آن خانم گفت: شما خيلي وقته منتظر اتوبوس هستيد؟ گفتم: نه خيلي زياد نه خيلي كم! تقريبا نيم ساعت. خانم راحتتر شد و انگارميخواست سرحرف را بازكند من هم كه در آن گرما كاري نداشتم كنجكاو شدم كه چه ميخواهد بگويد بعد از اين پا و آن پا كردن كمي نزديكتر شد وگفت: ازآن خيابان با فلان كوچه(با اشاره دست نشان داد) خاطره خوبي ندارم هروقت اينجا ميآيم بدنم شروع ميكند به لرزيدن و قلبم تند تند ميزنه. گفتم چرا؟ خب اگر اينقدر ناراحت ميشويد اينجا نياييد. گفت: آخرمجبورم. گفتم؟ چطور مگر اتفاقي افتاده؟! يك مرتبه ديدم درد دلش بازشد. صدايش ميلرزيد، گفت: چند وقت پيش قرارشد براي خانواده پولداري كاركنم. راستش شنيده بودم اينها خيلي وضع مالي خوبي دارند و دنبال كارگر ميگردند. من هم با شوق رفتم و قول و قراركار گذاشتيم. يك خانه ويلايي بزرگ با چهار طبقه كاملاً مجهز زيرساختمان تماما استخر، سونا وجكوزي دارد. بيشتر به يك باشگاه ورزشي شبيه است. خيلي خانه قشنگ رؤيايي بود مثل توي فيلمها. خلاصه با خودم گفتم خدا درروزي را هم براي من باز كرده است. از ساعت8صبح تا بعدازظهر بايد تميزكاري ميكردم وجرئت هيچ كاراضافي هم نداشتم نه من نه ساير خدمتكاران چون تمام قسمتهاي ويلا دوربين مداربسته نصب شده وهمه زيرنظرهستند حتي درطول مدت كار، استراحت هم نميشد كرد ازحقوق كم ميكردند. بعد ازيك هفته ديگر نتوانستم ادامه بدهم ازشدت خستگي شبها در خانه مثل جنازه به رختخواب ميرفتم نه ميتوانستم به بچههايم برسم نه كار ديگري انجام بدهم. رفتم پيش آقاي خانه گفتم ديگر نميتوانم ادامه بدهم تا همين جا تسويه حساب كنيد بروم. گفت: از پول خبري نيست يك هفته جز قرارداد ما نبود. گفتم: يك هفته دارم جان ميكنم حالا هيچي! گفت: همين است كه ميبيني ميخواهي صبركن يك ماه تمام بشود پولت را بگير نميخواهي برو. فردا دوباره برگشتم. مستخدم گفت: صبركن. منتظر ماندم 10 دقيقه بعد پليس 110 آمد. يك مأمور از ماشين پياده شد وگفت: خانم چرا مزاحم ميشويد؟ ازشما شكايت شده بايد بياييد كلانتري. با ديدن آن ماشين وحرفهاي مأموريكمرتبه دنيا دورسرم چرخيد. من بايد شكايت ميكردم حالا... از روي ناراحتي قدرت حرف زدن نداشتم فقط گريه كردم. آمده بودم حق كارگريام را بگيرم حالا مثل بيآبروها بايد ميرفتم كلانتري. بعد از آن آقاي خانه به مستخدم پيغام داد كه رضايت داده و من را بخشيده! مأموران هم رفتند. من ماندم با يك بارغم و غصه ونگاههاي همسايهها. هيچ پولي براي برگشت نداشتم. در ايستگاه نشستم. خجالت ميكشيدم ازكسي حتي بليت برگشت بگيرم آخرگدا نيستم. اينقدر اين پا و آن پا كردم تا ازيك دخترخانم يك بليت گرفتم و سوار اتوبوس شدم. همينطوركه حرف ميزد مدام چشم ميانداخت كه اتوبوس ميآيد يا نه، درحاليكه چشمانش پر از اشك بود و صدايش ميلرزيد، ادامه داد: با اين همه ثروت خيلي راحت حقوق كارگري من را خوردند انگار بيشتر محتاج بودند. گفتم: بهخدا بسپاريد خودش بهترين داوراست، نميگذارد حق شما ضايع شود. حالا چهكارميكنيد؟ گفت: شوهرم مرده مجبورم در خانههاي مردم كاركنم. ازچهرهاش خستگي را ميشد ديد. گفتم خداقوت. در همين حال وهوا بوديم كه اتوبوس آمد. به مسيرمن نميخورد ولي آن خانم سوارشد. ازپشت شيشه ديدم كه وقتي روي صندلي نشست انگارروي مبل راحتي لم داده، لبخندي زد و دست تكان داد وچشمانش را بست، اتوبوس هم راه افتاد. با خودم گفتم چرا گاهي لقمه حلال براي بعضيهايمان كمرنگ شده، فرقي هم نميكند چه دراين اشل باشد وچه درسطح بزرگتر، لقمه حلال بخش مهمي از فرهنگ اسلامي ماست كه حتي به عنوان پايه و اساس سبك زندگي اسلامي از آن ياد ميشود. بهياد جمله معروف شهيد آنيلي مسلمان ايتاليايي افتادم كه گفته بود:متأسفانه ما درجامعهاي زندگي ميكنيم كه حسابهاي بانكي افراد، شخصيت آنها را ميسازد. مراقب باشيم اينجا جامعه اسلامي است و نبايد چنين رويهاي باب شود.