برنامه‌هاي ورزشي هم داشتند و برنامه روزانه را پر مي‌كردند تا احساس خستگي نكنند. در آنجا همه ابزار ورزشي موجود بود. برخي از آن وسايل توسط خيرين به ما داده مي‌شد. وسايلي مثل كفش، لباس و توپ. گاهي هم بچه‌ها با استفاده از ابزارآلات موجود در منطقه مانند پوكه توپ، اسلحه يا جعبه مهمات، وسايل دست‌ساز درست مي‌كردند و برنامه‌هاي ورزش‌هاي بومي و محلي خود را در آنجا اجرا مي‌كردند. ما آنجا مي‌ديديم هر كس از هر قوم و استاني بود و ورزش محلي خود را به ديگران ياد مي‌داد. برخي هم از تور استتار استفاده كرده و واليبال و گل كوچك براي خود راه‌اندازي مي‌كردند. عده‌اي هم با همين امكانات معمولي گودي درمي‌آوردند و كارهاي ورزش‌هاي زورخانه‌اي انجام مي‌دادند. بسياري با پوكه فشنگ دمبل درست كرده بودند. در واقع هر چيزي كه به صورت ضايعات بود رزمندگان از آن استفاده مفيد مي‌كردند. با همان امكانات جزئي ورزش‌هاي زورخانه‌اي راه‌اندازي مي‌كردند.

بسياري از شاگردان شما در ورزش جودو به شهادت رسيدند، از آنها بگوييد.

بسياري از شاگردان من به شهادت رسيدند و تنها دلخوشي‌ام اين است كه مدتي در خدمت آنها بودم. اميدوارم كه آن شهدا دست ما را بگيرند و به ما كمك كنند كه در محضر الهي شرمنده نشويم چون كاري كه تا به حال ما انجام داده‌ايم وظيفه و تكليفمان بوده است اما آنها جانشان را كف دست گذاشتند و در راه خدا به شهادت رسيدند.

 
 
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار