
تمام ۷ ساعت توقف كوتاه در كرمان را به بررسي وضعيت كتابفروشهاي قديمي اين شهر اختصاص ميدهم. چشم بر تمامي جاذبههاي ناتمام «ديار كريمان» ميبندم و تنها به جستوجوي سرنوشت قديميترين كتابفروشيهاي كرمان روانه خيابانها، چهارسوقها و گوشه و كناري ميشوم كه ميتوان از باقيمانده آن كتابفروشيها نشانهاي هرچند اندك جست.
انبوه كتابهاي كمكآموزشي و صرفاً درسي و دانشگاهي آن چيزي نيست كه بايد به دنبالش باشم. از هر كدام از اين دست «شبهكتابفروشي»ها كه درباره قديميترين كتابفروشيهاي كرمان و سرنوشت آنها ميپرسم، «چهارراه كاظمي» (قدس فعلي) را نشانم ميدهند و دو نام تقريبا مشترك در تمامي نشانيهايي كه داده ميشود: «شهر كتاب» و «فرهنگ...»البته نشانههايي از برخي كتابفروشيهاي بسيار قديمي كه گويا در روزگار ماضي پشت سر نهاده شده، لابهلاي انبوه مغازههاي بازار كرمان قرار داشتهاند را هم يادآور ميشوند، اما قيد «ديگر نيستند» را هم در ادامه اضافه ميكنند تا براي جستوجوي آنچه در اين گزارش به دنبال آن هستم، چندان هم سردرگم نشوم. «چهارراه كاظمي» چندان دور نيست؛ چهارراهي بسيار شلوغ كه انسان و اتومبيل در هم تنيده، ازدحامي ناخواسته را پيش چشم ميآورند. «شهر كتاب» سمت چپ چهارراه و «فرهنگ» سمت راست قرار دارند ـ در صورتي كه رو به شمال حركت كني ـ چند عابر پياده كمك ميكنند تا با اطمينان بيشتري به سراغ قديميترين كتابفروشيهاي كرمان روانه شوم. يكي از اين عابرين كه خود از مشتريهاي «سينه سوخته» كتاب و كتابفروشيهاست سؤال من را با اين جمله ـ كه نه نتيجه يك بررسي علمي ـ آماري كه يك برداشت كاملاً فردي ـ تجربي است ـ آغاز ميكند: كرمانيها «كتابخون» نيستن!
ساكت ميشوم و به زور لبخندي ميزنم.
شكوريها (با لهجه شيرين كرماني) يكي از قديميترين بازماندگان كتابفروشيهاي كرمان به شمار ميروند، هر چند از چندتايي ديگر از كتابفروشها ياد ميكنند كه البته ديگر نيستند.
به دنبال شكوريها در شهر هستم. پرس و جو ميكنم. يك متصدي عينكفروشي به خوبي «محمود شكوري» را به ياد ميآورد با اينكه آن وقتها كودكي بيش نبوده است، مكثي ميكند و ميگويد: «از اين خانواده ديگر كسي نمانده است، جز دو دختر و يك پسر...»با اشاره دست و لبي خندان جايي كه حالا كركرهاش براي مدتهاي مديدي است، كشيده شده است را نشانم ميدهد.
نميخواهم باور كنم به در بسته خوردهام، اما گويا اينگونه است. كمي آن طرفتر با شعار زيباي «شهر كتاب كرمان، با هدف گسترش فرهنگ و مطالعات و كتاب بهترين هديه» به سمت كتابفروشي بزرگي كشيده ميشوم كه در پايان هفته مشتريهاي زيادي را پذيراست. «ديوان فروغ»، «گياهان دارويي ابنسينا»، «ديوان وحشي بافقي»، «اشعار هوشنگ ابتهاج»، «روش نامهنگاري آسان» و كتابهايي از اين دست در آن چند دقيقه حضورم بيشتر به چشم ميآيد. از شكوريها سؤال ميكنم. دختر جواني را نشانم ميدهند. گويا روزنه اميدي پيدا شده است. «روانشناسي عمومي» خوانده است. ۲۵ ساله است و با عشق با اين حرفه كنار آمده است. «شيدا شكوري» در اصل سومين نفر از نسل شكوريهاست كه به اين حرفه روي آورده است. «محمود» (پدر بزرگ)، «مهرداد» (عمو)و «حسين» (پدر) كه همگي از دار دنيا رفتهاند، پيش از او كتابفروش بودهاند و اينك او و خواهرش «شكوفه»، كار آبا و اجدادي خود را ادامه ميدهند. حرفهاي جالبي ميزند در عين حال اصلاً به آينده اين كار كتابفروشي و ماندگاري آن در خانواده خود اميدوار نيست.
رمانهاي ايراني، «ديوان اشعار» شعراي معاصر و كتابهايي از اين دست، پرفروشترين و«كتابهاي تاريخي» از كمفروشترين كتابهايي است كه در مجموعه كاري خانم «شكوري» وجود دارند. او به خوبي گران شدن كاغذ را احساس كرده، ميگويد: گراني كاغذ از دست خالي مردمي كه از اينجا بيرون ميروند، دردآورتر نيست. بايد اميد داشته باشيم. كار ديگري از دستمان برنميآيد.
متصدي «كتابفروشي فرهنگ» به جاي پاسخ به هر سؤالي، مرا به صفحات ۸۹ تا ۹۴ كتاب محقق و پژوهشگر فقيد استاد«ايرج افشار» موسوم به «كتابفروشي» و يادداشت محمد حسين اسلامپناه تحت عنوان«كتابفروشيهاي كرمان»، ارجاع ميدهد.
قسمت پاياني اين جستوجو را به بازار قديمي اختصاص ميدهم جايي كه احتمالاً تمامي كتابفروشيهاي قديمي كرمان روزگاري در آنجا بودهاند. در ميان ازدحام كالاهاي گوناگون، بوي مدهوشكننده «زيره» و زرق و برق آثار باستاني تنها متمركز ميشوم بر كتابفروشيهاي باقي مانده در بازار. تنها چند گام از ورودي بازار و بر سر نخستين چهارراه مغازهاي دكهمانند رنگ و بوي كتابفروشي ميدهد و تمام كتابهاي آن مغازه از پنج عنوان فراتر نميرود. لوازمالتحرير دارايي اصلي اين به اصطلاح كتابفروشي است. ميانههاي بازار به دومين كتابفروشي برميخورم.
«كتابفروشي حكمت»كه نام «مرجوعي»را بر سر در خود دارد. متصدي اين كتابفروشي پسر جواني است كه با مدرك ديپلم از شغلش اظهار رضايت ميكند. اين كتابفروشي هم بيشتر، لوازمالتحريرفروشي است تا كتابفروشي!
آخرين بار سه سال قبل كتابي درباره «تاريخ شيراز»خريده و خوانده است او هم كرمانيها را كتابخوان نميداند اما از فروش خود راضي است.
در گفتوگو با همان جوان كتابفروش نشسته در دكان حكمت، معلمي بازنشسته كه اين روزها پارچهفروش است با ما همزبان ميشود، نمايشگاههاي كتاب را مفيد ميداند البته و ميگويد اگرچه خودش براي بازديد نرفته است اما از اين و آن شنيده است كه نمايشگاه خوبي بوده است. علاقهمند به كتابهاي مذهبي و ديني است و بسيار از گران بودن كتاب گلايهمند. دليل كمي اقبال به خريد كتاب را تنها و تنها گران بودن آن ميداند و راه چاره را تنها در ارزان بودن كتاب ميداند.
كتابفروشي ديگري هم در بازار بود كه به دليل كمبود زمان از رفتن به قسمت انتهايي و بدون سقف بازار منصرف ميشوم. وقتي هدف و برنامهات تنها جستوجوي كتابفروشيهاي قديمي كرمان باشد ديگر حتي به ازدحام جمعيتي كه گوش سپرده باشند، به ادعاهاي مرد جواني كه در هزاره سوم زنجير پاره ميكرد و مار زهردار را رام و آرام ميكرد نيز نخواهي داشت تمام تلاشي كه از ۷ صبح آغاز شده بود كمي بعد از ساعت يك بعد از ظهر در حال به پايان رسيدن بود و تو مات و مبهوت جمعيتي كه با تمركز به پاره شدن زنجير چشم دوخته بودند؛ كتابفروشيهايي كه براي ماندن، «اميدي رو به افول»را دنبال مينمايند اما هيچگاه از ذهن و ياد تو بيرون نخواهد رفت.