در پي حادثه تروريستي كه چندي پيش در مسجد امام حسين(ع) چابهار رخ داد و طي آن يك بسيجي با گذشتن از جان خود مانع نفوذ عامل انتحاري به داخل مسجد شد، كاروان خاكريز خبرنگاران جبهه جهادي منتظران خورشيد به همراه شوراي قرارگاه جهادي شهيد شوشتري براي دلجويي از خانواده شهيد ترور و جهادگر بسيجي «حامد بزي» به چابهار اعزام شدند. آنچه در ادامه ميآيد حاصل دقايقي همكلامي با پدر و مادر شهيد است.
علي بزي، پدر اين شهيد جهادگر گفت: پسرم ۲۱ ساله و عضو پايگاه بسيج امام حسين(ع) بود؛ او از هفت سالگي با بسيج و انقلاب اسلامي رشد كرد؛ حامد در اعياد و مناسبتهاي مختلف به همراه برادرش بسيجيوار فعاليت ميكرد، او مسئول عمليات پايگاه مقاومت بسيج بود و برادرش حميد هم مسئول نيروي انساني پايگاه است.
وي ادامه داد: روز حادثه آماده رفتن به نماز جمعه بوديم، به حامد گفتم صبر كن تا با هم برويم، اما او گفت «بايد زودتر بروم و نيروها را نسبت به امنيت مسجد تجهيز كنم». پسرم لباس بسيجياش را پوشيد، سوار موتور شد و رفت؛ ساعت ۱۱:۳۰ ما هم به مسجد رفتيم و نماز جمعه را خوانديم. وقتي ميخواستيم نماز عصر را بخوانيم، خبر دادند يك حادثه تروريستي رخ داده است.
پدر شهيد «حامد بزي» ادامه داد: پسرم وقتي عمليات انتحاري را ديده بود، به نيروهاي ديگر اين موضوع را اطلاع داد و به همراه نيروهاي انتظامي و شهيد آسوده به سمت آن تروريست حركت كرد. شهيد آسوده سوار موتور شد تا جلوي او را بگيرد، اما انفجاري رخ ميدهد و شهيد آسوده و حامد به شهادت ميرسند و آن تروريست هم به درك واصل ميشود، به صورتي كه سرش ۱۰۰ متر آنطرفتر پرتاب شده بود و حتي پاهايش هم از بدنش جدا شده بود، يكي از نيروهاي انتظامي و فردي كه در خيابان فوتبال بازي ميكرده، نيز مجروح شدند.
بزي خاطرنشان كرد: شهيد آسوده و پسرم از اعضاي فعال پايگاه بسيج بودند، دوستانش ميگويند حامد روز جمعه محل اقامه نماز را بازرسي كرد، اما آن تروريست با پوشش بسيجي به مسجد آمده بوده و حامد موقع بازرسي به او ميگويد كنار بايستد تا او را هم بازرسي كند، بعد از اينكه آن فرد تروريست در كنار ميايستد، حامد متوجه كمربند انتحاري او شده و تا حدود ۱۰۰ متر او را تعقيب ميكند و آن تروريسم هم چارهاي نداشته جز اينكه انفجار را انجام دهد.
وي بيان داشت: نيم ساعت بعد از نماز، ما هم از مسجد به خانه آمديم، كه به ما اطلاع دادند حامد مجروح شده است؛ به بيمارستان رفتيم، حامد را به اتاق عمل برده بودند، اما كار از كار گذشته بود و فرزندم به شهادت رسيد.
اين پدر شهيد در خصوص اطلاعاتي كه از فرد تروريست كسب كرده بودند، گفت: او از شهرستان سراوان بوده، مدت زماني هم در كارواش كار ميكرده، چندين بار هم موقعيت مسجد و پايگاه را بررسي كرده بود؛ او ميخواست در عمليات انتحاري كه در بيرون از مسجد طراحي شده بود بعد از اقامه نماز در حالي كه نمازگزاران و مسئولان به خانههايشان برميگشتند، كمربند انفجارياش را منفجر كند كه موفق نشد.
پدر شهيد حامد بزي ادامه داد: كساني كه اين كارها را انجام ميدهند، ضدانقلاب و وهابي هستند، آنها مخالف اسلام، انقلاب و رهبر معظم انقلاب بوده و نميخواهند كه اسلام گسترش پيدا كند. آقاي موسوي، امام جمعه چابهار نيز خار چشم دشمنان است؛ ما با اهل سنت مشكلي نداريم و با هم دوست و همسايه هستيم، سالهاست اجداد ما با اهل سنت زندگي ميكنند، ما با هم برادر و برابر هستيم، اما وهابيون ميخواهند بين شيعه و سني تفرقه بيندازند.
وي يادآور شد: متأسفانه برخي افراد اين مناطق، به دليل عدم آگاهي با نيروهاي امنيتي همكاري نميكنند كه منجر به اين اتفاقات در منطقه ميشود. متأسفانه برخي از اين افراد خانههايشان را هم در اختيار وهابيت قرار ميدهند، اگر مردم اين مناطق با نيروهاي امنيتي همكاري داشته باشند، شاهد اين مشكلات نخواهيم بود. دشمنان از هر ترفندي استفاده ميكنند كه به اسلام ضربه بزنند كه در اينجا هوشياري نيروهاي امنيتي را ميطلبد تا آگاهي بيشتري نسبت به مسائل داشته باشند.
بزي با اشاره به اينكه حامد از نيروهاي جهادي بود، گفت: پسرم در ايام تعطيلات نوروز با نيروهاي جهادي به شهرستان زابل رفت، او در كار بازسازي مدارس همكاري داشت و چندين بار همراه نيروها با كاروان راهيان نور به مناطق عملياتي رفته بود.
پدر شهيد حامد بزي يادآور شد: پسرم در مباحث مربوط به انقلاب اسلامي داوطلبانه حضور پيدا ميكرد، او با آنكه سن كمي داشت، اما اگر زلزله يا سيلي در كشور رخ ميداد، براي كمك به مردم اقدام ميكرد.
در ادامه اين ديدار «كلثوم شهركي» مادر شهيد حامد بزي كه كارمند بيمارستان چابهار است، نيز گفت: حامد علاقه عجيبي به شهادت داشت، هميشه ميگفت «مادر من خيلي دوست دارم شهيد شوم، اگر روزي جنگ با دشمنان اسلام رخ دهد، جزو اولين نفرها به جبهه ميروم».
شهركي ادامه داد: او روز جمعه لباس فرم بسيج را پوشيد و آماده رفتن به نماز شد؛ در آشپزخانه و مشغول آماده كردن صبحانه بودم كه به او گفتم صبحانه نميخوري؟ او گفت نه دير ميشود، بايد زود بروم. حميد پسر كوچكترم نيز جلوتر براي نماز جمعه رفته بود، حامد هم رفت و اين بار به آرزويش رسيد.
وي بيان داشت: حامد فرزند اولم بود و اكنون فقط يك پسر دارم، من خوشحالم كه پسرم جان چندين نفر را نجات داد و خودش هم به آرزويش رسيد.