آرمان شريف |امیر دریادار دوم کرامت شفیعی يكي از رزمندگان سالهاي جبهه و جنگ است که در سال 1359 به اسارت رژیم بعث درآمد. دقايقي را با او گذرانديم تا از خاطراتش در دوران اسارت و جنگ بگويد. روزهاي سختي كه هنوز شيرينترين لحظات زندگي شفيعي را رقم ميزند.
حماسه نيروي دريايي در روزهای اول جنگ
در 31 شهریور سال 59 كه جنگ آغاز شد، دشمن بعثی پس از بمباران فرودگاه مهرآباد، رودخانه اروندرود را بست. نیروی دریایی ارتش چون پایگاههای خرمشهر خود را در تیررس مستقیم دشمن میدید، در همان ابتدا ناوهای خود را از خرمشهر تخلیه کرد و فقط چند ناو در آن منطقه ماندند. این نیرو با عملکرد به موقع و واکنش سریع خود پاسخ شیطنتهای رژیم بعث را داد و نگذاشت حتی یک ناو از دشمن واردآبهای آزاد شود. من خلبان هوادریای نیروی دریایی ارتش و فرمانده اسکادران ضدسطحی بودم که در آن زمان طبق وظیفهای که داشتم وارد جبهه شدم و به اهواز رفتم. ما با همکاری نیروی هوایی توانستیم جلوی پیشروی دشمن را که تا 15 کیلومتری اهواز آمده بود بگیریم و عراقیها را وادار کردیم که موضع خود را به حالت دفاعی برگردانند.
دیوار آهنین صدام را به چشم دیدم
در 16/7/59 با ابلاغ مأموریت انتقال مجروحان از لجوند، حرکتمان را از لشكر 92 زرهی اهواز با بالگردهای هلالاحمر شروع کردیم، البته از قبل دارو و خون را از تهران همراه داشتیم. آن زمان نمیدانستیم دشمن تا کجا پیشروی کرده، به همین خاطر از بالای سر دشمن در حال پرواز بوديم و فکر میکردیم آنها نیروهای خودی هستند که ناگهان تیراندازی شروع شد و هلیکوپتر آسیب دید. من دستور نشستن هلیکوپتر و ترک آن را دادم که پس از فرود و خارج شدن ما هلیکوپتر منفجر شد. بعد از زدن هليكوپتر بلافاصله اسکورپین عراقی رسید و سربازان عراقی از آن بیرون پریدند و شروع به کتک زدن ما با مشت و لگد کردند و ما را به سمت نیروهای خودشان بردند. آنجا تانکهای عراقی تا چندین کیلومتر صف کشیده بودند و من به چشم خودم دیوار آهنی صدام را دیدم. زمانی که ما را به سنگر فرماندهی بردند من اعتراض کردم که ما از هلال احمر هستیم و نباید هلیکوپتر هلال احمر را میزدید و حق نداشتید ما را دستگیر کنید. ولي آنجا کسی به حرف ما گوش نميداد، خواستند ما را با خود ببرند، من یکسری اطلاعات همراهم داشتم که نباید به دست دشمن میافتاد. به همین دلیل به بهانه دستشویی خود را به چادر خلوتی رسانده و تمام آنها را آنجا دفن کردم.
عراقیها ما را به بصره و از آنجا به بغداد بردند و از آن لحظه 10 سال اسارت من شروع شد. ابتدا ما را به استخبارات و بعد زندان ابوغریب و بعد به زندان ابوالرشید بردند که از همه زندانها بدتر و سختتر بود. ما نزدیک سی نفر خلبان بودیم و حدود 28 نفر هم غیر خلبان که افرادی چون دکتر عاشوری رئیس اداره بهداشت و درمان نیروی دریایی ارتش، امیر دریادار محمد فرزانه رئیس بازرسی این نیرو و ناو استوار فرامرز احسانزاده از نیروی دریایی ارتش هم در بین ما حضور داشتند؛ البته همه مفقودالاثر محسوب میشدیم و تا زمان آزادی هیچکدام ثبت نام نشدیم.
دست رد به سينه بعثيها
در زمان اسارت تنها چیزی که ما را زنده نگه میداشت و باعث میشد بتوانیم سختیها را تحمل کنیم امید بازگشت به وطن بود. در بین ما حتی کسانی حضور داشتند که به ظاهر ناامید شده بودند اما در درون همانها هم روزنهای به بازگشت دیده میشد و در نهايت گمنامي گوهر عشق بهوطن در سينه ما ميدرخشيد. ما در این مدت فقط یک رادیو داشتیم که به وسیله آن از اخبار و اتفاقات جنگ و وضعیت کشور آگاه میشدیم. در مدت اسارت و حتی در زمان آزادی بارها از طرف عراقیها به ما پیشنهاد شد که برویم و تابعیت یک کشور جدید را بپذیریم. مکرر به ما میگفتند که کشور شما جنگزده است و آیندهای ندارد و ممکن است شما را همه فراموش کرده باشند. به ما وعده زندگی بهتر و راحت و بیدغدغه را میدادند اما همیشه همه اسيران و همه آنهایی که قلبشان برای ایران اسلامی میتپید با قدرت و ایمان تمام دست رد به سینه بعثیها میزدند. در هنگام آزادی هم بار دیگر این پیشنهاد به ما شد و باز هم همه با هم تصمیم گرفتیم که به ایران بازگردیم و در دل با خود میگفتیم که ایران کشور ماست و مشکلات و مصائب آن هم به ما مربوط میشود. اینگونه بود که به کشور بازگشتیم.
رحلت امام، تلخترین خاطره
در زمان برگشتن وقتی به مرز خسروی رسيديم قبل از ورود به خاک ایران چند نفر از دوستان که ظاهراً مسئولیتی هم داشتند وارد اتوبوس شدند و با یک حالت اندوهگین رو به ما گفتند: شماها افتخار ایران و اسلام هستید. شماها امانتدار خاک وطن بودید و با سربلندی از این امتحان بزرگ عبور کردید، ولی حیف شد ما امانتدار خوبی نبودیم، نتوانستیم امانت شما را حفظ کنیم. ما نتوانستیم امام را برایتان حفظ کنیم. در آن زمان غم و شادی توأمانی در همه وجود داشت. از یک طرف بعد از سالها به خاک وطن برمیگشتیم و از یکسو رهبر عزیزمان را از دست داده بودیم. تلخترین خاطره من رحلت امام بود. در زمان اسارت ما زیر شکنجههای وحشیانه و غیرانسانی عراقیها میخندیدیم و با همان خنده به شکنجهگرها و بازجوهای عراقی میگفتیم که ملت ایران به پشتوانه امامشان شما را با لگد از ایران بیرون میاندازند که همین حرفها شدت شکنجهها را بیشتر میکرد. لطف خدا بود که از آن دردها لذت ببریم اما با وجود این، غم ندیدن امام بعد از سالها تحمل اسارت بسیار تلختر و سختتر از آن شکنجهها بود.
فصل آزادي
پس از آزادي پیرو فرمایشات مقام معظم رهبری که فرموده بودند: «این جنگ ما یک گنج است، آیا ما میتوانیم از این گنج استفاده کنیم؟این هشت سال جنگ تاریخ ما را می سازد.» خاطرات خود را نوشتم. 10 سال اسارت به ما درسهای زیادی داد. روی رفتار، عادات و اخلاقمان نیز تأثیرات خود راگذاشته بود. خدارا شکر میکنم که در نیروی دریایی خدمت کردم. این نیرو برای من و امثال بنده واقعاً سنگ تمام گذاشت و شخصیت ما را به ما برگرداند. من بعد از آزادی ابتدا با درجه ناخدا یکم در مرکز پژوهشهای تاکتیکی ستاد نیروی دریایی مشغول خدمت شدم و بعد از آن چند سالی به عنوان افسر رابط نیروی دریایی ارتش در ستاد مشترک ارتش انجام وظیفه كردم. ناگفته نماند كه در اين مدت از پرواز دوري نكردم و چند سالی هم پرواز را دنبال کردم.
15 بار قله دماوند را فتح کردهام
بعدها به علت بیماری بازنشسته شدم ولی بعد از بهبود و سلامتی همواره کوهنوردی میکردم. اين رشته ورزشي یکی از ورزشهای مورد علاقه من بود و به قلههای زیادی صعود کردم، دو بار قله آرارات، قله کلیمانجارو آفریقا، 15 بار قله دماوند، پنج بار قله سبلان و سایر قلههای ایران را توانستهام فتح کنم. در سال 85 نیروی دریایی ارتش من را در مراسم دانش آموختگی دانشجویان دانشگاههای افسری دعوت کرد و در آن مراسم افتخار شرفیابی خدمت مقام معظم رهبری و فرمانده کل قوا نصیبم شد كه آن ديدار يكي از بهترين خاطرات زندگيام است و تا پايان عمر آن را فراموش نخواهم كرد.