
يعني روانهايي كه نحيفتر و آسيبپذيرتر ميشوند، دستي كه روي يك بوق متوقف ميشود و تبديل ميشود به يك عادت كشدار در رفتار آدمها، پيش از همه از متن همين روانهاي رنجور حكايت ميكند.
قرار است اگر مجال و فرصتي باشد، هر هفته در اين ستون با هم قرار بگذاريم سراغ چند بيت از مولانا برويم و دم و بازدمهايمان را در نفس حقاني اين مرد بزرگ گره بزنيم، شايد اين قرارها به قول حافظ «گره ازكار فروبسته ما بگشايد».
ترديدي ندارم اگر شش دفتر كه نه، يك دفتر از مثنوي معنوي در جامعه ما فهم شود- كه البته تا حدود زيادي فهم شدني است چون مولانا همه اين معاني سترگ را بر داربست داستانهاي عامه فهم تنيده است - وضعيت ذهني و فرهنگي ما دگرگون خواهد شد.
امروز گاهي چه در رسانهها، چه در تريبونهاي رسمي و نهادهاي فرهنگي، نگرانيها بر سر اين است كه نكند مثلاً مولانا را مصادره كنند و افنديهاي ترك آن طرف مرز، سند شش دانگ مولانا را به نام خود بزنند، در اينكه مولانا يكي از بزرگترين مفاخر و ميراث فرهنگي ايران است ترديدي وجود ندارد و در جاي خود بايد جهانيان را هشيار كرد كه اين نابغه بزرگ و عارف سينهچاك حق از خاك و آب و فرهنگ و زبان اين سرزمين برخاسته و اين در افشانيها را بر دامان طالبان وصل ريخته، اما اين غيرت ورزيها اگر صرفاً معطوف به قلمروهاي جغرافيايي باشد؛ راه به جايي نخواهد برد.
سرزمين انديشه، آن تنگ نظريها و مرزبنديهاي جغرافيايي را بر نميتابد، بنابراين اگر چه مولانا ايراني است اما اگر اين مولانا نزد ما مهجور بماند و ديگران شده به مدد ترجمه، دست بگيرند و بنوازند و آن شاهرگهاي روح و معنا را از قلب مثنوي بيرون بكشند و ما صرفاً بسنده كنيم به اينكه گهگاهي اعتراض كنيم به اين كه يك وقت مولانا به نام كشور ديگري مصادره نشود، راه به جايي نخواهد برد.
اما به نظر ميرسد ما در مثنوي با يك سري نكتههاي ظريف رفتاري و روانشناختي روبهرو هستيم.
اتفاقاً اگر از اين زاويه و عينك مثنوي را زير ذرهبين ببريم مولانا را بايد قطع مسلم يكي از برجستهترين روانشناسان تاريخ بشري قلمداد كنيم، البته ممكن است اطلاق صفت روانشناس به مولانا كه بيشتر نام فرويد و يونگ و پياژه و ديگران را در ذهن تداعي ميكند، در ذهنهاي قالبي و غبار گرفته ما كمي بعيد به نظر برسد، اما اگر كسي مثنوي را اندك تورقي كند، متوجه ميشود اين كتاب شريف و مبارك چيزي جز يك غواصي عميق و پيش رونده در روان آدمي نيست، بيترديد مثنوي يك پروژه بزرگ غواصي در پيچ و تابها و لايههاي عميق و پيدا و پنهان ذهن و روح و روان آدمي است و رمز اين كه چرا اصلاً ترجمه مثنوي - با همه دشواريهايي كه در ترجمه شعر وجود دارد و گاهي اصلاً انتقال مفهوم در كنار رعايت ظرافتهاي زباني را محال ميكند - به پرفروشترين كتاب در امريكا تبديل ميشود، در همين است كه در وراي قصههاي محصور در زمان، مولانا روايت لامكان، بي زمان و بيزبان روان آدمي را پيميريزد، مولانا بارها در مثنوي تأكيد ميكند كه چرا «همدلي از همزباني خوشتر است» پاسخش را هم ميدهد كه زبان محصور در زمان و تنگناي خاك و جغرافيا و روابط متأثر از نژادخواهي و نژاددوستي است اما همدلي در فراسوي زمان و مكان حركت ميكند، همچنان كه عصارههاي غليظ روح آدمي هم چنين خصلتي دارند؛ به عنوان نمونه «اشك» از مهمترين عصارههاي غليظ روح آدمي است و به همين خاطر خاصيت بيمكان و بيزماني روح در اشك هم نفوذ ميكند و آن را از حصار ترجمه بيرون ميكشد، يعني اشك از مقوله همدلي است، نه همزباني، به خاطر اين است كه شما وقتي كسي را ميبينيد اشك ميريزد با او همدلي ميكنيد، اشك نيازي به ترجمه و مترجم و زيرنويس ندارد، چون عصاره روح است.
هفته آينده - ان شاءالله- با مطرح كردن چند بيت از مثنوي به تبيين مفهوم «تضاد» از منظر مولانا خواهيم پرداخت.