در این پرونده ویژه یادداشتها و گزارشهایی از امیرحسین مدرس، حاج یداالله بهتاش، حاج اکبر عطری، سیدمحسن گرسویی، حاج مهدی آصفی، سعید مقدسیان و ... به چشم میخورد. گفتگو با حمیدرضا بهاری برادر مرحوم بهاری درباره پدر، برادر و استادش و نیز حجتالاسلام حمید مقدسیان، فرزند شهید محمد مقدسیان و نوه حاج شاهحسین بهاری درباره داییاش مرحوم بهاری نیز در این پرونده جای گرفته است.
همسر مرحوم عليرضا بهاري در بخشي از گفت و گو با خيمه درباره برادرش ميگويد: وظایف پدریاش را انجام میداد، اما هیچ وقت فرزندانش را مجبور به انجام کاری نمیکرد. حتی مثل خیلی از مداحان، محمدحسین را وادار به خواندن نکرد، اما پسرم، زمانی که پدرش در آغوش ما تمام کرد، بیاختیار شروع به خواندن کرد. او میخواست با این کار به پدرش بگوید که راهش را ادامه خواهد داد.
محد حسين بهاري پسر حاج عليرضا هم درباره پدرش به خيمه گفته: در سفری که با بابا به کربلا رفته بودیم، خیلی تأکید میکرد که پایین پای سیدالشهدا علیهالسلام بنشینیم. وقتی به حرم رفتیم، اشاره کرد که بروم پایین پای حضرت. وقتی برگشتم، داشت دعا میکرد. گفتم: بابا! نوحه علیاصغر رو برام میخونی؟ شروع کرد خواندن. طوری شد که خادمان حرم به ما اخطار دادند که آنجا را ترک کنیم؛ بس که جمعیت جمع شده بود و ما از حال خودمان خارج شده بودیم. شعر شش ماهه را من آنجا حفظ کردم و هیچ وقت از یادم نخواهد رفت.
خیمه همچنین در این شماره از خود و به بهانه سالروز ارتحال آیتاللهالعظمی بهجت، گزیدهای از بیانات ایشان را درباره عزاداری ماه محرم منتشر کرده است.
اسدالله بادامچیان نیز که خود را بیشتر فرهنگی میداند تا سیاسی در این شماره از خیمه و در گفتگویی اعلام داشته که رفتارش تاکنون مورد اعتراض خیلیها بوده است.
ورونیکا فاضلی مسلمان آلبانیتبار که این روزها در قم زندگی میکند هم سوژه گفتگوی سعیده محبی در خیمه قرار گرفته و درباره جرقههای این تغییر و تحول در درونش و زندگیاش قبل و بعد از مسلمانی حرفهایی زده است. خانم فاضلي در بخشي از اين گفتو گو با اشاره به ماجراي ازدواجش با يك ايراني گفته است: او دیده بود که من تازه آمدم آنجا و کسی را هم ندارم و تنها هستم. رفته بود در مورد من تحقیق کرده بود. جالب اینکه آقای فاضلی با صاحبخانهای که من در خانهشان زندگی میکردم، دوست بود و از طریق او تلفن من را گرفته بود. یک روز به من زنگ زد و گفت که میخواهد بیاید دیدن من؛ یعنی برای خواستگاری. خیلی هم زود بحث ازدواج را پیش کشید. من متوجه شدم که این آقا چیزی دارد که با بقیه فرق میکند ومن تا به حال ندیده بودم. آقای فاضلی به من گفت اگر با من ازدواج کنی باید مسلمان شوی. قبول کردم و ازدواج کردیم؛ ولی واقعیت این است که اسلام آوردنم شناسنامهای بود هیچ چیز از اسلام نمیدانستم...