
آئيش در آن سالها به دليل زندگي و تحصيل در خارج از كشور (امريكا) با دغدغههايي چون «بيهويتي» و «چيستي انسان» كه حاصل رو به رو شدن او با انسانهاي جامعه معاصر امريكا و هويت و فرهنگ كهن شرقي وي بود، دست به گريبان بود و حضور كوتاه نصيريان در امريكا در حقيقت بهانهاي بود تا اين «مهمان وطني» در آن ديار غريب براي آئيش خود به جرقهاي جهت بازتاب درونياتي بدل شود كه نه تنها ذهن هنرمندي چون او را به خود اختصاص داده بود كه نمادي از اذهان افرادي بود كه در مواجهه و انتخاب ميان «سنت» و «مدرنيسم»- كه شعار برتر آن روزهاي در داخل يا خارج كشور بود- در برابر سؤالاتي چون «هويت» و «معناي انسانيت» به ديواري بلند و سخت برخورد كرده بودند.
آن نمايش در آن سالها در امريكا، كانادا و اروپا به اجرا رفت و بعد راه وطن در پيش گرفت و در سالن اصلي مجموعه تئاترشهر به صحنه رفت و امروز بار ديگر چرخ روزگار يا آنچه آئيش آن را درخواست مكرر مردم و نسل جوان براي اجراي مجدد اين اثر مينامد، باعث شد تا همان نمايشنامه با بازي بازيگران گذشته خود، از ۲۰ مهرماه اجراي خود را در تالار چهارسو مجموعه تئاتر شهر آغاز كند، اما صف مخاطبان و استقبال از اين نمايش حكايت ديگري داشت، مدت اجراي آن تمام شد اما مطالبه مخاطبان رأي به تمديد آن اثر داد، سالن چهارسو پاسخگوي مخاطبان نبود پس كار به سالن اصلي تئاترشهر براي اجرا، ارجاع داده شد، ابر ديگ زمان اجراي اين نمايش در تمديد به پايان رسيد اما سالن اصلي لبريز از مخاطب تئاترشهر كه مدتها بود چنين شبهايي را به خود نديده بود به مسئولان اجازه به پايان رسيدن اين اثر را نميداد و بار ديگر اجراي اين نمايش تا اطلاع ثانوي تمديد شد! البته بد نيست كه بدانيم مواردي چون درگذشت مادر فرهاد آئيش يا شكسته شدن دست علي نصيريان در خلال اين اجرا نيز عاملي براي تعطيلي روند نمايش «هفت شب با مهماني ناخوانده در نيويورك» نشد كه نشد.
نمايشي كلاسيك با حرفي ساده «هفت شب با مهماني ناخوانده در نيويورك» اثري ساده و به دور از تكلفهاي نمايش اين روزهاي كشورمان است. نه از متن مطنطن با ادبياتي غريب براي مخاطب سود ميبرد و نه از صحنهآرايي و بازيهاي غلوآميز و ادا و اطوارهاي نامفهوم اما پيچيده شده در توجيه «مدرنيسم» و «پست مدرنيسم» تئاتر امروزهاي كشورمان... اما...
داستان اين نمايش دو نفره نيز بسيار ساده است. نويسندهاي جوان در غرب مشغول نوشتن رماني است كه آن را وصيتنامه زندگي رو انحطاط خود ميداند. او چنان در زندگي ماشيني و عصر پيچ و مهره و فلز غرب و غفلت از انسانيت گم شده كه تنها راه نجات خود را در مرگ ميبيند و به قول خودش مهمترين تلاشش براي رسيدن به مرگ است و چنين ميانديشد كه با مرگ خود و باقي ماندن اين رمان بشريت به راه سعادتي جديد خواهد رسيد. همه چيز براي رسيدن به انتهاي زندگي جوان هماهنگ است تا آنكه مهماني ناخوانده از ايران به رغم ميل باطني او به خانه جوان ميآيد. پيرمردي ساده و زنده دل! اما...
آئيش همين جا برگ برنده خود را رو ميكند و با انتخاب شيوه كلاسيك در روايت ذهنيات شخصيتهاي نمايش (نجواگويي بازيگر براي بيان آنچه در ذهن او ميگذرد) نشان ميهد تمام و كمال به سادگي و ايجاز ميانديشد. او با طراحي صحنه ساده، فارغ از توجه به نورپردازيهاي متعدد و اغراق شده و دوري جستن از بازيهاي غلوآميز تئاتري به مخاطب نشان ميدهد كه در سادگي محض به مفهوم نمايش توجه كند و براي انتقال اين مفهوم خود و علي نصيريان با بازي بيعيب و نقصشان كه همانا مصداق بارز زندگي در صحنه است، چنان مخاطب را شيفته ماجراي نمايش ميكند كه زمان ۱۰۰ دقيقهاي نمايش در چشم به هم زدني براي مخاطب به پايان ميرسد؛ اما...
گنجاندن داستانهاي فرعي چون مرد آواره پارك رو به رو خانه جوان و ارتباط او با پيرمرد، شك و ترديد پيرمرد در آمدن به آدرسي اشتباه، رابطه پيرمرد با زن جواني كه در حقيقت محبوب مرد جوان قصه است اما به خواست جوان اجازه ديدار او را ندارد و درگيري و نارضايتي جوان از حضور پيرمرد در عين جذابيت بخشيدن به فراز و فرودهاي اثر آنچنان در راستاي انتقال داستان اصلي به مخاطب كنار هم آميخته شدهاند كه تماشاگر با اشتياق فراوان پيگير تمامي اين داستانها ميشود؛ اما...
اما چه؟ تمام فرازهايي كه گفته شد به «اما»هايي ختم شد، اما چه؟ اينكه آئيش نشان ميدهد دغدغه امروز تئاتر كشور توجه به خواست و تفكر مخاطب است و صحنه نمايش محلي براي شخم زدن ذهنيت يك فرد (نويسنده يا كارگردان) و حقنه كردن تفكر آنها به مخاطب نيست! اينكه زماني ميتوان از اساتيد و بزرگان تئاتر در صحنه استفاده كرد كه حضور آنها حكمي بيقيد و شرط براي اجراي اثري مطلوب باشد و آنكه اگر آن پيشكسوت از اين نقش كنار رود هيچ بازيگر ديگري نتواند جايگزين وي شود. اينكه حضور اساتيد تئاتر كه سالهاست جلاي صحنه نمايش كردهاند و تنها براي تأمين معاش و روزمرگي به سينما و تلويزيون پناهنده شدهاند، به صحنه، مخاطبان آن و تفمر جاري در آن احترام قائلند و حاضر نيستند تنها بهانهاي براي جذب مخاطب، فروش اثر يا پوششي براي ضعفهاي آشكار و پنهان نمايشي باشند.
بازي علي نصيريان و انرژي و قدرت بيان او در صحنهاي به وسعت سالن اصلي مجموعه تئاترشهر مهر باطلي بر سن ۷۹ ساله او است! او نشان ميدهد كه بزرگان چگونه بيادعا در صحنه بزرگي ميكنند و آنكه ملاك بزرگي ارزش گذاشتن به كار و هنر تئاتر براي رضايت مخاطب است نه رضايت كارگردان و خود بازيگر براي نشان دادن تواناييهايش!
يكبار هم كه شده ضعفها را نبينيم! نه آنكه نمايش «هفت شب با مهماني ناخوانده در نيويورك» در ساحت اجراي خود عاري از ضعف و آسيب باشد! چه آنكه اگر كمي با دقت در اين اثر نگريسته شود بتوان بر طراحي صحنه تخت، بيتوجهي به كارآمدي نور در مفهوم طراحي و نه تنها عاملي براي روشن و خاموش كردن صحنه، استفاده تنها از رنگ سياه و ابزار و ادواتي كه كوچكترين استفادهاي از آنها نميشود (هرچند كه متعدد و پرتعداد هم نيستند) نقدي روا داشت، يا دستكم پرسشي مطرح كرد و چالشي ايجاد نمود، اما در ميان نوشتنهاي تند و صريح و متأسفانه تكراري از ضعف و آسيبهاي فراوان اغلب آثار نمايشي (كه البته اشارت به آنها و نگارششان از اهم واجبات است) ميتوان براي يكبار هم كه شده ضعفها و آسيبهاي محدود موجود در نمايش «هفت شب با مهماني ناخوانده در نيويورك» را اصلاً نديد نه آنكه «ناديده گرفت!»
چه به سليقه به اصطلاح روشنفكران و شبه روشنفكران خانواده تئاتر خوش بيايد چه نه، نمايش «هفت شب با مهماني ناخوانده در نيويورك» پاسخي شفاف، قاطع و روشن براي آن دسته از هنرمندان تئاتري است كه ادعا دارند آثارشان را تنها خود متوجه ميشوند (ميفهمند) و ديگران از اين قدرت لايزال آنها بيبهره هستند و براي همين سالنهاي اجراي آنها ميزبان چند مخاطب محدودي است كه در پايان نمايش در برابر تصورات و تصويرهاي ماليخوليايي ذهن آن هنرمند نمايشنامهنويس يا فلان كارگردان يا چارهاي جز آه و حسرت ندارد يا با تأسف از سير قهقهرايي انزوال تفكر و احترام به مخاطب تنها به تكان دادن سر به نشانه افسوس يا شانه بالا انداختن بسنده خواهد كرد و در ذهن خود ثبت ميكند نام آن هنرمند و گروه را تا بار ديگر در اجراي مجدد اثري كه با پول بيتالمال به صحنه ميرود، فريب ذات فريباي هنر زايا، پويا و زنده تئاتر را نخورد تا در مواجهه با اثري در تلخترين شكل ممكن احساس نكند كه به شعور او توهين شده است!
همين مخاطب است كه در مواجهه با نمايشي ساده اما در عين حال قدرتمند چون «هفت شب با مهماني ناخوانده در نيويورك» نشان ميدهد كه حتي بنا به خواست و قوانين موجود در تئاتر كشور ميتواند به پايان رسيدن اجراي يك نمايش را با استقبال خود تا اطلاع ثانوي به تأخير بيندازد و اثبات كند كه تئاتر ميتواند بدون كمكهاي دولتي و با پول مردم به حيات و سير صعودي خود ادامه دهد به شرط آنكه هنرمندان آن چون فرهاد آئيش و علي نصيريان به مردم، تفكر و وقت آنها ارزشي همسنگ و همشأن يك انسان قائل باشند.