کد خبر: 492828
تاریخ انتشار: ۰۲ آبان ۱۳۹۱ - ۱۶:۲۰
شهيد و شهادت در قاموس خداباوران سعادتي ابدي است. اين جاده ۱۰ ساله دفاع مقدس كه بيش از هزار و ۳۰۰ كيلومتر مرز آبي و خاكي را در خود جاي داده است و شامل سه جبهه مياني، جنوبي و شمالي بوده، مناطق مختلف و ايستگاه‌هاي متفاوتي را در خود جاي داده است. اين مناطق هر كدام براي شناساندن خود داستان‌هايي دارند كه قصه آنها در دل رزمندگاني نهفته است كه پا در وادي آن نهاده‌اند. سومار نام يكي از اين ايستگاه‌هاست كه قطار بچه‌هاي جنگ از آن مي‌گذشت. منطقه‌اي كه با نام پسرعموي سيدالشهدا(ع) حضرت مسلم بن عقيل شناخته مي‌شود؛ چراكه در تاريخ ۹/۷/۱۳۶۱ گذر قطار جنگ به منطقه سومار مي‌افتد و قرار مي‌شود براي تصرف همه ارتفاعات مشرف بر شهر مندلي عراق و تأمين مرزهاي جبهه مياني و آزادسازي بخشي از خاك كشورمان، عملياتي با نام «مسلم بن عقيل» در شيارهاي ۴۰۲ و ميان تنگ و والوالين و... سومار اجرا شود... 

مهرماه ۹۱ است. ۳۰ سال از آن اتفاق تاريخي مي‌گذرد. نه صدا و سيما يادش مانده كه سالگرد عمليات مسلم است و نه ستاد راهيان نور مطلبي در اين خصوص منتشر كرده است. اما يكي از دوستان خبر مي‌دهد كه مرتضي مصطفوي از مسئولان و بچه‌هاي قديم تبليغات لشكر۲۷ با دو يا سه دستگاه اتوبوس قصد دارد كارواني را به مناسبت گراميداشت سالگرد عمليات مسلم بن عقيل به سومار اعزام كند. ما نيز همراهشان مي‌شويم. مقصدمان غرب كشور يعني در سرزمين مجاهدت‌هاي خاموش است كه هر وجبش داستاني در سينه دارد و كاروان ما مي‌رفت تا شنواي اين حكايت‌ها باشد.
از بسيجيان تا خلبانان هوانيروز 

به قول بچه‌هاي جنگ بين غرب و غريب فقط يك «ي» فاصله است. سرزميني كه تمام سرداران جبهه‌هاي جنوب را پيش از آغاز رسمي جنگ در دامن خود تربيت كرده و بعد كه كاملاً پخته شده بودند آنها را به جنوب فرستاده است. بعد از چند ساعت حركت و طي مسير به استان همدان مي‌رسيم و در آنجا توقف كوتاهي داريم. به دنبال علت توقف هستم كه با يك جانباز روي ويلچر مواجه مي‌شوم. بعد از سلام و احوالپرسي متوجه مي‌شوم كه اين جانباز سرهنگ خلبان يدالله واعظي كمك خلبان و دوست صميمي شهيد شيرودي، كشوري و سهيليان است. 

به كرمانشاه كه مي‌رسيم صحبت ما به اوج خود رسيده است. سرهنگ واعظي دومين راوي و رزمنده همسفرمان نيز است. در كنار حاج‌فاضل ترك‌زبان فرمانده قديمي و دلاور گردان مالك از لشكر۲۷ حضرت رسول‌(ص) مشغول مرور و ورق زدن خاطرات مي‌شويم كه حاج‌فاضل ترك‌زبان از احساس قدرت و غرور بسيجي‌ها هنگام پرواز بچه‌هاي هوانيروز در پادگان ابوذر مي‌گويد و آن شور و انرژي كه در بچه‌ها با ديدن اين صحنه به وجود مي‌آمد را توضيح مي‌دهد. سرهنگ واعظي هم از پادگان ابوذر و نيروهاي درون آن مي‌گويد كه گويي دوكوهه غرب لقب گرفته است. او اضافه مي‌كند: پادگان ابوذر آن روزها مقر بچه‌هاي جنگ از بسيجي‌ها گرفته تا خلبانان هوانيروز بود. همه برادرانه در كنار هم به عشق اسلام و انقلاب و امام و دفاع از اسلام و ميهن زندگي و خود را براي نبرد آماده مي‌كرديم. ما از روحيه بالاي بسيجي‌ها و ايثار و فداكاري آنان و برادران پاسدار سپاه روحيه مي‌گرفتيم و آنها به قول حاج‌فاضل از پرواز هلي‌كوپترهاي كبراي هوانيروز كه با هدايت بزرگاني چون شيرودي، كشوري و سهيليان و حقير و تني چند از خلبانان هوانيروز انجام مي‌شد روحيه مي‌گرفتند. صحبت‌ها آنقدر گل انداخته كه متوجه نمي‌شويم به مقصد رسيده‌ايم. بعد از استقرار در كرمانشاه و گفت‌وگوي ميان راويان و بچه‌هاي دانشجوي كاروان قرار مي‌شود نماز صبح را در اين شهر بخوانيم و سپس به سمت سومار حركت كنيم.
 
ارتفاعات قلاويزان قطعه‌اي از بهشت بود 

صبح زود بعد از خواندن نماز و صرف صبحانه آماده حركت به سمت سومار مي‌شويم. خيلي‌ها براي اولين‌بار است كه وارد سرزمين غرب مي‌شوند و از جبهه مياني بازديد مي‌كنند، براي همين، همه چشم‌ها به بيرون از اتوبوس دوخته شده و گوش‌هاي زائران شش دانگ به حرف‌هاي راويان است. نسيم سرد پاييزي در حال وزيدن است و اتوبوس‌ها گردنه‌هاي مسير را مي‌پيمايند. جاده‌اي كه روزي زير آتش و هجمه دشمن و ضدانقلابيون بود، اكنون با خون شهيدانمان امن و مطمئن شده است و زير پاي زائران با ثبات و امنيت كامل پيموده مي‌شود. 

همراهي با دو راوي كه يكي در اين سرزمين، روي زمين فرماندهي مي‌كرده و آن يكي در آسمان جنگ را پيش مي‌برده حس جالبي را در همراهان ايجاد كرده است؛ چراكه منطقه و عمليات را هم از نگاه ميداني و زميني برايمان توضيح مي‌دهند هم از بالا و آسمان تشريح مي‌كنند.
بعد از حركت و طي مسير در گردنه‌هاي پرپيچ و خم جاده كرمانشاه به سمت اسلام‌آباد و بعد از گذر از ماهيدشت به دو منطقه و يادمان مهم مي‌رسيم. حاج‌فاضل ترك‌زبان تقريباً به خودي خود يك دايره‌المعارف كامل از جنگ به شمار مي‌رود و آنقدر با اين بچه‌هاي جنگ انس دارد كه بعد از جنگ هم ارتباط خود را با مناطق عملياتي رزمنده‌ها قطع نكرده است به طوري كه پاي او بعد از جنگ و در همين اردوهاي راهيان نور روي مين رفته و مجروح شده است. حاجي بعد از عبور از ماهيدشت در اتوبوس از جا بلند مي‌شود و به عنوان يكي از فرماندهان سپاه در منطقه شروع به توجيه منطقه عملياتي مي‌كند. در حالي كه اشك در چشمانش جمع شده، مي‌گويد:‌ اينجا تنگه چهارزبره و يادمان سمت چپ ما يادمان عمليات مرصاد است. هر كدام از دسته‌ گل‌هاي ما كه در طول جنگ از قافله كربلا و شهدا جا مانده بود، در اينجا به قافله يار رسيد و اينجا مكاني است كه منافقين به عنوان نماد كاملي از كفر و باطل جمع شده بودند. آنها بعد از عبور از مرز با بچه‌هاي ما درگير شدند و تعدادي از عزيزانمان را در نقاطي چون اسلام‌آباد به شهادت رساندند كه در آخر خون اين شهيدان و مجاهدت و ايثارگري همه رزمندگان، از بچه‌هاي آشپزخانه لشكر ۲۷ تا خلبانان هوانيروز منجر به شكست و فرار مفتضحانه منافقان مي‌شود. 

بعد از يادمان عمليات مرصاد و طي مسير در گردنه‌هاي تنگ جاده با طبيعت زيبا و بكر منطقه قلاجه روبه‌رو مي‌شويم. در حالي كه راوي ديگرمان سرهنگ واعظي بدون هيچ صحبتي به اين دره‌ها و كوه‌ها و شيار‌ها چشم دوخته و چون نمي‌تواند بدون ويلچر حركت كند منتظريم تا بعد از استقرار در منطقه سومار از گفته‌هاي او استفاده كنيم.
حاج فاضل كه همچنان در وسط اتوبوس ايستاده با گذر از هر پيچي و نزديك شدن به بالاي ارتفاعات قلاجه گويي بغض چندين ساله‌اش مي‌تركد و قطرات اشك‌ صورت آفتاب سوخته‌اش را مي‌شويد، اين بار شروع به صحبت درباره يكي از باصفاترين اردوگاه‌هاي دوران جنگ مي‌‌كند: اردوگاه كوزران يكي از باصفاترين و بهترين اردوگاه‌هاي تاريخ دفاع مقدس است. وي با بيان خاطراتي از شهيد نقي‌ يوسفي، احمد نوژاد و تعدادي ديگر از شهداي لشكر ۲۷ حضرت رسول‌(ص) مي‌گويد: اردوگاه كوزران و قلاجه قطعه‌اي از بهشت‌اند. مگر حضرت آقا نفرمود كه شلمچه قطعه‌اي از بهشت است. اين حرف يعني طلائيه، فكه، كوزران، قلاجه، سوما‌ر و ... نيز قطعه‌اي از بهشت‌اند. 

حاج فاضل اين رزمنده قديمي لشكر ۲۷ و گردان مالك در ادامه از صفاي بسيجي‌ها مي‌گويد: حسين بيگي روز اول تقسيم با يك كلاه كابوي و سيگار وينستون و يك پيراهن آستين كوتاه كه حتي خالكوبي‌هاي بدنش را هم نپوشانده بود، ظاهر ‌شد. اما رك و راست گفت: «آمدم بسيج تا در جبهه آدم شوم». با قطرات اشك روي صورتش اضافه مي‌كند: حسين بيگي كه با آن قيافه و اوضاع به جبهه آمده بود بدنش در ارتفاعات غرب مفقود شد اما ما هنوز گير دنيا هستيم. اين يعني چه؟ يعني اگر صادقانه و از ته دل خدا را بخواهيد و صدايش كنيد، شك نكنيد كه خدا هم شما را مي‌خرد. از شهدا بخواهيد كه دستتان را بگيرند و كمكتان كنند كه شرايط در زمان فعلي و در دنياي حال حاضر خيلي سخت شده و اگر صدايي كه از شما در طلب كمك از شهدا در مي‌آيد از ته دل باشد شك نكنيد كه شما هم به آن حلقه خدايي و حسيني وصل مي‌شويد. 

سومار، معناي غربت و غريبي 

بالاخره به سومار مي‌رسيم. سكوت است و سكوت، اما اين سكوت از هرفريادي بلندتر است. نه پرچمي، نه صدايي، هيچ چيزي در اين يادمان ديده نمي‌شود. انگار نه انگار كه در سالگرد عمليات مسلم‌بن عقيل قرار داريم. همه جمع مي‌شويم و
حاج فاضل شروع به تشريح و توجيه منطقه مي‌كند: در مهر ماه سال ۶۱ بچه‌هايي كه همه مثل شما بودند، همسن و هم قد و قواره شما در اين دشت عمليات كردند و ارتفاعات روبه‌روي شما را كه ارتفاعات ميان تنگ گيسكه، سارات والوالين و ۴۰۲ مي‌باشند را گرفتند. اين ارتفاعات از آن لحاظ براي ما اهميت داشت چون به شهر مندلي عراق مشرف بود و ما بر جبهه رژيم بعث در خاك خودش مسلط مي‌شديم. 

با اشاره حاجي متوجه وسعت منطقه عملياتي و محورهاي عملياتي مي‌شويم. بلندي‌هايي كه هر كدام به شكل طبيعي خود با وجود شيارهاي عميق و طولاني دروني‌شان محور نيروهاي عمل كننده را تشكيل مي‌‌دادند. اينكه هر لشكر در چه محوري عمل كرده است و چطور حركت لشكرها و گردان‌ها در محورهاي اين عمليات انجام گرفته، همزمان با گفته‌هاي حاج فاضل روبه‌روي‌مان ديده مي‌شوند و به اين گفته‌ها جلوه خاص مي‌بخشند. حاج فاضل ادامه مي‌د‌هد: مسلم‌بن عقيل در سه مرحله انجام شد كه آخرين مرحله آن در همين روزهايي كه در آن قرار داريم انجام گرفت. 

اما اگر آن روزها نقي‌يوسفي و احمد‌نوژادها نبودند، شايد اصلاً ما نمي‌توانستيم نيرو را آنقدر خوب تربيت و توجيه كنيم و آنقدر سطح ايمان نيرو را بالا ببريم كه در اين دشت و در آن شب عمليات اين ارتفاعات را بگيريم. حاجي از بازي ميان ابر و ماه در شب عمليات مي‌گويد و اينكه چطور در شبي كه ماه نور خود را بر اين دشت و شيارهاي آن انداخته بود و آنها را كاملاً روشن كرده بود در زمان عبور نيروها ابر جلوي ماه مي‌آيد تا نشاني باشد بر حقانيت جهاد رزمندگان... محو سخنان حاج فاضل هستيم كه صدايي توجهم را به خود جلب مي‌كند. 

صداي چرخ‌هاي ماشين حامل سرهنگ واعظي است كه به جمع ما اضافه مي‌شود و از چگونگي مجروحيت خود در عمليات مسلم‌بن عقيل مي‌گويد: بچه‌هاي لشكر ۲۷ حضرت رسول(ص)‌ بعد از شكستن خط و گذشت يكي - دو روز، در منطقه مورد پاتك سنگين عراق قرار گرفته بودند. نيروي هوايي عراق به سرعت از بالا مي‌آمد و روي سر اين بچه‌ها آتش مي‌ريخت كه يادم است قريب به ۱۳۰ يا ۱۴۰ نفر از بچه‌هاي تهران يك جا در همين درگيري‌ها به شهادت رسيدند. پايگاه‌ ما، براي پشتيباني از نيروها و كم كردن آتش هوايي دشمن به ما مأموريت داد كه با هلي‌كوپتر كبري بلند شويم. در يكي از اين شيارها بعد از انجام مأموريت در حال درگيري بوديم كه هلي‌كوپترم را زدند و ما ميان نيروهاي خودي و دشمن سقوط كرديم و سوخت درون‌ هلي‌كوپتر باعث آتش گرفتن من و جنازه كمكم شد كه به شهادت رسيده بود. چون آن خلوصي كه در وجود انسان لازم است تا به شهادت برسد در من نبود امروز در خدمت شما عزيزان هستم. 

بعد از سخنان سرهنگ واعظي، بچه‌هاي گروه هر كدام در گوشه‌اي تك و تنها شروع به نجوا با شهيدان مي‌كنند و در اين ميان مسئله‌اي كه فكر من را به خود مشغول كرده اين است كه اگر مرتضي مصطفوي نبود و اين سه اتوبوس را با هم هماهنگ نمي‌كرد و بچه‌هاي بسيج دانشجويي علمي - كاربردي را به اينجا نمي‌آورد، يعني در سومار و در سالگرد عمليات مسلم‌بن‌عقيل برنامه‌اي اجرا نمي‌شد؟
آفتاب كه در سومار رو به تاريكي مي‌گذارد غربت شهيدان مسلم‌بن عقيل بغض‌ها را مي‌فشارد اما مسئولان كاروان آهنگ بازگشت سرداده‌اند و بايد اين دشت غريب را به مقصد كرمانشاه ترك كنيم. در مسير به همت بچه‌ها و تلاش بي‌وقفه رزمندگاني مي‌انديشيم كه مصداق آيه «و من‌المومنين رجالوا صدقوا ماعاهدوالله عليه» شدند، كساني كه با دست خالي جهاني از كفر را به زانو در آوردند و صادقانه با خداي خويش تمام هستي خود را معامله كردند. يكي از همراهان مي‌گويد: كاش روزي فرا برسد وقتي وارد منطقه غرب و بالاخص منطقه عملياتي سومار (مسلم‌بن‌عقيل) مي‌شويم غربت خاموش اين دشت جاي خودش را به نواي ملكوتي زيارت عاشوراي كاروانيان راهيان نور بخشيده باشد.
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار