چگونه با شهيد رسول بهرودي همراه شديد و دوران كودكي ونوجوانيتان را در كنار هم سپري كرديد؟!
باعث و باني دور هم جمع شدن من و رسول، حاجابراهيم خمبري برادر بزرگترم بود. ايشان آن موقع مسئوليت کانون فرهنگي شهيد آويني را برعهده داشتند. همان موقع ما جمعي بوديم که مکبري نمازهاي جماعت را برعهده داشتيم. بعد از نماز جلسه داشتيم که برنامه زمانبندي مکبرها را به نتيجه برسانيم. رسول آن موقع ۸ سال بيشتر نداشت. گوشهاي ايستاده بود و به جمع ما نگاه ميکرد.
حواسم به او بود اما بحثهاي بچهها خيلي داغ شده بود که ديدم رسول نزديک شد و به ما گفت: ميشود من هم تکبير بگويم؟ آن موقع که همه براي مکبر بودن دعوا ميکرديم حرف رسول کمي برايمان تمسخرآميز بود اما جمع خوبي بود با اينکه به او اجازه ندادند وارد ليست شود اما قرار شد آموزش لازم را ببيند و بعد از تسلط به جمع ما ملحق شود. اين کار بهانهاي شد تا از آن روز رسول را بيشتر از هميشه ببينم. به او آموزش داديم و رسول هم زود آموزشها را فراگرفت و در جمع مکبرهاي مسجد نام خودش را ثبت کرد. درکنار فعاليتهاي فرهنگي کانون فعاليت در پايگاه بسيج شهيد نظري از مهمترين برنامههاي روزانه ما محسوب ميشد و رسول هم علاقه زيادي به فعاليتهاي اين چنيني داشت. آن روزها نميدانستم سرنوشت من و رسول باهم گره خواهد خورد و بخش عمدهاي از خاطرات زندگيام با نام رسول خواهد بود ولي اين اتفاق خيلي زود رخ داد بدون اينکه خودم هم متوجه آن باشم. از ۷ يا ۸سالگي با هم بزرگ شده بوديم، صبحها کليد مسجد را ميگرفتيم تا نماز صبح را در مسجد بخوانيم.
كدام ويژگي او برايتان بيش از هرچيزي ديگر جلوهگري ميكرد؟ چطور وارد سپاه شد؟ چند سال از دوستيمان ميگذشت که گروه عاشقان زهرا (س) را تشکيل داديم، کم کم رنگ و بوي هيئت را در کوچه و محل پررنگتر از گذشته حس ميكرديم. رفاقتمان از عشق به حضرت زهرا(س) آغاز شد تا به حرم اباعبدالله رسيد. رسول از کارکردن ابايي نداشت. براي همين در کارهايش موفق بود. ديپلم فني گرفته بود و کارهاي فني را به راحتي انجام ميداد. تراشکار خبرهاي شده بود. وقتي جايي کار ميکرد از صاحب کار بيشتر براي کار دلسوزي ميكرد. براي همين بود که هروقت تصميم ميگرفت وارد کار ديگري شود، صاحب کارش راضي نميشد از كنارش برود. در هيئت روي او حساب ديگري بازکرده بوديم. مطمئن بوديم كه اگر کاري را به او بسپاريم، روي زمين نخواهد ماند. يادم نميآيد از زير کار شانه خالي کرده باشد. پشتكار عجيبي در كارها از خود نشان ميداد. از مشورت کردن باکي نداشت، مسائلش را با ديگران مطرح ميکرد تا راه درستي براي حلش پيدا کند. قبل از اينکه وارد سپاه شود در يک شرکت قطعهسازي کار ميکرد. از کارش راضي بود اما وقتي موضوع استخدامش در سپاه پيش آمد، شور و شوق عجيبي داشت. همان موقع براي من هم موضوع همکار شدن با رسول مطرح شد اما من نرفتم ولي رسول سر از پا نميشناخت. انگار چيزي را ميديد که ما نميديديم. يادم ميآيد براي اينکه کارش در سپاه جور شود نذر و نياز هم کرده بود. ميگفت: «اين کار براي من عاقبت دارد.»
با جاي خالي دوست وهمراهتان چه كرديد، از نبودنهايش برايمان بگوييد.
من ايشان را به خواهر همسرم معرفي كردم، به نوعي واسطه ازدواجشان هم بودم. حالا ديگر رسول باجناقم هم شده بود. بعد از شهادتش اما، بسيار تنها شدم. در هيئت رفيق و دوست زياد دارم اما کمتر کسي رسول ميشود، از وقتي که شهيد شد همه ما تنها شديم. او براي رفاقت ارزش خاصي قائل بود. وقتي خبر شهادتش را دادند چند نفر ديگر هم از محل ما در پادگان به شهادت رسيده بودند. براي شناسايي آنها مرا صدا کردند. هرکسي را به نشانهاي شناسايي کرديم ولي ظاهراً از رسول خبري نبود، فقط به ما گفته بودند بخشي از يک دستش را پيدا کردهاند. به من زنگ زدند که بيا شايد بتواني بين شهداي ديگر شناسايياش کني! تازه وارد پادگان شدم که گفتند: «رسول رسم رفاقت را بجا آورد و خودش را نشان داد. انگار ميدانست رفيق دوران کودکياش براي ديدنش آمده است.»
همان موقع بود که ياد اين شعر افتادم که با هم ميخوانديم:
لطف حسين ما را تنها نميگذارد گر خلق واگذارد او وا نميگذارد
روز تشييع پيكرش با داربستهاي فلزي مانع ايجاد کرده بوديم که هنگام تدفين پدر و مادر شهدا سراغ پيکر عزيزانشان نيايند. چون واقعاً چيزي براي گفتن برايشان نداشتيم. براي همين تلاش ميکرديم مراسم تدفين خيلي با سرعت انجام شود. ازدحام جمعيت زياد بود. دقايق آخر روضه امام حسين(ع) خوانديم. رفاقتمان از عشق به حضرت زهرا(س) آغاز شد و با روضه حضرت اباعبدالله به پايان رسيد.