کد خبر: 516616
تاریخ انتشار: ۲۲ اسفند ۱۳۹۱ - ۰۸:۴۳
حال و هواي آسايشگاه جانبازان ثارالله در روزهاي پاياني سال
احمد محمدتبريزي
ابرهاي فصل زمستان كه معلوم نيست تا به حال كجا بوده‌اند، تازه سروكله‌شان در آسمان بهار پيدا شده است. آسمان مانند پنبه‌اي حلاجي شده به سفيدي مي‌زند و جاي رنگ آبي را گرفته است. سوز سرماي كم‌رمقي در حال جان گرفتن است. خيابان آرام و ساكتِ ثارالله سردي هوا را بيشتر مي‌كند. در حياط آسايشگاه جانبازان ثارالله همه چيز آرام و ساكت به نظر مي‌رسد. به احتمال زياد، ‌خنكي رو به سردي هوا باعث شده تا كسي در حياط نباشد. داخل سالن اصلي خبري از برو و بيا و شلوغي نيست. انگار تعدادي از جانبازان آسايشگاه را ترك كرده‌اند و به ديار خود رفته‌اند تا روزهاي آخر سال را در كنار خانواده باشند. فقط در همان طبقه همكف، از اتاقي در بسته صداي نوايي انقلابي كه مرتبط با دوران جنگ است به گوش مي‌رسد. حدس مي‌زنم روزهاي آخر سال هميشه تا اين حد ساكت باشد و همين ماندن در اينجا را براي جانبازاني كه جايي نمي‌روند سخت مي‌كند، هرچند سختي براي اينها معنايي ندارد و اين من هستم كه دارم همه چيز را با معيار خودم مي‌سنجم. در انتهاي راهروي اصلي، پله‌اي به صورت نيمه‌مارپيچ ما را به طبقات بالايي مي‌رساند. آنجا هم آرام است. از قبل به من گفته‌اند كه همه جانبازان علاقه‌اي به صحبت ندارند و فقط با تعدادي از آنها مي‌توانم صحبت كنم. پرستار شيفت من را به اولين اتاق هدايت مي‌كند؛ اتاقي زيبا كه دورتادورش قاب‌هاي زيباي نقاشي چيده شده‌اند و خودنمايي مي‌كنند. دورتر از در ِ اصلي، جانبازي روي ويلچر روبه‌روي بومي، قلم به دست نشسته و طرح مي‌زند. عباس ساكي كه طرح زيباي حماسه و زندگي را روزي خودش با جانش رقم زده بود، امروز با دستانش به بوم‌هاي بي‌جان رنگ‌ زندگي مي‌پاشد. بوم آبي رنگ است و معلوم است در آينده‌اي نزديك، آسماني زيبا خواهد شد.

تقدير يك گلوله
ساكي اهل خرم‌آباد است و سال ۶۵ در منطقه كردستان مجروح شده. او كه از طريق بسيج عازم جنگ شده بود، بسيجي بودن را براي رزمندگان يك حسن مي‌داند؛ حسني كه در آن يا شهيد مي‌شوي يا جانباز يا مفقود‌الاثر. درباره نحوه مجروحيتش از او مي‌پرسم كه جواب مي‌دهد: در يك پاتك در منطقه كردستان و نزديكي‌هاي سد دربندي‌خان بوديم. شب عراق حمله كرد و به پايگاه ما رسيد. ما هم تا نيمه‌هاي شب مقاومت كرديم و حتي يك پايگاه را كه جلوي ما بود گرفتيم. من به همراه يكي از همرزمان پشت تيربار بودم كه تير خوردم و ديگر نفهميدم چه شد. انگار برق سه فاز به من وصل كردند كه همان لحظه هم بيهوش شدم. اشهدم را خوانده بودم. از آسمان و زمين گلوله مي‌باريد و از جهات مختلف به سمت ما تيراندازي مي‌كردند كه يك تير مستقيم هم به من اصابت كرد. تير به كتف من خورد و آمد كنار نخاع را سوزاند، وقتي به هوش آمدم چند نفر را بالاي سرم ديدم. اول فكر كردم عراقي هستند. همان لحظه آمدم بلند شوم فرار كنم كه فهميدم پاهايم تواني ندارند و ديگر براي خودم نيستند.
ساكي اين موضوع را كه تير اينگونه از كتفش به نخاع مي‌رسد قسمتش مي‌داند. اندكي سكوت مي‌كند و ادامه مي‌دهد: تير مي‌توانست از همان كتف دربيايد، ولي قسمت اين بوده كه به سمت نخاع حركت كند و به آن آسيب بزند. تا چند سال وجود اين گلوله اذيت مي‌كرد. وقتي به پشت كمرم دست مي‌زدم، آن را احساس مي‌كردم. دكتر گفته بود اگر اين تير را دربياورم، ممكن است دست‌هايت از كار بيفتد. در آوردن آن گلوله براي من در حكم يك ريسك بود. من هم ريسك را قبول كردم و آن را درآورديم و خداراشكر براي دست‌هايم اتفاقي نيفتاد، البته درآوردن گلوله براي عباس به اين سادگي‌ها نبوده است، خودش در اين خصوص مي‌گويد: من زماني كه مجروح شدم، بدنم زخم‌هاي شديدي برداشت. اطلاعات چنداني هم از قطع نخاع شدن نداشتم. فكر مي‌كردم كه يك عمل انجام مي‌دهند و تير را از بدنم خارج مي‌كنند. وضع جسماني‌ام اصلاً مناسب نبود. خوب كه نمي‌شدم، روز به روز حالم بدتر هم مي‌شد. زخم‌هاي شديد بستر گرفته بودم و خيلي ضعيف شدم. تير خوردن چندان مشكل نبود اما عوارض بعدي آن طاقت‌فرسا بود. بعد از گذشت دو سه ماه برادرم به من گفت كه چه اتفاقي برايم افتاده است و اينكه ديگر نمي‌توانستم راه بروم، برايم خيلي سخت بود.

روزهاي سيال آسايشگاه
عباس از سال ۶۵ ساكن آسايشگاه شده است. امروز در اتاق تنهاست و هم‌اتاقي‌هايش رفته‌اند تا اين روزهاي پايان سال را در كنار خانواده باشند. خود او هم قصد رفتن دارد و تا چند وقت ديگر به شهرش برمي‌گردد.
او در خصوص گذران روزهايش در آسايشگاه مي‌گويد: اوايل كه زخم داشتم و روي تخت بودم، اينجا مجتمع آموزشي بود و درس مي‌خواندم. من به خاطر زخم‌هايم سه سال روي شكم خوابيدم. در اين سه سال حتي از روي تخت هم پايين نيامدم و فقط شايد براي لحظاتي مي‌توانستم بنشينم. دكتر كه من را ديد، گفت بايد پاهايت را قطع كنيم و گوشت و پوستش را به قسمت‌هاي زخمي بدنت پيوند بزنيم تا خوب شود. گفتم چه تضميني وجود دارد كه با اين كار خوب شوم؟ دكتر هم جواب داد تضميني وجود ندارد و دست خداست كه خوب شوي. من هم گفتم حالا كه دست خداست تحمل مي‌كنم تا خوب شوم. خدا هم جواب اين همه صبر را داد. من زماني كه درس‌هايم را شروع كردم، سوم راهنمايي بودم. درس را همان روي تخت ادامه دادم و توانستم ديپلمم را بگيرم. بعد از ديپلم در كنكور شركت كردم و مدرك كارشناسي در رشته تاريخ را گرفتم. عباس ساكي نقاشي‌هاي زيبايي مي‌كشد كه چند تايي را توي اتاقش به نمايش گذاشته است. از او درباره طبع هنري‌اش سؤال مي‌كنم، پاسخ مي‌دهد: من روي تخت بودم و همانطور دراز كشيده استاد مي‌آمد و من هم همراهي‌اش مي‌كردم. تعدادي از تابلو‌هاي عباس هيچ فرقي با تابلوي عكاسي ندارند. براي لحظه‌اي تو را به اشتباه مي‌اندازد كه همه عكس هستند. نمونه‌اش تابلويي از قلعه «فلك‌افلاك» كه بسيار هنرمندانه از آب درآمده است.

عيدهايي درون سنگر
عباس عيد‌ها را به شهرستان مي‌رود و در آسايشگاه حضور ندارد. همسر او چندين سال پيش فوت كرده و او عيد‌ها را در كنار خواهر و برادرانش كه ساكن خوزستان هستند مي‌گذراند.
عباس به اينجا كه مي‌رسد، مي‌گويد:شما فكر نكنيد ما فقط روي ويلچر نشسته‌ايم. همه جانبازاني كه اينجا ويلچرنشين هستند، هر كدام يك درد و مشكل جداگانه دارند. غير از اين اگر بخواهيم جايي برويم برايمان سخت است. گاهي اقوام فكر مي‌كنند ما كم‌لطفي مي‌كنيم و به خانه‌هايشان نمي‌رويم، ولي با توجه به وضعيت جسماني ما، برايمان سخت است بخواهيم به جايي برويم و اذيت مي‌شويم.
آن طور كه ساكي مي‌گويد او زمان جنگ هم كمتر عيد‌ها را در منطقه بوده و سعي مي‌كرده تا به خانه برگردد، البته زمان مجروحيتش بلافاصله پس از گذراندن روزهاي عيد نوروز اتفاق افتاده است. او در پانزدهم فروردين ماه مجروح شده است. تعريف مي‌كند عيدهايي كه در منطقه بوده برايشان آجيل مي‌فرستادند يا گاهي اوقات توسط هلي‌كوپتر بسته‌هاي آجيل را برايشان مي‌آوردند، عباس ادامه مي‌دهد: بعضي اوقات هم خودمان مراسم مي‌گرفتيم. در سنگري جمع مي‌شديم و با سبزه‌هايي كه از قبل كاشته بوديم، سفره هفت‌سيني درست مي‌كرديم. رزمندگان از هر استان و قومي بودند و دور هم واقعا به همه خوش مي‌گذشت. جبهه به آن صورت نبود كه بخواهيم فقط عزاداري كنيم. بالاخره شادي و روزهاي شاد هم وجود داشت. عباس برايمان به قول خودش يك لطيفه جانبازي كه از خاطراتش است، تعريف مي‌كند: من دوستي دارم كه جانباز و نابيناست و با او در دانشگاه آشنا شدم. در دانشگاه من فقط يك بار به او سلام دادم و او هم از آن زمان به بعد ديگر من را مي‌شناخت. حافظه فوق‌العاده قوي‌اي داشت. يك روز گفت بياييد تا برايتان لطيفه‌اي تعريف كنم. تعريف ‌كرد كه يك روز در خانه نشسته بودم، يكي از دوستان جانبازم به من زنگ زد كه بيرون برويم و يك دوري بزنيم. حين گردش تصميم گرفتيم تا جايي توقف كنيم و نوشابه‌اي بخوريم. جلوي مغازه‌اي ايستاديم و دوستم داخل مغازه رفت و ۲۰ دقيقه‌اي طول كشيد تا برگردد. وقتي دليل اين همه ماندن در مغازه را پرسيدم، گفت داخل مغازه كه شدم پيرمردي را با محاسن سفيد ديدم. از او نوشابه خواستم و زماني كه مي‌خواستم پولش را بدهم، دست من كه مصنوعي بود را ديد و پرسيد شما جانباز هستي؟ او هم مي‌گويد اگر خدا قبول كند. مرد مغازه‌دار وقتي مي‌فهمد جانباز است، نصف پول را مي‌گيرد. بعد روي صندلي مي‌نشيند تا نوشابه بخورد كه يك پايش را هم درمي‌آورد. پيرمرد صاحب مغازه اين صحنه را كه مي‌بيند مي‌گويد من از شما هيچ پولي نمي‌گيرم. بعد پيرمرد رو به آن جانباز مي‌كند و مي‌گويد اگر باز هم جايي از بدنت مصنوعي باشد، اوضاع خطرناك مي‌شود. اينطور كه تو پيش مي‌روي من بايد نصفه مغازه را به تو بدهم.

كل‌كل آبي و قرمز!
ملك‌زاده و كريم‌محمدي ديگر هم‌اتاقي‌هاي عباس هستند. آنها استقلالي هستند و حسابي با عباس كه پرسپوليسي است كل‌كل دارند. با اين جمله، صحبت‌هايمان به فوتبال و ليگ قهرمانان اروپا مي‌كشد. عباس يكي از علاقه‌مندان پروپاقرص فوتبال است. مي‌گويد: زماني كه وضعيتم خوب بود هر هفته به استاديوم مي‌رفتم. قبلا يك جايگاهي وجود داشت كه جانبازان به آنجا مي‌رفتند و فوتبال را تماشا مي‌كردند، اما الان آن هم ديگر وجود ندارد. هنگام خروج از اتاق، نگاهم به كمدي كه پر از مدال و لوح تقدير است مي‌افتد. لوح‌هايي كه نام اعضاي اين اتاق روي آن نقش بسته است. محمدحسين توكلي و محمدرضا كبيري در اتاق ديگري حضور دارند. توكلي روي تخت دراز كشيده و كبيري روي ويلچر نشسته است. بعد از سلام و احوالپرسي و خوش و بش از جانبازي اين عزيزان سؤال مي‌كنم. كبيري زودتر جواب سؤالم را مي‌دهد و مي‌گويد:سال ۶۵در جزيره مجنون جانباز شدم. در سنگر بودم كه بر اثر حمله و خراب شدن سنگر، زير آوار ماندم و مهره‌هاي كمرم آسيب ديدند و دچار ضايعه نخاعي شدم. در تهران عمل جراحي شدم و پلاتين داخل كمرم كار گذاشتند. دكترها مي‌گفتند به دليل جوان بودن پنج درصد احتمال خوب شدنم وجود دارد ولي تا حالا كه اين طور نشده است. محمدحسين آن زمان محصل بوده و سن و سالي نداشته كه راهي جبهه مي‌شود و در ۱۹ سالگي به درجه جانبازي مي‌رسد. خودش در اين خصوص مي‌گويد: من از انواع مجروحيت خبر داشتم به جز ضايعه نخاعي. به خاطر همين روزهاي اول در بيمارستان خيلي برايم سخت بود. تحمل اين موضوع كه سال‌هاي سال روي پاهايم مي‌ايستادم و حركت مي‌كردم و حالا بايد تا آخر عمر روي ويلچر بنشينم برايم سخت بود. اين جانباز دوران دفاع مقدس از دكتري كه آن زمان معالجه‌اش كرده بود گله و شكايت بسيار دارد كه گلايه‌اش را اين طور بيان مي‌كند: من از دست دكتر معالجم خيلي سختي كشيدم و اذيت شدم. من را بعد از گذشت ۱۰ روز روي ويلچر نشاند و گفت بايد حركت كني. در حالي‌كه كساني كه پلاتين مي‌گذارند بايد مدت سه ماه به صورت درازكش روي تخت بخوابند تا كاملاً پلاتين‌جوش بخورد. من هيچ وقت از اين دكتر نمي‌گذرم. بعد از پنج، شش ماه به بيمارستان رفتم تا گواهي كميسيون بگيرم. دكتر معالجم تا من را ديد گفت تو هنوز زنده‌اي؟ من فكر مي‌كردم تو مرده‌اي. وقتي بعد از اين مدت و تحمل اين همه درد و سختي، حالا دكترت اينگونه به تو بگويد چه حالي پيدا مي‌كنيد. براي خيلي از بچه‌هاي جنگ متأسفانه اتفاقات اينچنيني افتاد. مي‌شد خيلي از بچه‌ها الان روي صندلي چرخدار نباشند.
محمدرضا اضافه مي‌كند آن زمان كه به آسايشگاه آمده تعداد جانبازان خيلي بيشتر بوده است و فقط در يك سالن ۲۰ جانباز حضور داشتند. او ادامه مي‌دهد: از بين آن جانبازان مجيد رضايي و مجيد دريايي‌زاده هر روز كنار تخت من مي‌آمدند و با من صحبت مي‌كردند و به من دلداري مي‌دادند. من هم كم‌كم به محيط آسايشگاه خو گرفتم و روي روال افتادم. بعد ديپلمم را گرفتم و با قبولي در كنكور، سال۶۸ در رشته حقوق دانشگاه شهيد بهشتي قبول شدم. تا سال ۷۲ درسم تمام شد و بعد از آن در سازمان هواپيمايي به عنوان كارشناس حقوقي مشغول به كار شدم و الان هم همان‌جا مشغول كار هستم. فقط ديگر مانند گذشته تمام وقت كار نمي‌كنم. محمدرضا در مقطع كارشناسي ارشد هم قبول شده و تمام واحد‌هاي آن را پاس كرده و به دليل ناهماهنگي با استاد راهنمايش پايان‌نامه‌اش نيمه كاره مانده است. او منتظر فرصتي است تا بتواند كار نيمه تمام را هر چه زودتر تمام كند.

نوروز سوت و كور
اين جانباز دفاع مقدس خاطره‌اي هم از عيد نوروز در سنگرها تعريف مي‌كند: لحظه سال تحويل در منطقه غرب بوديم. منطقه خيلي ساكت بود. يكي از بچه‌ها به مناسبت لحظه سال تحويل گفت كه بياييد چند تير مشقي و خمپاره دودزا بزنيم. از فرماند‌هان هم كسي در سنگرمان حضور نداشت. ما به او گفتيم اين كار را نكنيم چون عراقي‌ها موقعيت ما را شناسايي مي‌كنند. او درآخر كار خودش را كرد. به محض اينكه اولين قبضه شليك شد، يكي دو ساعت بعد عراق آنجا را زير توپ و خمپاره گرفت تا فردا صبح. خدا را شكر كسي آسيب نديد ولي آتش سنگيني روي سرمان مي‌باريد و ميليمتري روي زمين گلوله مي‌خورد. فرداي آن روز كسي كه اين كار را انجام داد مجازات كردند.
محمدرضا مي‌گويد در گذشته مسئولان روزهاي پاياني سال و هنگام عيد به جانبازان سر مي‌زدند كه الان ديگر همين هم اتفاق نمي‌افتد. توكلي كتاب «خاك‌هاي نرم كوشك» نوشته سعيد عاكف را در دست دارد و مي‌خواند. ميزي كه رويش سرم و آمپول و قرص قرار دارد در جلويش بي‌حركت ايستاده است. وقتي امام فرمان تشكيل بسيج ۲۰ ميليوني را داد و گفت مردم در جبهه‌ها حضور داشته باشند، او هم بلافاصله راهي جبهه مي‌شود. سال ۵۹ كه تنها ۱۶ سال بيشتر نداشته عضو بسيج مي‌شود و پس از گذراندن دوره‌هاي نظامي در سال ۶۰ از زادگاهش همدان به جبهه اعزام مي‌شود. خودش مي‌گويد: خيلي علاقه داشتم تا به جبهه بروم. اما چون سنم كم بود و قدم كوتاه، قبول نمي‌كردند. تا اينكه برادرم آمد و به هر طريقي بود اجازه اعزام من به جبهه را گرفت. او من را به سردار همداني كه فرمانده وقت سپاه همدان بود، معرفي كرد. ديگر در جبهه‌ها ماندم و چنان دلبسته حال و هواي معنوي آنجا شدم كه علاقه‌اي به بازگشت نداشتم. من به جز يك دوره سه ماهه، ‌ديگر نتوانستم روزي را به عقب برگردم و به مدت پنج سال و به صورت مداوم در منطقه حضور داشتم. آن زمان حدود صد نفر همكلاسي و هم‌محله‌اي بوديم كه به جبهه رفتيم و از آن تعداد، ‌۸۰ نفر به شهادت رسيدند و تنها ۱۵، ۲۰ نفر مانديم. آن زمان بچه‌ها با خون خود تعهدنامه‌اي را امضا كردند كه تا آخرين لحظه در جبهه‌ها بمانند و خودمان را يكي از سربازان كوچك امام(ره) حساب مي‌كرديم. من در عمليات‌هاي مختلفي در جنوب و غرب حضور داشتم.
محمدحسين توكلي تاريخ زنده جنگ است. در عمليات‌ها و مناطق زيادي حضور داشته و آنها را مو به مو بازگو مي‌كند و در خصوص مجروحيتش هم مي‌گويد: در جزيره مجنون مجروح شدم. تركش به سينه‌ام ‌خورد و موج انفجار من را گرفت. من را سرپايي مداوا كردند و دوباره به منطقه عملياتي بازگشتم. ديگر نيامدم در شهر تا بستري شوم و دوران نقاهتم را در جبهه كنار بچه‌ها گذراندم. در منطقه فاو هم يكمرتبه ديگر مجروح شدم كه موج انفجار مرا محكم به ديوار كوبيد و دنده‌هايم را شكست. باز به بيمارستان برگشتم. چند روز آنجا ماندم بعد خودم را سريع مرخص كردم و دوباره به فاو براي عمليات والفجر۸ برگشتم. خيلي از بچه‌ها با بدن زخمي و بدون دست يا پا دوباره به منطقه مي‌آمدند. مثل شهيد بهرام عطاييان كه يك بار پايش قطع شد و دوباره به جبهه بازگشت و در عمليات كربلاي۵ به شهادت رسيد. بچه‌ها اينطور فكر نمي‌كردند كه اگر مجروح شد‌ه‌اند وظيفه‌شان تمام شده است بلكه تا آخرين لحظه مي‌ماندند و تا لحظه‌اي كه نفس در سينه داشتند مبارزه مي‌كردند. در عمليات كربلاي۵ حدود ۳۵ روز در عمليات بوديم و يك روز هنگام رفتن به خط مقدم، جايي آتش سنگين شده بود. در اين منطقه آتش زيادي روي سر دشمن ريختيم و تلفات زيادي از آنها گرفتيم. دشمن هم براي مقابله حملات خود را زياد كرده بود. همراه سرهنگ نبي‌الله شامخي كه الان هم از دوستان خوب من است سوار موتور شديم تا به خاكريز برويم. در يك سه راهي كه زير آتش سنگيني بود يك گلوله به جلو و كنار موتور خورد. هر دو ديگر چيزي را متوجه نشديم. عصر من را به بيمارستان رساندند و آنجا دكترها به من گفتند كه قطع نخاع شده‌ام. من در ۲۴بهمن سال۶۵ به درجه جانبازي قطع نخاعي نائل آمدم. اميدوارم خدا اين جانبازي را از من قبول كند. محمدحسين توكلي به تازگي زخم بستر خود را عمل كرده و بايد روي تخت بماند. او هم درسش را در آسايشگاه ادامه داده و توانسته مدرك كارشناسي علوم اقتصادي بگيرد. توكلي مي‌گويد در همين آسايشگاه خيلي از دوستان‌شان به شهادت رسيد‌ند. او در پايان خاطره‌اي از روزهاي حضورش در جبهه و دوستانش مي‌گويد: شهيدان هادي فضلي، عليرضا ميرزايي مطلوب و غلامرضا عابدي مطلوب، وقتي ايران قطعنامه را قبول كرده بود اين سه نفر خيلي بي‌تابي مي‌كردند تا اينكه عمليات مرصاد شد و اين سه نفري كه بي‌تابي مي‌كردند به شهادت رسيدند. به قول معروف از لاي در باغ شهادت داخل رفتند و به آرزويشان رسيدند. در يكي ديگر از اتاق‌ها جانبازي از ايل بختياري با هيبتي مردانه روي تخت دراز كشيده است. كم‌گو و گزيده گو است. فيروز ميرزانژاد جانباز ۷۵درصد ضايعات نخاعي است. نزديك بودن به اذان ظهر و بيماري قند او اجازه صحبت‌ زيادي را به ما نمي‌دهد. در همين فرصت كم مي‌گويد: سال۶۱ در عمليات رمضان در سن ۱۵ سالگي جانباز شدم. در خاك عراق پيشروي كرده بوديم و بيشتر از اندازه‌اي كه بايد پيشروي مي‌كرديم جلو رفته بوديم تا اينكه محاصره شديم و اغلب بچه‌ها مثل خودم زخمي يا شهيد شدند. با اينكه روي زمين افتاده و كمرم شكسته بود، به من تيرخلاصي هم زدند كه قسمت نبود به شهادت برسم. سربازان دشمن چهره‌هايي كاملاً سيه‌چرده داشتند و گويي از مزدوران سوداني بودند. در سياهي شب فقط دندان‌هايشان مشخص بود. از هشت نفري كه آنجا افتاده بوديم دو نفرمان زنده مانديم كه بعد ما را به عقب فرستادند. روي ليوان و كنار تختش هنوز عكس‌هاي امام مي‌درخشد. رد نگاهم را مي‌خواند و مي‌گويد: شخصا تا به‌حال به اين فكر نكرده‌ام كه چرا من اينچنين شده‌ام و فلان دوستم چه كاره است. هدف ما دفاع از شرف و حيثيت جمهوري اسلامي بوده و به حرف رهبرمان لبيك گفتيم و رفتيم. باز هم جنگ شود مي‌رويم. او چهارسال پيش ۹ نفر از اعضاي خانواده‌اش كه همسر و فرزندانش هم در بينشان بود را در سيل خوزستان از دست مي‌دهد. اما روحيه‌اش را از دست نمي‌دهد و بعد از بهبودي شرايط جانبازي‌اش در سه رشته وزنه‌برداري، تيراندازي و ويلچرراني شركت كرده كه چند سالي به دليل تشديد جراحتش ديگر نمي‌تواند فعاليت كند. صدايش مانند هيبت مردانه‌اش محكم و استوار است. با وجود افرادي مانند فيروز مشخص است بعثي، اردني و سوداني جلوي اين جوانان كاري نمي‌توانستند از پيش ببرند. صداي اذان در حياط آسايشگاه پيچيده است. چند جانباز براي وضو گرفتن از اتاق‌شان بيرون آمده‌اند. هوا هنوز سوز دارد و سرد است. اما من احساس گرما مي‌كنم. حس مي‌كنم اينجا چند ساعتي به خدا نزديك‌تر بوده‌ام.
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار