کد خبر: 491651
تاریخ انتشار: ۲۵ مهر ۱۳۹۱ - ۱۱:۲۵
گفتگوي «جوان» با مجيد محمدزاده برادر سردار شهيد رجبعلي محمدزاده از شهداي وحدت

همزمان با سفر رهبر معظم انقلاب اسلامي به استان خراسان شمالي با مجيد محمدزاده برادر شهيد رجبعلي محمدزاده مصاحبه كرده‌ايم؛ او در ابتداي مصاحبه خطاب به رهبري مي‌گويد: «حضرت آقا ما هفت برادر بوديم اگر رجبعلي شهيد شده است شش برادر ديگر نيز جان بر كف تو هستيم».

براي شروع از خانواده‌اي بگوييد كه شهيد در آن رشد يافت. وضعيت و فضاي اين خانواده قبل از انقلاب چگونه بود؟ 

خانواده ما از لحاظ اقتصادي ضعيف و مستضعف بود. پدرم كشاورز بود و ما همه كشاورزي مي‌كرديم. خانواده‌مان اهل قرآن و هيئت و عزاي امام حسين (ع) بود. قبل از انقلاب پدرم براي اهالي روستا عكس امام خميني (ره) را مي‌آورد و توزيع مي‌كرد. برادر شهيدم پس از طي كردن دوران ابتدايي در روستا، دوران دبيرستان را در بجنورد مي‌گذراند و همانجا فعاليت سياسي‌اش عليه شاه را شروع كرد. او در به راه انداختن راهپيمايي‌ها در بجنورد نقش زيادي داشت و جزء انقلابيون به شمار مي‌رفت. شهيد اخلاق خيلي خوبي داشت. انسان رئوف، مهربان و باگذشتي بود و به پدر و مادرمان خيلي احترام مي‌گذاشت. زماني كه به جبهه مي‌رفت نمي‌شد هر دو، سه روز تماس نگيرد و حال پدر و مادرمان را نپرسد. فرد با ايمان و با تقوايي بود. با اهالي روستا برخوردي داشت كه همه جذب او مي‌شدند. وقتي فردي از اهالي جلو مي‌آمد چنان گرم مي‌گرفت كه همه دوست داشتند با او همنشين شوند.
چگونه شد كه به سپاه پيوست؟
سال آخر دبيرستان بود كه جنگ آغاز شد. او ابتدا در بسيج بجنورد فعاليت داشت تا اينكه ديپلم‌اش را گرفت. اواخر سال۶۰ راهي جبهه كردستان و غرب كشور شد و اوايل سال ۶۱ به عضويت سپاه پاسداران درآمد. از بجنورد به كرمانشاه اعزام شد. شش ماه آنجا بود بعد برگشت در سپاه رسمي شد و اينبار راهي مناطق جنگي جنوب شد. در طول جنگ در بيشتر عمليات‌ها حضور داشت و كمتر به مرخصي مي‌آمد. از عمليات الي‌بيت‌المقدس تا عمليات مرصاد دائم در جبهه بود. فقط در عمليات كربلاي ۵ حضور نداشت چون در عمليات كربلاي ۴ پايش روي مين رفت و انگشتان پايش قطع شد و در مدت زمان عمليات كربلاي ۵ در بيمارستان تجريش تهران تحت درمان بود. در عمليات بيت‌المقدس ۲ هم مجروح شده بود.
گويا مجروحيت‌شان در كربلاي ۴ ماجراي جالبي دارد.
در عمليات كربلاي ۴ برادرم فرمانده گردان نصرالله بود. شب عمليات پايش روي مين رفت. دوستانش تعريف مي‌كنند وقتي زخمي مي‌شود به روي خودش نمي‌آورد و در همان حال مي‌گويد «برويد جلو بچه‌ها» تا بچه‌ها متوجه نشوند كه فرمانده‌شان مجروح شده است. رجبعلي فرد شجاع و جسوري بود. با برانكارد كه مي‌خواستند او را عقب بياورند ۴، ۵ تا گلوله مستقيم هم به ران پايش مي‌خورد. اما به هر حال از جبهه او را به تهران منتقل مي‌كنند و مدتي در بيمارستان تجريش بستري مي‌شود.
در بيمارستان مي‌خواستند پاي او را قطع كنند؛ پايش عفونت كرده بود. از لشكر ۵ نصر محمدباقر قاليباف سفارش كرده بود كه پاي آقاي محمد‌زاده را قطع نكنيد. دكترها گفتند ما ايشان را دوست داريم كه مي‌خواهيم پايش را قطع كنيم و الا عفونت بيشتر مي‌شود و بايد از بالاتر پايش را قطع كنيم. شهيد وقتي مي‌بيند چاره‌اي ندارد از بيمارستان فرار مي‌كند و به جبهه برمي‌گردد. بعد از چند عمليات، در عمليات كربلاي ۱۰ در قله‌هاي كردستان پايش خيلي چرك كرده بود. با عصا مي‌رفت و مي‌آمد. حين عمليات ناگهان عفونت از پايش بيرون مي‌زند و پايش خوب مي‌شود. او با خلوص، تقوا و از دل و جان براي حفظ دين و كشور اسلامي‌مان مايه گذاشت. خداوند هم به او كمك كرد. تهران كه آمد دكترها مي‌پرسند چه كار كردي پايت خوب شد، مي‌گويد در عمليات خون و چرك از پايم بيرون زد و پايم خوب شد.
خاطره ديگري از ايشان به خاطر داريد؟
قبل از عمليات كربلاي ۴ با فرماندار بجنورد شهيد ماژاني در منطقه «دره شهر» مهران از روي كوه در حال پايين آمدن بودند كه ماشين شتاب مي‌گيرد و با ماشين مي‌روند زير دره و فرماندار آنها شهيد مي‌شود. اهالي روستا با بيل و كلنگ آنها را از زير آوار در مي‌آورند. در بجنورد گفته بودند آقاي محمدزاده هم شهيد شده است. پدرمان را به سپاه بجنورد بردند تا به او خبر شهادت برادرم را بدهند. در اتاق در حال مقدمه‌چيني بودند چطور خبر شهادت را بدهند كه همان موقع رجبعلي از جبهه تماس گرفته و خبر سلامتش را مي‌دهد.
پس از پايان جنگ شهيد چه مسئوليت‌هايي داشتند؟
بعد از جنگ يك سالي به بجنورد برگشت و تيپ۲ جوادالائمه لشكر ۵ نصر را تشكيل داد، اما پس از آن دائم در اهواز، اشنويه، نقده، اروميه و ... ماموريت‌هاي سپاه را انجام مي‌داد. من دو سال در منطقه سه راهي حسينيه سرباز او بودم. بين شلمچه تا كوشك منطقه ما بود و من آنجا خط نگهدار بودم. ايشان سه سال به اشنويه رفت، بعد دو سال دوباره بجنورد آمد بعد سه سال به تايباد تربت رفت و فرماندهي تيپ مبارزه با اشرار در آنجا را بر عهده گرفت. بعد از تايباد دو سال در بجنورد بود بعد به مشهد رفت و مسئول عمليات قرارگاه ثامن الائمه شد. بعد دو سال فرمانده ارشد استان خراسان شمالي شد و دوباره فرمانده تيپ ۲ جواد الائمه شد. 

از مبارزه‌شان با اشرار هم بگوييد. معمولاً اين بخش از خدمات مجاهداني چون شهيد محمدزاده مغفول مي‌ماند؟ 

شهيد برايم خاطره‌اي از دوراني كه در اشنويه بوده تعريف كرده است. مي‌گفت در آنجا با چند نفر با لباس كردي براي ماموريت رفتيم. يك نفر در حال درو يونجه بود تا ما را ديد شناخت. اسلحه كلاشي كه در بين بوته‌ها پنهان كرده بود برداشت و شروع به رگبار بستن به‌طرف ما كرد. ما سريع كنار ديوار باغ رفتيم و سنگر گرفتيم. به جز كلت سلاح ديگري نداشتيم. بعد از كلي تيراندازي بالاخره توانستيم او را بزنيم. رجبعلي مي‌گفت بالاي سر او كه رفتيم گفتيم: «آخه بنده‌ خدا تو نه تنها ما را نزدي يونجه‌ها هم همه اينجا ماند، چه كسي مي‌خواهد براي خانواده تو خرجي ببرد». يعني به فكر خانواده دشمن خود هم بود و دلش براي آنها مي‌سوخت. شهيد در تداوم حراست از مناطق مرزي چند سالي در تايباد و خراسان شمالي بود بعد به سيستان و بلوچستان رفت و فرمانده تيپ ۱۱۰ سلمان و بعد از يك سال فرمانده سپاه استان سيستان و بلوچستان شد. در نگاه كلي او همواره در مناطق محروم خدمت كرد و عاقبت همان جا هم شهيد شد. 

شهيد در سيستان و بلوچستان چه مي‌كرد؟ 

مأموريت اصلي آنها حفظ امنيت و مبارزه با گروهك‌هاي اشرار مانند ريگي بود. دفع عمليات‌هاي تروريستي، اشراري كه جاده را مي‌بستند و ... امام جمعه زاهدان آيت الله سليماني در سخنراني خود مي‌گفت آقاي رجبعلي به محله‌هاي كپرنشين استان سر مي‌زد؛ آنجا بچه‌هاي سپاه هر كدام يك كيسه برنج، حبوبات، گوشت و نان و ... براي مردم مي‌بردند. در محله در همه خانه‌ها اقلام داده بودند ولي به يكي از آنها نداده بودند. چرا كه مي‌گفتند پدر اينها دشمن است و در جنگ با نيروي انتظامي كشته شده است بقيه هم جزو مخالفان هستند. سردار مي‌گويد مگر بچه‌هاي او فقير نيستند؟ مي‌گويند چرا فقير هستند. مي‌گويد پس به آنها هم بدهيد. ايشان در ادامه تعريف مي‌كنند ما هر بار به طرف آن خانواده مي‌رفتيم آنها فرار مي‌كردند. چند بار كه فرار كردند بالاخره آنها را گرفتيم. خيلي از بچه‌هاي سپاه مي‌ترسيدند. با آنها صحبت كرديم و اقلامي كه به ساير همشهري‌هاي آنها داده بوديم به آنها هم داديم. بعد از چند ماه خود سردار مي‌رود و به آن خانواده سر مي‌زند. برادر بزرگ‌تر مي‌گويد ما مدت‌ها دنبال آن بوديم كه اسلحه‌اي را به صورت قاچاقي جور كنيم و با آن شما و بچه‌هاي سپاه و نيروي انتظامي را بكشيم، ولي با مهرباني و محبت شما روبه‌رو شديم. تا الان من به برادرانم مي‌گفتم كه شما دشمن ما هستيد ولي از اين به بعد به آنها خواهم گفت كه شما بچه‌هاي سپاه مهربان‌ترين آدم‌هاي روي زمين هستيد كه به خانواده دشمن خود خدمت مي‌كنيد. 

از نحوه شهادت برادرتان بگوييد؟ آن روز براي چه به آنجا رفته بودند؟ 

روز ۲۵ مهرماه سال ۸۸ شهيد شوشتري براي همايش وحدت بين شيعه و سني شب با هواپيما به زاهدان مي‌رود، شهيد محمدزاده هم مي‌رود دنبال‌شان و از فرودگاه به ايرانشهر مي‌روند، شب را آنجا سپري مي‌كنند و صبح به سمت منطقه پيشين و محل برگزاري پنجمين همايش وحدت بين شيعه و سني مي‌روند. آنها قبل از اينكه وارد سالن شوند ملعون تروريست كمربند انفجاري كه به خودش بسته بود را منفجر مي‌كند و ۴۱ نفر از اهالي به همراه سردار شوشتري و سردار محمدزاده به شهادت مي‌رسند. 

خبر شهادت برادرتان را چطور شنيديد؟ 

من در محله خودمان در روستا نانوايي دارم. در محل كارم بودم كه بچه برادرم تماس گرفت كه زود بيا مشهد كارت داريم. گفتم موتور را ببرم خانه مي‌آيم. گفت: نه زود بيا. گفتم: چه شده است؟ با ناراحتي گفت: فقط تو بيا. سر راه كه داشتم ماشين مي‌گرفتم كه به مشهد بروم يكي از برادرانم كه طلبه و كارمند بنياد شهيد است تماس گرفت و گفت آقا مجيد خبر داري؟ گفتم: نه، گفت آقا رجب شهيد شده است. انگار دنيا روي سرم خراب شد. خيلي او را دوست داشتيم. گفتند غروب هواپيما از مشهد به سيستان و بلوچستان مي‌رود ولي ما طاقت نياورديم و صبح راه افتاديم با ماشين رفتيم. اما وقتي رسيديم، به همراه بقيه خانواده كه با هواپيما راه افتاد با هم رسيديم. رفتيم خانه سازماني، سه سال بود كه خانواده رجبعلي در آنجا بودند. يكي از فرزندانش دانشگاه مي‌رفت، يكي دبيرستاني بود و ديگري دبستان مي‌رفت. روز بعد شهدا را در زاهدان تشييع كرديم. در تهران، بجنورد و مشهد نيز تشييع كرديم و در كنار مزار شهيد شوشتري در مشهد به خاك سپرديم. 

وقتي شنيديد ريگي را گرفتند چه حالي داشتيد؟ 

اسفندماه روزي كه ريگي را گرفتند ساعت ۹ صبح برادر بزرگ‌ترم زنگ زد و گريه مي‌كرد. گفت آقا مجيد، ريگي را گرفتند؛ تا اين را گفت نمي‌دانستم گريه كنم يا خوشحال باشم. حس غريبي بود. بچه‌هاي سپاه هم پيام دادند و تبريك گفتند. تلويزيون هم زيرنويس كرد. بچه‌هاي برادرم براي محاكمه ريگي رفتند و در دادگاه حضور داشتند. برادرم براي ايجاد امنيت و وحدت شيعه و سني به شهادت رسيد، ريگي عددي نبود اين امريكا و انگليس خبيث‌اند كه پشت پرده ترورها هستند. آنها از وحدت قبايل سني و شيعه آنقدر عصباني و عاصي شدند كه با ترور مي‌خواستند كار خودشان را پيش ببرند، اما كور خوانده‌اند چون امثال رجبعلي‌ها در اين مملكت خيلي زيادند.

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار